از عکس به عکس

عکس یک منظره‌ی زیبا را در اینستاگرام دید.

تصمیم گرفت به آنجا سفر کند و از نزدیک آن منظره‌ی زیبا را ببیند.

وقتی به آنجا رسید به جای آنکه مسحور دیدن شود، مشغول عکس گرفتن شد. سلفی. تکی. دسته‌جمعی.

به سرعت آنها را به اشتراک گذاشت تا همگان نیز بدانند که او هم آنجا بوده.

سفرش از یک عکس شروع شد و به یک عکس ختم شد.

۰ نظر
طاهره خباری

دشمنی در مغز

شاید آن دشمن یک باور باشد.

یا فکری که ناخودآگاه وارد مغز شده. 

از اول که نمی‌دانستی دشمن است.

به اسم دوست و یاور و همراه راهش داده‌ای.

آمده و نشسته است.

مانده و رسوب کرده است.

عمیق شده است و ریشه‌دار. 

حال می‌خواهی آن را برکنی. از ریشه هم برکنی. 

ساده نیست. معلوم است ساده نیست. 

سخت است و دشوار. 

سهمگین است و طاقت‌فرسا.

مداومت می‌خواهد و استمرار. 

باید با قسمتی از وجودت بجنگی. 

بجنگی و آن را از پای درآوری و به دور بیندازی. 

ساده نیست. 

اصلاً ساده نیست.

۲ نظر
طاهره خباری

فسیل شدن

گاهی اوقات فسیل شدن نیاز به گذر قرن‌ها و هزاره‌ها ندارد.

گاهی حتی نیاز به مُردن هم ندارد.

پیش از مرگ هم می‌توان فسیل شد.

انسان زنده‌ای که نفس می‌کشد و راه می‌رود هم می‌تواند فسیل شود.

فسیل می‌شوی اگر افکارت دچار رکودی عمیق شود.

فسیل می‌شوی اگر سال‌ها بگذرد و حرف تازه‌ای برای گفتن نداشته باشی.

فسیل می‌شوی اگر جز تکرار و تکرار و تکرار گذشته‌ها کار دیگری انجام ندهی.

فسیل می‌شوی اگر نخواهی تغییری در وضعیت خودت ایجاد کنی.

فسیل می‌شوی اگر با گذر سال‌ها حرکت نکنی و به پیش نروی و در یک مقطع از تاریخِ خُشک و صُلب، بایستی و متوقف شود.

فسیل می‌شوی اگر تمام وجود نرم و منعطف خودت را سال‌ها در قالبی سنگی قرار دادی و همه چیز و همه کس را در همان قالب خشکِ سنگی نظاره کنی و به قضاوت بنشینی.

فسیل می‌شوی اگر...

۳ نظر
طاهره خباری

کارتون‌ِ کوژینسکی و پیامِ مک‌لوهان

کارتون‌های پاول کوژینسکی به‌نظرم خیلی قابل‌تأمل هستند. یکی از کارتون‌هایش را که خیلی دوست دارم، کارتون زیر است (+):

کوژینسکی نام این کارتون را «سفر با کوسه‌ها» گذاشته است. سفری آرام و ملایم و دوست‌داشتنی با کتاب‌‌ها که تنها خطرش وجود کوسه‌هایی مانند موبایل است که هر لحظه با برآمدن صدای ناهنجار یک نوتیفیکیشن خاتمه می‌یابد و شخص را از قایقی آرام به درون آب انداخته و خوراک کوسه‌های پرت‌کننده‌‌ی حواس می‌کند. این شکارچیان وحشی و سلاطینِ اقیانوسِ حواس‌پرتی نیز طعمه‌ی خود را به شکلی می‌درند که اثری از آن باقی نماند.

به‌نظرم کارتون‌های کوژینسکی اثرات مخرب ابزارهایی مانند موبایل و یا شبکه‌های اجتماعی را به‌خوبی به‌تصویر می‌کشد. از طرفی دیدن کارتون‌های کوژینسکی مرا یاد بخشی از حرف مارشال مک لوهان در کتاب «برای درک رسانه‌ها» انداخت:

در عصر الکتریسیته، هنرمندان را می‌توان به عنوان کسانی تلقی کرد که از دوره‌ و زمانه خویش جلوترند، زیرا اگر فن‌آوری موجود را به خوبی درک کنیم، متوجه می‌شویم که آن هم از عصر خود فراتر است و فقط هنرمندان هستند که آن را به‌خوبی می‌شناسند.

