#بامتمم

برخی از لحظات و ثانیه‌ها و دقیقه‌ها و ساعت‌های زندگی آنچنان عمق و نفوذ و اثری در کل زندگی می‌گذارند که نمی‌توان به‌راحتی آنها را وصف کرد.

۲۶ مرداد ماه قرار است ۱۱ ساعت خاطره‌انگیز را این‌گونه زندگی کنم.

۱۱ ساعت همراه با محمدرضا شعبانعلی، معلمِ دوست داشتنی و دوستانِ دوست داشتنی بودن، برای من که گرمای حضورِ فیزیکی‌شان را برای اولین بار قرار است تجربه کنم، خیلی لذت‌بخش و شیرین و خوشایند و شادی آفرین خواهد بود.

بی‌صبرانه و مشتاقانه منتظر رسیدن روز پنج‌شنبه هستم  :)

۲ نظر
طاهره خباری

ایستگاهِ سومِ کتابِ «عقلانیت و توسعه یافتگی ایران»

در ابتدای این هفته، هدیه‌ای ارزشمند از دوست خوبم معصومه خزاعی به دستم رسید: کتاب عقلانیت و توسعه یافتگی ایران

کتابی که آن را در ابتدا یاور مشیرفر عزیز خوانده و سپس برای معصومه جان فرستاد. او هم آن را خواند و برای من فرستاد. حال من سومین نفر هستم که این کتاب را به دست می‌گیرم و می‌خوانم.

کتاب خواندن برای من لذت‌بخش‌ترین کار دنیاست. در این میان اگر کتابی را هم که به‌دست می‌گیرم، کتابی باشد که دو دوستِ خوب و عزیزم آن را قبلاً خوانده باشند، لذتِ خواندن آن کتاب دو صد چندان می‌شود.

 

قسمت تقدیم این کتاب نیز به‌نظرم بسیار منحصربه‌فرد و زیبا نوشته شده است:

۴ نظر
طاهره خباری

دنیای آبی شمیم، رنگ‌ها و رنگ‌آمیزی

تا یک‌سال پیش،‌ برای شمیم همه‌ی رنگ‌ها آبی بود. نه اینکه رنگ آبی را بیشتر از سایر رنگ‌ها دوست داشته باشد، بلکه هر رنگی که نشانش می‌دادیم، می‌گفت این رنگ آبی است.

هر بار هم که با یکدیگر رنگ‌ها را یک به یک کنار هم می‌گذاشتیم و نام آنها را با هم می‌گفتیم،‌خوب جواب می‌داد ولی بعد از مدتی دوباره همه‌ی رنگ‌ها برایش آبی می‌شدند.

مادرم تعریف می‌کند که من هم برای یادگیری سه رنگ پرچم ایران مشابه چنین اشتباهی را داشتم. هر وقت از من می‌پرسیدند رنگ‌های پرچم ایران را بگو، جواب می‌دادم: قرمز، سفید، آبی!

در واقع سبز برای من آبی بود و آنقدر خاله‌ام با من تمرین کرد تا بالاخره توانستم رنگ سبز را هم از سایر رنگ‌ها تشخیص دهم.

اینکه در کل بچه‌ها چگونه رنگ‌ها را یاد می‌گیرند و چگونه می‌توانند بین آنها تمایز قائل شوند را به‌درستی نمی‌دانم. ولی دنیای رنگ‌ها از همان کودکی برای من دنیای زیبا و آرمش‌بخشی بوده است.

اخیراً که به کتاب‌فروشی رفته بودم، کتاب‌هایی با عنوان «شکوه آرامش - تمدد اعصاب با رنگ‌آمیزی» نظرم را به‌خودش جلب کرد. کتاب‌هایی که در آن طرح‌های آماده‌ای وجود دارد و می‌توانیم به سلیقه‌ی خودمان آنها را رنگ کنیم.

