تلاش برای فهمیدن

به اندازه‌ای که می‌توانم باید برای فهمیدن تلاش کنم.

مسأله مهم در این میان، تعیین مقدار اندازه این فهمیدن است.

نه آنقدر بزرگ که در رسیدن به آن ناتوان باشم و در راه باز بمانم،

و نه آنقدر کوچک که زهر تلخ نفهمیدن‌ها مرا از پای درآورد.

اما وقتی خوب فکر می‌کنم، در راه باز ماندن بسی شیرین‌تر از جان سپردن در پای نفهمی‌هاست.

به قول سعدی:

به راه بادیه رفتن به از نشستن و خفتن

که گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم

و یا حافظ به زیبایی هر چه تمام می‌گوید:

گر چه وصالش نه به کوشش دهند

آنقدر ای دل که توانی بکوش

۰ نظر
طاهره خباری

ماجرای 200 تومنی

امروز یک اتفاق خیلی ساده باعث شد تا متوجه بشم که خیلی از اوقات چیزهایی که آدم‌ها ممکنه در آینده نیاز داشته باشن، پیش پیش براشون فرستاده و یا محیا میشه ولی با بی‌توجهی و بی‌دقتی، خیلی راحت ازش می‌گذرن.

رفته بودم بانک تا یک چکی رو نقد کنم، کارمند بانک بهم گفت که باید 600 تومن بابت کارمزد نقد کردن چک، از کل مبلغ کسر کنه. من هم قبول کردم. بعد به من دو تا 200 تومنی داد. 200 تومنی‌ها اونقدر داغون بودن که گفتم: نمی‌خوام. آخه این پول خورده به چه دردم می‌خوره. وقتی داشت باز برای پیدا کردن 200 تومنی بهتر و سالم‌تر می‌گشت، بهش دوباره گفتم: نمی‌خوام. پیش خودم فکر می‌کردم حالا این دو تا 200 تومنی مگه چه دردی رو از من دوا می‌کنه. درسته حق خودم بود ولی به این فکر می‌کردم، جایی خرید نمی‌کنم که این 200 تومنی به کارم بیاد.

بعد برای فعال کردن پیامک حساب بانکیم به یک بانک دیگه رفتم. اونجا دیدم که نیاز به کپی کارت ملی دارم. از بانک بیرون اومدم و رفتم دکه‌ای که نزدیک بانک کار کپی انجام می‌داد. یک کپی پشت و رو از کارت گرفتم و بعد گفتم: چقدر شد؟ و جواب داد: 200 تومن! مجبور شدم به طرف یک 1000 تومنی بدم  و بقیه پول رو به شکل خورده بگیرم. بعد دوباره رفتم بانک و بقیه کارم رو انجام دادم.

بعد از پایان این ماجرای ساده به خودم گفتم چرا؟ گرفتن اون پول حقم بود ولی خیلی راحت بدون اینکه لحظه‌ای به این فکر کنم که ممکنه تا چند دقیقه دیگه به پول خورده‌ها نیاز پیدا کنم، چشمم رو به روش بستم. می‌تونستم اون خورده‌ها رو بگیرم و اگر در اون روز بهشون نیاز پیدا نکردم، آخر روز به یک فرد مستحق می‌دادم و یا تا مدت‌ها که نیازش پیدا بشه، تو کیفم نگهشون دارم و یا ... .

به هر حال 100% خودم مسئول این تصمیم بود. حالا باز جای شکرش باقی‌ست که در این ماجرا جای جبران بود.

دارم به این فکر می‌کنم که کجاها باز هم این شکلی رفتار کردم و بعدش «حسرت» جای «جبران» رو گرفته.

۱ نظر
طاهره خباری

چتری از شبنم


*منبع عکس

۰ نظر
طاهره خباری

در سوگ یک عزیز

مرگ تو شجاعت زیستن را در من کشته است.

هنوز بعد از چند ماه نتوانسته‌ام خودم را باز بسازم.

انگار ته دل من چیزی زمین‌گیر شده است که نمی‌تواند سرپا بایستد.

آخرش روزی خواهد توانست ولی هنوز نتوانسته است.


*سوگ مادر، شاهرخ مسکوب 

۰ نظر
طاهره خباری

راه

امروز دیدن این دو تصویر از صفحه Mantas Kristijonas Kuliešis برام تداعی‌های جالبی داشت:


۰ نظر
طاهره خباری

من در شهری زندگی می‌کنم که ... (2)

- من در شهری زندگی می‌کنم که برخی از مردم آن برای بدست آوردن یک لقمه نان حلال، در تابستان و در گرمای بالای 50 درجه، در کنار خیابان به دستفروشی مشغول هستند.