هنرمند امروز ناچار است برای خود جهت‌گیری کند و موجودیت اشکل و ساختارهایی را که توسط فن‌آوری الکتریکی خلق شده است، درک و تحلیل نماید.

به گمانم بتوان از حرف‌های مک‌لوهان اینگونه هم برداشت کرد که کسی که بتواند تکنولوژی عصر خودش را درک و تحلیل کند، هنرمند است، چون توانسته است ورای یک تکنولوژی را ببیند و آن را به تصویر بکشد.

در واقع ابزارهای تکنولو‌ژی از نگاه یک فرد عادی خنثی است ولی هنرمند با دقت نظری که به کار می‌گیرد می‌تواند سوگیری ابزارهای تکنولوژی را به شکلی واقعی یا حتی بزرگنمایی شده نشان دهد و نیز پیام پنهان شده در آن ابزار را به صورت مشخص و واضحی، در قالب نوشته، کارتون، فیلم و ... به دیگران منتقل کند.

۰ نظر
طاهره خباری

توجه به منابع اطلاعاتی اولیه و ثانویه

داشتم مطلب طبقه‌بندی منابع اطلاعاتی در متمم را می‌خواندم که یاد یکی از تمرین‌های درس‌های تفکر نقادانه افتادم. این تمرین درباره‌ی توضیح قسمت طرح آزمایش یک ادعای علمی بود.

برای حل این تمرین کتاب‌های مختلفی را ورق زدم تا به کتاب نقطه‌ی شروع ملکوم گلدول رسیدم.

طبق مطلب طبقه‌بندی‌ منابع اطلاعاتی، اکثر حرف‌های گلدول در این کتاب جزء منابع اطلاعاتی ثانویه به حساب می‌آید. یعنی گلدول تحقیق‌های مختلفی را خوانده و بخش‌هایی از آنها را انتخاب کرده و سپس تفسیر و برداشت شخصی خود را به آنها اضافه کرده است.

متأسفانه در ترجمه‌ی این کتاب، هیچ‌کدام از منابع مورد استفاده در کتاب اصلی، در قسمت منابع ذکر نشده بود. در واقع اصلاً کتاب ترجمه شده قسمت منابع نداشت! برای همین مجبور شدم اصل کتاب را تهیه کنم و از آنجا عنوان تحقیق مورد نظرم را یافتم و با کمی جستجو اصل تحقیق یا همان منبع اولیه را پیدا کردم.

نکته‌ی آموزنده‌ای که حین حل آن تمرین متوجه شدم این بود که تا به حال به روش‌های مورد استفاده‌ی تحقیق‌هایی که در کتاب‌ها می‌خواندم دقت نمی‌کردم و یا خیلی سرسری آنها را می‌خواندم و عبور می‌کردم و فقط نتیجه‌ی آن تحقیقات برایم اهمیت داشت. به عبارتی روش یا استدلالی که به کمک آن به یک نتیجه‌ی خاص رسیده بودند، اهمیت چندانی نمی‌دادم. البته اکثر اوقات هنگام خواندن مطلب یا مقاله‌ای در وب‌سایت‌ها، منابع تحقیقاتی آنها را هم می‌خواندم تا هم به اطلاعاتم اضافه شود و هم آن مطلب را بهتر بفهمم.

ولی راستش این موضوع را هنگام خواندن کتاب‌ها، خیلی کمتر رعایت می‌کردم. شاید به این دلیل که برای یافتن اصل یک تحقیق، نیاز بود تا کمی بیشتر وقت بگذارم و اصل یک مقاله را در اینترنت پیدا کنم و آن را هم بخوانم. در واقع حل آن تمرین باعث شد که از آن روز به بعد تا جای ممکن به اصل تحقیقات ذکر شده در کتاب‌ها هم مراجعه کنم و تنها به خواندن تفسیر و توضیح نویسنده‌‌ای که از آن تحقیقات استفاده کرده، و حرف‌هایش جزء منابع ثانویه محسوب می‌شود، بسنده نکنم.