من کتابی که طرح‌های سنتی اسلیمی و بته جقه و گل‌های ختایی را داشت خریدم:

این کتاب برای من دوست‌داشتنی است. چون من واقعاً از رنگ‌آمیزی لذت می‌برم. مخصوصاً با مداد رنگی. حتی بوی مداد رنگی هم برایم خاطره‌انگیز و خوشایند است.

لابه‌لای انبوهی از مشغله‌های نفس‌گیر روزمره، لحظاتی را نشستن و مشغول چنین سرگرمی شدن، به‌ نظر می‌تواند یکی از گزینه‌های مناسب و مطلوبی برای تمدد اعصاب باشد.

۳ نظر
طاهره خباری

خواننده‌ی اسفنجی یا خواننده‌ی غربالی

تفکر نقادانه از آن سری درس‌های سخت اما شیرینی است که همیشه پیگیر آن در متمم هستم.

پس از معرفی کتاب راهنمای تفکر نقادانه، سه چهار روزی است که مشغول خواندن این کتاب هستم. کتابی که به‌نظرم باید آن را کم‌کم خواند و جلو رفت و تمرین‌های آن را انجام داد. تا به این شکل بتوان آن سوال‌های به‌جا و درست را پرسید و پاسخ آنها را جستجو کرد.

در فصل اول کتاب گفته شده که دو روش مختلف فکر کردن وجود دارد که با توجه به آنها می‌توان خواننده‌ها و شنودگان مطالب مختلف را به دو دسته‌ی کلی تقسیم کرد:

۱. اسفنجی

۲. غربالی

در روش اسفنجی مطالب را می‌خوانیم و آنها را به‌راحتی جذب می‌کنیم. این روش چون آسان است نیازی به تلاش فکری آنچنان زیادی هم ندارد. فقط کافیست خوانده‌ها و شنیده‌های خود را به حافظه بسپاریم تا در مواقع لزوم از آنها استفاده کنیم.

در روش غربالی باید پس از خواندن و شنیدن حرف‌ها و نظرات، از خود سوالاتی بپرسیم و سپس تصمیم بگیریم که آیا استدلال‌های به‌کار رفته در این مطلب قابل قبول است یا اینکه نمی‌توان به آنها استناد کرد و باید آنها را رد کنیم. به عبارتی در این روش ما از حالت منفعلانه خارج شده و در وضعیتی فعال قرار می‌گیریم و با توجه به معیارهای مشخصی، تصمیم به قبول یا رد یک مطلب می‌گیریم.

روش اسفنجی در واقع روش مرسوم و متدوالی است که اکثر افراد از آن استفاده می‌کنند ولی تفکر نقادانه به ما کمک می‌کند تا از اسفنجی فکر کردن فاصله گرفته و رفته‌رفته به غربالی فکر کردن، برویم.

حاصل غربالی فکر کردن نیز این است که هم حرف‌ها و نظرات خودمان از پایه‌های قوی‌تر استدلالی برخوردار می‌شود و هم می‌توانیم استدلال‌های محکم و قوی را به‌خوبی تشخیص دهیم و به این شکل اجازه ندهیم هر گونه اطلاعاتی به‌راحتی وارد مغز ما شود.

۳ نظر
طاهره خباری

برای متمم، یک دوستِ خوب و صمیمی

سه سال پیش، تقریباً در چنین روزهایی بود که کاملاً تصادفی با تو آشنا شدم.

حرف‌های خیلی خوبی می‌زدی. حرف‌هایی که تا به حال به آن شکل از کسی نشنیده بودم. حرف‌هایی که شنیدن همه‌ی آنها، آن هم در چنان فضایی، برایم آموزنده و دوست‌داشتنی بود.

طی یک ماه، آنچنان برایم خواستنی شده بودی که تصمیم گرفتم یک ماه دیگر را خیلی جدی‌تر با تو سپری کنم.

در آن ماه دوم، بیشتر و بیشتر پای حرف‌هایت نشستم و گوش سپردم.

