یک دعا

مدتی‌ست که از خدا می‌خواهم به من تعقل، فهم و درک بده. دوست دارم جزء دسته‌ای نباشم که مصداق لا یعقلون، لا یشعرون، لا یفقهون و لا یعلمون هستند. به نظرم همه این موارد رو میشه در "ضالین" هم پیدا کرد. یعنی اگر درک و شعور و فهم و تعقل در وجودم تعطیل بشه، مطمئنا جز گمراه شده‌ها خواهم بود.

و چه خسرانی در این دنیا از این بالاتر ممکنه وجود داشته باشه.

پس ای خدای قادر و متعال عاجزانه از درگاه تو می‌خواهم،

در هر مقطعی از زندگیم، به اندازه ظرفیت وجودیم

به من نعمت تعقل، فهم، درک و شعور عطا کنی

تا با به کار گیری آنها در مسیر زندگی‌ام در دسته گمراه‌شدگان قرار نگیرم.

و با برخورداری از این نعمت‌ها نیز، شخص دیگری را گمراه نسازم.

۰ نظر
طاهره خباری

شنیدن

شنیدن نغمه قُمری

می‌تواند چیزی عادی

یا حادثه‌ای الهی باشد.

این را با پرنده کاری نیست

که او به یکسان می‌خواند

در خلوت و در جمع.

کیفیت گوش است

که آن را زیبا می‌شنود یا بی‌اعتنا.

پس اینکه در آن رازی هست

یا هیچ نیست،

سببش درون ماست.

شکاک می‌گوید:

نغمه در درخت است

خیر، در گوش شما!


* گزیده نامه‌ها و اشعار امیلی دیکنسون، سعید سعیدپور

۰ نظر
طاهره خباری

بودن

به نظرم تمامی موجودات به همان اندازه که شایسته بودن هستند،

به تمامی، با ارزش و قابل ستایش‌اند،

خواه بی‌جان باشند، خواه جاندار.

۰ نظر
طاهره خباری

آواره

و هر چیزی که هنوز همچون سرنوشت و آزمون به سراغ من آید،

در آن، آوارگی و کوه‌پیمایی تازه‌ای خواهد بود،

و اما انسان،

سرانجام در هر آزمونی خود را می‌آزماید و بس.

گذشت آن زمانی که پیشامدها با من رو به رو می‌توانستند شد.

حال بهر من چه روی تواند داد که هم‌ اکنون از آنِ من نبوده باشد.

[...]

برای بسیار دیدن، از خویش چشم برگفتن باید. هر کوه‌پیما به چنین سختی نیازمند است.

و آن اهل دانشی که چشمانی ظاهربین دارد جز نمای همه چیز، چه چیز را تواند دید؟


*چنین گفت زرتشت، فریدریش نیچه، داریوش آشوری

۰ نظر
طاهره خباری

کلید بی‌کلیدان

از بایزید پرسیدند که مردمان گویند شهادت لا اله الا الله کلید بهشت است.

بایزید گفت: «آری، راست می‌گویند. اما کلید بی‌کلیدان در را نمی‌گشاید و کلیدان لا اله الا الله چهار چیز است:

زبانی به دور از دروغ و غیبت

و دلی به دور از مکر و خیانت

و شکمی دور از حرام و شبهه

و عملی دور از هوا و بدعت.»


*دفتر روشنایی، از میراث عرفانی بایزید بسطامی، محمدرضا شفیعی کدکنی

۰ نظر
طاهره خباری

زاهد و عابد

زاهد آن بُوَد که می‌نگرد به لحظه و در آن می‌ماند و نظر خویش را به غیر آن باز نمی‌گرداند

و عابد آن است که منت خدای را بر خویش در عبادات بیش از عبادات می‌بیند، چندان که عبادت او در منت غرق می‌شود.


*دفتر روشنایی، از میراث عرفانی بایزید بسطامی، محمدرضا شفیعی کدکنی

۰ نظر
طاهره خباری

من هیچکسم! تو کیستی؟

?I'm nobody! Who are you

?Are you nobody, too

  Then there's a pair of us--don't tell

!They'd banish us, you know

!How dreary to be somebody

  How public, like a frog

  To tell your name the livelong day!To an admiring bog

من هیچکسم! تو کیستی؟ 

آیا تو نیز «هیچکسی»؟ 

پس اینگونه ما دوتاییم! فاش مکن! 

زیرا تبعیدمان می‌کنند! 

چقدر ملالت آور است «کسی» بودن! 

چقدر مبتذل! بمانند قورباغه‌ای 

تمام روز یک بند اسم خود را برای لجن زاری ستایشگر تکرار کردن!


* گزیده نامه‌ها و اشعار امیلی دیکنسون، سعید سعیدپور

۰ نظر
طاهره خباری