از طرفی حرکت از منابع ثانویه به منابع اولیه، و یا خواندن منابع اولیه در کنار منابع ثانویه می‌تواند تا حدود بسیار زیادی مانع از کج‌فهمی‌ها و سوء‌برداشت‌ها از تحقیقات و حرف‌های دسته‌ی اول نیز بشود.

۰ نظر
طاهره خباری

تجربه‌ی دو زندگی

تجربه‌ی دو زندگی با هم. یکی در اطرافمان و دیگری در خاطراتمان.

خاطراتی که برپایه‌ی زندگی اطرافمان ساخته می‌شود و در ذهن تثبیت می‌شوند.

همواره می‌توان از زندگی در خاطرات به زندگی در اطراف و یا بالعکس، از زندگی در اطراف به زندگی در خاطرات پناه آورد. هر کدام شیرینی و تلخی خاص خودش را دارد.

گاهی یک خاطره آنچنان قوی و زنده و محکم در ذهن ثبت می‌شود که هرچه جستجو می‌کنی نمی‌توانی معادلی یا همانندی برای آن در زندگی اطرافت پیدا کنی. گاهی حتی حاضری شکل زنده‌ی این زندگی را بدهی تا آن خاطره برایت دوباره زنده شود.

گاهی هم بالعکس، خاطره‌ایست که دوست نداری در ذهنت تداعی شود. ولی دوباره و دوباره و دوباره می‌آید و می‌رود.

در هر دو زندگی به‌نظرم اجباری نهفته و پنهان است. زندگی را به اجبار زندگی می‌کنی. خاطرات هم به اجبار در ذهنت ثبت می‌شود. زندگی اجباری را با اختیاری حداقلی سپری می‌کنی تا لحظاتی خوش را برای خودت بسازی. خاطرات اجباری را هم سعی می‌کنی کمتر به ذهنت بیاوری تا شاید رفته‌رفته فراموش شوند.

۳ نظر
طاهره خباری

به اشتراک گذاری

گاهی نوشته‌ای نوشته می‌شود

گاهی عکسی گرفته می‌شود

گاهی جمله‌ای به ناگاه بر ذهن جاری می‌شود

می‌توان آن نوشته، آن عکس یا آن جمله را با هزاران نفر در شبکه‌های اجتماعی به‌اشتراک گذاشت

و یا با عده‌ی معدودتری از خوانندگان وبلاگ

و یا با تعدادی دوست

و یا تنها با یک نفر

و یا حتی تنهایِ تنها با خودت. پیشِ خودت. برای خودت.

هر کدام لذت خاص خودش را دارد.

اما چیزی که در این میان من آن را بیشتر ترجیح می‌دهم این است که از همان ابتدا مشخص کنم که قرار است با چه گستره‌ای آن نوشته، آن عکس یا آن جمله را به اشتراک‌بگذارم.

اشتراک‌گذاری با هزاران نفر کار ساده‌ایست ولی اشتراک‌گذاری با چند نفر و یا یک نفر،‌ به‌نظرم کار بسیار سخت‌تری است. آن هم در این عصر و زمانه‌ای که در وجود خیلی‌ها تشنگی لایک باعث شده که به هر سرابی در بیابان چشم بدوزند و آن را واحه‌ای سرسبز بپندارند.

۱ نظر
طاهره خباری

#بامتمم و حاشیه‌های دوست‌داشتنی آن

۲۶ مرداد ۱۳۹۶، روزی بود که خاطرات خوش و شیرین آن‌را تا آخر عمر فراموش نخواهم کرد و آنقدر این روز به من خوش گذشت که فکر کنم تا مدت‌ها هر موقع یاد این روز بیفتم، ناخودآگاه لبخند می‌زنم.

این اولین باری بود که دوستان عزیزم را از نزدیک می‌دیدم و از دیدن تک‌تک‌شان خیلی ذوق‌زده می‌شدم.