هنوز ماه دوم تمام نشده، تصمیم جدی گرفتم تا تو را دوست و هم‌نشین همیشگی خود کنم.

مرا ببخش. شاید از همان روزهای اول باید این تصمیم را می‌گرفتم. ولی از آنجا که من آدم بسیار درون‌گرایی هستم، آن هم با ملاحظات و محافظه‌کاری‌های خاص خودم، همیشه برایم سخت بوده که کسی را در همان برخوردهای اولیه، به عنوان یک دوست انتخاب کنم.

دلیل حرف نزدن‌ها و سکوت من در روزهای اول نیز، همین درون‌گرایی و ناآشنایی به چنین فضای دوستانه‌ای بود که تو آن را فراهم کرده بودی.

اما بعد کم‌کم، صمیمت تو، مرا وادار کرد که با تو حرف بزنم. اینگونه تو نیز مرا کم‌کم شناختی.

من برایت از ضعف‌ها، مشکلات، اشتباهات، آرزوها و خواسته‌هایم می‌گفتم و تو می‌گفتی: «ایرادی ندارد.همه‌ی ما دارای ضعف‌هایی هستیم و با مشکلات و سختی‌هایی دست و پنجه نرم می‌کنیم.»

به من گفتی:

«می‌توانی بهتر شوی.

می‌توانی انسان موفق‌تری باشی.

می‌توانی مهارت‌هایت را گسترش دهی.

می‌توانی رضایت بیشتری را در زندگی تجربه کنی.

همه‌ی اینها را می‌توانی، به شرطی که خودت نیز بخواهی.

خودت نیز به فکر توسعه‌ی مهارت‌هایت باشی.»

و در ادامه گفتی:

«خیالت نیز آسوده باشد. چون من در کنار تو هستم و در این مسیر تو را تنها نخواهم گذاشت.»

الان سه سال است که از این همراهی و دوستی با تو می‌گذرد و من خوشحال و راضی هستم. چون توانستم مزه‌ی شیرین تغییر و پیشرفت را، بیش از پیش، در زندگی‌ام احساس کنم. توانستم خودم و محیطم را نسب به قبل، بهتر بشناسم. توانستم آروزها و ایده‌ها و افکار بلندپروازانه‌تر و بلندمدت‌تری داشته باشم و از شوق رسیدن به آنها تلاش بیشتری کنم.

متمم عزیز، تو دوستِ خوب و صمیمی من هستی.

راستش به بودن در کنار تو عادت کرده‌ام و همنشین روزها و شب‌های من شده‌ای.

دیگر به‌خوبی می‌دانم اگر مشکلی برایم پیش بیاد، بهترین جایی که می‌توانم پاسخی برای آنها بیابم، پیش توست.

از طرفی، دوستی با تو باعث شد با افراد دیگری نیز آشنا و دوست شوم. دوستانی که آنها را با دل و جان دوست دارم و از بودن در کنارشان بسیار خرسند و شاد هستم.

وجود تو در زندگی‌ام نعمتی است که همیشه شاکر آن بوده و هستم و خواهم بود.

اینها را هم به این خاطر نوشتم که از روزهای خوش سپری شده با تو، یادی کرده باشم. هرچند که هنوز از خوبی‌های تو، نگفته‌های بسیاری دارم. اما به‌خوبی می‌دانم که تو، از همین گفته‌ی اندک، می‌توانی همه‌ی آن نگفته‌ها را نیز بخوانی.

۵ نظر
طاهره خباری

زمین‌ تخت‌باوران

شاید باورش کمی سخت به نظر برسد که با وجود این همه پیشرفت در علم، هنوز عده‌ای معتقد به تخت بودن زمین هستند و به شواهد و حقایقی که همگی باور آنها را نقض می‌کند، توجهی نشان نمی‌دهند. جالب اینکه حتی برای ترویج این باور خود انجمن‌هایی تاسیس کرده‌اند که در آن زمین را کاملاً مسطح نشان می‌دهند (+،+):

در صورتی‌ که، ۲۵۰۰ سال پیش، آناکسیماندر پی برد که زمین معلق است و بعد از آن فیثاغورث نشان داد که زمین کروی شکل است.