- من در شهری زندگی می‌کنم که روزی که از فرط تشنگی در خانه‌ای را زدم و طلب آب کردم، پس از چند دقیقه، به یک لیوان شربت خنک، مهمان شدم. هنوز که هنوز است، صمیمت و خنکی آن محبت و مهربانی در وجودم موج می‌زند.

۰ نظر
طاهره خباری

بازی با ماه!

عکس‌هایی از Laurent Lavender به نام بازی با ماه:




*منبع تصاویر

۰ نظر
طاهره خباری

زندگی

زندگی، در لحظه‌هایی، بازی شیرینی‌ست؛ شیرین، خنده‌آور و دلنشین، مشروط بر آنکه خالصانه با آن روبرو شده باشی.

زندگی، در بسیاری از لحظه‌ها، عاری از هر نوع معنا و مفهومی‌ست. این ما هستیم که با مجموعه عملکردهایمان، به آن، معنا و مفهوم می‌بخشیم.

زندگی، مستقل از زندگان، حتی اگر وجود داشته باشد هم چیز قابل بحثی نیست. این ما هستیم که به زندگی، زندگی می‌بخشیم؛ و به اینگونه، این ما هستیم که مستقیما مسئول شکل و محتوای زندگی هستیم.

ظرف، مسأله‌یی نیست. مظروف، موضوع مورد بحث ماست.

و انسان، مظروفِ مظروفِ زندگی‌ست.

انسان امروز، فردا و فرداهای آینده ...


* ابوالمشاغل، نادر ابراهیمی

۰ نظر
طاهره خباری

بچه‌دار شدن

بچه‌دار شدن برای کاستن از تنهایی خویش غلط است،

هدف‌دار کردن زندگی با تولید چون خودی، اشتباه است

و اشتباه است اگر با تولید مثل، درصدد رسیدن به جاودانگی باشیم.


* و نیچه گریه کرد، اروین یالوم، مهشید میرمعزی

۰ نظر
طاهره خباری

من در شهری زندگی می کنم که ... (1)

- من در شهری زندگی می‌کنم که نماینده آن شهر، درد دیده نشدن داره. توی هر بنر و اعلامیه‌ای که برای تبریک، تسلیت، اطلاع رسانی و ... در سطح شهر نصب می‌کنه، اسم خودش رو با درشت‌ترین فونت ممکن می‌نویسه که از فاصله چند کیلومتری(!) قابل خوندن باشه. معلوم نیست داره برای خودش این پیام تبریک یا تسلیت رو می‌فرسته یا اون بنده خدایی که به این مقام نائل شده.

- من در شهری زندگی می‌کنم که وقتی خواستن روی رودخانه آن یک پل دیگه بسازن، جوری اون پل رو ساختن که تنها بشه بر بالای اون پل تردد کرد و نه از زیر آن پل. این پل کارکردش به این صورته که امکان تردد برای ماشین‌ها رو آسان کرده ولی رفت و آمد شناورها رو مختل. این پل داره به شکل خیلی واضحی به این بیت طعنه می‌زنه:

ما برای وصل کردن آمدیم 

نی برای فصل کردن آمدیم

- من در شهری زندگی می‌کنم که کلی هزینه برای نصب تابلوی "عبور ممنوع" کامیون با بار با ارتفاع بیش از 3 متر، از روی تنها پل ترانزیتی شهر، انجام میشه. اما نادیده گرفتن این تابلوها توسط راننده‌ها و قصد عبور کردن ولی عدم امکان عبور، بدلیل نصب میله‌هایی با ارتفاع دقیقا 3 متر بر روی شیب ورودی پل و بوجود آمدن چندین میلیون تومان خسارت به کامیون‌ها و رانندهای کامیون‌ها، دست به دست هم دادن تا تمامی این ادوات و وسایل مربوط به "عبور ممنوع" با همان سرعتی که نصب شده بودن، جمع‌آوری شوند. نتیجه اینکه یک پروژه ناموفق به خیل عظیم پروژه‌های ناموفق اضافه شد و تنها شاهد این مدعا، وجود همون تابلوی عبور ممنوع با ارتفاع دقیقا 3 متر هست.

۰ نظر
طاهره خباری