اولین دوستی که دیدم محسن سعیدی‌پور بود و بعد معصومه خزاعی و مهشید محمدی و باران و سینا آقااحمدی. در واقع ما در یک ردیف کنار همدیگر بودیم. معصومه جان نیز که قدم به قدم تا آخرین لحظه‌ی گردهمایی در کنارش بودم و بیشترین حرف‌ها را با هم زدیم.

دیدن شهرزاد و یاور مشیرفر و علی کریمی و شاهین کلانتری و معصومه شیخ‌مرادی و لیلا و سکینه شفیعی و امین آرامش و هیوا و سامان عزیزی و حمید طهماسبی و معصومه فردوس‌مقدم (یکی از هم‌کلاسی‌های خوب دوره‌ی ارشدم) و پریسا حسینی و سینا شهبازی و نگار و سعیده و رحیمه سودمند و محمدرضا زمانی و سمیه تاجدینی و سایر دوستان عزیز و خوبم، و چند کلمه‌ای صحبت کردن با هر یک از آنها باعث می‌شد تا عمق جانم شاد شوم.

دیدن و هم‌صحبتی با دوستان افغان هم برایم خیلی دوست داشتنی بود.

از طرفی برایم جالب بود که دوستانی هم پرس و جو کنان دنبال من می‌گشتند تا از من بابت دادن امتیاز آموزنده تشکر کنند. آنها با ابراز لطف و محبت مرا خجالت می‌دادند و من هم نمی‌توانستم به‌خوبی پاسخ‌گوی این همه لطف و محبت آنها نسبت به خودم باشم.

سخنرانی‌های دوستان و سبک هر یک از آنها در ارائه‌ی مطالب برایم جالب توجه بود و موارد بسیاری از حرف‌های آنها آموختم.

البته شوق‌انگیزترین دیدار برای من، دیدن معلم عزیزم محمدرضا شعبانعلی بود که یکی از آرزوهای من بود. هرچند وقتی او را از نزدیک دیدم، از شدت شوق و هیجان، زبانم بند آمده بود و دقیقاً یادم نمی‌آید که چه گفتم و چه نگفتم.

در کل این گردهمایی و دورهمی دوستانه و صمیمی، خیلی خیلی برایم خاطره‌انگیز شد، مخصوصاً یادگاری‌های این روز: کارت نگار محمدرضا شعبانعلی، tag name، و هدیه‌ی دو دوست خوبم معصومه جان و شهرزاد جان

 

مطمئناً این تجربه‌ی منحصربه‌فرد و دوست داشتنی و خاطره‌انگیز برای ما متممی‌ها، تماماً به دلیل مدیریت و برنامه‌ریزی دقیق و تلاش شبانه‌روزی‌‌ گروه متمم عزیز و سرپرستی محمدرضا شعبانعلی عزیز، رقم خورد. برخود وظیفه می‌دانم که صمیمانه از تلاش‌های آنها تشکر و قدردانی کنم.

***

به امید رشد بیشتر #بامتمم در کنار دوستان متممی عزیز

۱۶ نظر
طاهره خباری

داستانک - سری دوم

(۱)

امروز یک روز همیشگی بود. همانند دیروز و روز قبل‌تر و روزهای قبل‌تر از آن.

او خسته شده است.

از این همه روزمرگی.

از اینکه مدتی است در چهار دیواری یکنواخت زندگی محبوس شده است.

دلش هوای تازه‌ی طبیعت را می‌خواهد: کوه. جنگل. رودخانه. گل‌ها. گیاهان. یا شاید هم آزادی.

 

(۲)

وقتی به دنیا آمد، او را در یک پارچه‌ی سفیدی پوشاندند و اطرافیانش از آمدن او خوشحال بودند.

سپس مشغول زندگی کردن روزهای زندگی‌اش شد. شکست خورد. تجربه کرد. پیروز شد.

وقتی از دنیا رفت، باز او را در یک پارچه‌ی سفیدی پوشاندند و اطرافیانش از رفتن او ناراحت بودند.

 

(۳)

بر فراز صخره‌ای بلند و در برابر چشمانش منظره‌ی شگفت‌انگیز و بدیعی می‌دید.