البته به‌نظر می‌رسد اینکه تمام شواهد علمی را نادیده گرفت و بر باورهای کهنه‌ و قدیمی پافشاری و اصرار کرد، تنها شامل مسطح بودن زمین نمی‌شود. چنین مسأله‌ای می‌تواند ده‌ها و صدها یا شاید هم هزاران مصداق کوچک و بزرگ در زندگی افراد داشته باشد.

پذیرش پیشرفت‌های علمی و همگام با آن، تغییر در نگاه‌مان به دنیا باعث می‌شود درک بهتری هم نسبت به خودمان و هم میحط اطراف‌مان پیدا کنیم.

۲ نظر
طاهره خباری

فهم گوسفندنگری

پیش‌نوشت:

خواندن درباره‌ی یک نوع نگاه جدید ساده است. می‌خوانی و لذت می‌بری و از اینکه با چنین نگاهی آشنا شده‌ای، خوشحال می‌شوی. از نویسنده‌ای که تو را با چنین نگاه دقیق و مفید و کاربردی آشنا کرده نیز تشکر می‌کنی. تمام.

بعداً به هر دلیل و یا به تصادف، دوباره درباره‌ی آن نگاه می‌خوانی. این بار هم می‌دانی خوب و مفید است و با خود می‌گویی بهتر است که بیشتر درباره‌ی آن فکر کنم و اقدامی کنم. تمام.

مدتی می‌گذرد و یکبار دیگر کاملاً تصادفی دوباره چشمت به همان نگاه می‌خورد. این بار با دقت بیشتری می‌خوانی و می‌خوانی تا آن نگاه را درک کنی. این‌بار تمام نمی‌شود.

این بار خوشبختانه بخشی از آن نگاه را می‌فهمی و جرقه‌ای از مصداق‌های آن در زندگی روزمره جلوی چشم‌هایت می‌آید. ته دلت آرزو می‌کنی که ای کاش همان اول که با این نگاه آشنا شده بودم، می‌توانستم لااقل اندکی آن را بفهمم، نه اینکه اینقدر سطحی با آن برخورد می‌کردم.

حالا دیگر حواست را جمع می‌کنی تا همه جا با این نگاه به منابعی که در اختیار داری، بنگری.

 

اصل مطلب:

 بهره برداری از ظرفیت ها و گوسفندنگری به قابلیت‌ها

منابع، ظرفیت‌ها، توانمندی‌ها (ادامه بحث گوسفندنگری)

 

پی‌نوشت:

بعد از یک سال و نیم، اخیراً وقتی برای چندمین بار مطلب استفاده‌ی حداکثری از ظرفیت‌ها را در روزنوشته‌ها خواندم، متوجه‌ی حرف‌های آن شدم. خیلی خجالت کشیدم از این همه گیج بودنم.

چطوری ماجرا را تا حالا نفهمیده‌ بودم برای خودم هم قابل فهم نیست. نمی‌دانم، شاید هم این مطلب، جزء مطالبی بود که می‌خواندم و چیزی از آن را متوجه نشده، فقط یادداشت‌برداری می‌کردم!

اما آخرین بار که آن را خواندم، آخرش از خودم پرسیدم: «خب. حالا چی فهمیدی؟»

منبع، ظرفیت، قابلیت‌ها

اطراف ما پُر از منبع است: منبع شغل، منبع مدرک، منبع روابط، منبع زمان، منبع مهارت، منبع انرژی جسمانی، منبع کتاب‌ها، فیلم‌ها، پادکست‌ها و...