از هیچ‌جا آوایی به گوش نمی‌رسید. همه‌ی صداها ساکت بودند.

نسیمی ملایم و خنک وزید.

میل به پرواز در وجودش شعله‌ می‌کشید.

بالاهای نحیفش را گشود.

به افق خیره شد و اولین پرواز خود را تجربه کرد.

 

(۴)

همیشه دور و اطراف به‌نظرش تیره بود.

رنگ‌ها برایش کدر بودند.

روشنایی خورشید نیز در نگاهِ او درخشان نبود.

در کل این وضعیت برایش عادی بود.

حیف که او هیچ‌وقت نمی‌توانست بداند که دنیای واقعی این همه تیره رنگ و کدر نیست.

آخر او یک عینک آفتابی سیاه رنگ بود.

۰ نظر
طاهره خباری

رُمان همه می‌میرند

رمان همه می‌میرند، داستان مردی  به نام فوسکا است که با خوردن یک معجون، نامیرا می‌شود و عمر جاودانه‌ای پیدا می‌کند.

من هم در ابتدای داستان به اندازه‌ی او از این اتفاق خوشحال بودم. از اینکه بدنش به‌گونه‌ای نسبت به هر آسیبی آنقدر مقاوم شده بود که مردن و مرگ برایش بی‌معنا بود.

اما کم‌کم این وضعیت کسل‌کننده می‌شود. زندگی که پایانی نداشته باشد، امید و آرزو و هیجان و لذت و خوشی و ناخوشی و دوست داشتن و نفرت، همگی رفته‌رفته معنای خودش را از دست می‌دهد. زمان بی‌معنا می‌شود. گذشته و حال و آینده بی‌معنا می‌شود. رسیدن‌ها و نرسیدن‌ها بی‌معنا می‌شود و بی‌تفاوتی جای همه‌ی اینها را می‌گیرد.

از اواسط داستان دلم به حال فوسکا (مرد نامیرا) می‌سوخت. از اینکه قرن‌ها را یکی پس از دیگری طی می‌کرد، بی هیچ هدف و آرزویی. از اینکه عاشق و شیفته‌ی هرکسی که می‌شد، پس از مدتی او را از دست می‌داد، بدون آنکه خودش از دست برود.

به‌نظرم از زیباترین جملاتی که فوسکا در وصف این وضعیت خود بیان کرد، این جملات بودند:

- یک انسان فانی می‌توانست از ادامه‌ی راه خود سر باز زند، می‌توانست طغیان خود را ابدی کند: می‌توانست خود را بکُشد. اما من [فوسکا] برده‌ی زندگی بودم که مرا به‌دنبال خود، بطرف بی‌تفاوتی و فراموشی می‌کشید و می‌برد.

- آن شب برای من همان شب همیشگی تهی از شادی و رنج بود که در آن هیچ اتفاقی نمی‌افتاد. یک شب تنها، یک روز تنها که تا ابد تکرار می‌شد.

 

البته خواندن این رمان باعث شد تا یاد یکی از تجربه‌های ذهنی متمم افتادم که درباره‌ی زندگی نامحدود بر روی زمین بود.

من به این تجربه‌ی ذهنی به دو شکل متفاوت پاسخ دادم. اول به‌نظرم آمد که عمرنامحدود داشتن چه جذابیت‌هایی می‌تواند داشته باشد، اینکه دیگر نگران تمام شدن وقت نیستی. اینکه می‌توانی به هرآنچه آرزو داری برسی. آن هم سرفرصت و با آرامش خاطر.

اما بعد از چند روز که بیشتر فکر کردم دیدم که نامحدود بودن منابع به‌رغم تمام جذابیت‌های اولیه‌ای که دارد، با خودش بی‌معنایی را هم به‌همراه می‌آورد.

 از طرفی یاد سریال کت جادویی هم افتادم. در این سریال نیز داستان بر سر وفور منبعی به نام پول بود که صاحب کت جادویی همیشه و به هر مقداری که می‌خواست می‌توانست آن را در اختیار داشته باشد. آنجا هم پس از مدتی، صاحب آن کت زندگی‌اش به‌سوی بی‌معنایی سوق پیدا کرد.

۰ نظر
طاهره خباری