حالا می‌توان در استفاده از این منابع، به شکل تک بُعدی به آنها نگاه کرد و تنها یک نوع ظرفیت را در آنها دید و تنها به استفاده از همان یک ظرفیت بسنده کرد. مثلاً یک کتاب را می‌خوانم و بعد از اتمام، آن را در قفسه‌ی کتاب‌خانه نگهداری می‌کنم. ولی یک نفر دیگر، همان کتاب را می‌خواند و سعی می‌کند از آن کتاب یادداشت‌برداری کند و یک راهکاری را به صورت خلاصه و کاربردی از آن کتاب برای خودش داشته باشد.

یا آنکه چند تا مقاله و کتاب و اسمی را که در آن کتاب خوانده و با آنها آشنا شده را جستجو می‌کند و به دانسته‌های خود عمق و وسعت بیشتری می‌دهد.

یا مثلاً اگر کتاب را به شکل ترجمه شده خوانده، می‌رود و به اصل کتاب هم نگاهی می‌اندازد و کمی تمرین ترجمه می‌کند و یا با چند کلمه‌ی کلیدی در آن زمینه آشنا می‌شود و یا جملاتی که از آن خوشش آمده را به زبان اصلی هم می‌خواند و یاد می‌گیرد.

یا مثلاً اینکه وقت می‌گذارد و به عنوان تمرین #تسلط کلامی، کتاب را یکبار دیگر می‌خواند و با اصطلاحات و ترکیب‌های جدیدی آشنا می‌شود.

و همه‌ی‌اینها یعنی اینکه هر منبعی ظرفیت‌هایی دارد که بر اثر بهره‌برداری از آنها، قابلیت‌های جدیدی به‌وجود می‌آید.

اگرچه به‌نظرم دیدن ظرفیت‌های هر منبعی نیاز به مهارت هم دارد. یکی در یک منبع فقط یک نوع ظرفیت را می‌بیند و دیگری ۱۰ مورد و آن دیگری ۲۰ مورد و یا موارد بیشتر.

از این به بعد باید این سوال را هم گوشه‌ی ذهنم داشته باشم که:

«این منبعی که روزانه جلوی چشم من است و خیلی ساده از کنار آن رد می‌شوم، آیا ظرفیت‌های بلااستفاده‌ی دیگری هم دارد که بتوانم از آنها هم استفاده کنم؟»

۰ نظر
طاهره خباری

داستان شش کلمه‌ای و داستانک

پیش‌نوشت: چون واقعاً من در زمینه‌ی نوشتن و نویسندگی دانش و مطالعه‌ی خاصی ندارم و نوشتن درباره‌ی نوشتن و نویسندگی کار دوست خوبم، شاهین کلانتری عزیز هست، این مطلب را با اجازه‌ش می‌نویسم  :)

 

اصل مطلب:

آنقدر پولدار نشدم که ارزان بخرم.

در نگاه اول به‌نظر می‌آید این یک جمله هست. در واقع وقتی خواندمش، در قالب یک جلمه آن را خواندم و دیدم. اما ظاهراً در داستان‌نویسی سبکی رایج است به نام «داستان شش کلمه‌ای» یا Six-Word Memoirs.

بار دیگر اگر جمله‌ی بالا را با این نگاه که یک داستان است، بخوانیم به‌نظر دیگر یک جمله‌ی نامفهوم یا گنگ یا ناقص نیست. بعد از خواندن آن، بخشی یا تمام آن چیزی که قرار بود گفته شود ولی گفته نشد هم به ذهن تداعی می‌شود.

به‌نظرم یک داستان شش کلمه‌ای خوب باید چنین خاصیتی داشته باشد. اینکه آن شش کلمه را بخوانی و بعد تمام آنچیزی که در آن شش کلمه پنهان شده است را بیابی و درک کنی.

سبک دیگری نیز در داستان‌نویسی رایج است که به آن داستانک گفته می‌شود. داستان‌های کوتاه مثلاً ۵۰ کلمه‌ای یا حتی ۲۵۰ کلمه‌ای.

اولین بار در کتاب ذهن کامل نو بود که با چنین سبک داستان‌نویسی آشنا شدم. البته در آنجا دانیل پینک اشاره کرده بود که داستان‌های کوتاه ۵۰ کلمه‌ای بنویسیم.

هرچند که می‌توان تعداد کلمات را هم افزایش داد و مثلاً داستان‌های ۵۵ کلمه‌ای نوشت. ولی به‌هرحال به‌نظرم در چنین سبکی باید تعدادی کلمه را مشخص کرد و تلاش کرد تا داستانی را بگوییم که دقیقاً حاوی همان تعداد کلمه باشد.

نوشتن چنین داستان‌هایی تمرین بسیار جالبی است. مدتی است که من نوشتن داستان‌های کوتاه ۵۰ کلمه‌ای را تمرین می‌کنم. برخی از اوقات تنها یک کلمه کم می‌آورم و نمی‌دانم آن کلمه را کجا و چگونه به داستان اضافه کنم و برخی از اوقات چند کلمه اضافه دارم و با خودم کلنجار می‌روم که کدام‌یک را باید حذف کنم.

چند مورد از تمرین‌های من:

(۱)

از خواب برخاست. ذهنش پُر بود از افکاری پراکنده و آشفته. نمی‌دانست باید دقیقاً به کدامیک از آن فکرها فکر کند.

از جایش برخاست، در فنجان همیشگی‌اش چای خوش رنگی ریخت. بر روی صندلی راحتی‌اش نشست. با نوشیدن اولین جرعه، همه‌ی آن افکار پراکنده و آشفته به یکباره آرام گرفتند.

(۲)

بعد از چند لحظه احساس کرد حرف‌‌های رازگونه‌ی بسیار زیادی شنیده است. رازهایی که می‌بایست تا آخر عُمر همه‌ی آنها را در دلش نگه دارد.

از جایش برخاست.

با لبخندی از دوستش خداحافظی کرد.

شروع به قدم زدن کرد. با خود اندیشید باید تا ابد مُهر سکوتی بر لبش بگذارد.

(۳)

آنقدر گریه کرد که احساس می‌کرد چشم‌هایش در حال خشک شدن است.

چند لحظه بعد دیگر اشکی از چشمانش سرازیر نمی‌شد ولی هنوز دلش پُر بود از غصه و غم.

باید به یک رابطه خاتمه می‌داد. رابطه‌ای که دوست نداشت هیچ‌گاه پایانی داشته باشد جز مرگ. آن هم مرگ خودش.

(۴)

زمان تولدش فصل‌ بهار.

مکان تولدش باغچه‌ی سرسبز یک خانه‌ی قدیمی.

با طلوع خورشید فعالیتش را آغاز می‌کند و با غروب پایان.

تنها نشستن بر سر شاخه‌ای که از آن قطره‌ای شبنم آویزان است را بسیار دوست دارد.

اگرچه او حلزونی تنها است ولی خودش این حرف را باور ندارد.

 

پی‌نوشت اول: خوشحال می‌شوم اگر شما هم چنین داستانک‌هایی می‌نویسید با همدیگر آنها را به اشتراک بگذاریم.

پی‌نوشت دوم: از این بعد من نیز داستانک نوشته‌های خودم را در وبلاگ می‌گذارم  :)

۶ نظر
طاهره خباری

دوباره کتاب قوی سیاه

یکی از خوبی‌های داشتن دوستان اهل مطالعه، این است که آدم را بیشتر و بیشتر ترغیب به خواندن و تامل و فکر کردن می‌کند.

من کتاب قوی سیاه را سال گذشته خوانده بودم ولی مدتی بود که می‌دیدم برخی از دوستان عزیزم در حال خواندن و نقل قول کردن از حرف‌های نسیم طالب هستند. از طرفی یکی از کتاب‌های دیگری که تصمیم دارم از نسیم طالب بخوانم کتاب Antifragile است. همه‌ی اینها بهانه‌ای شد تا بار دیگر و با دقت بیشتری کتاب قوی سیاه را بخوانم تا با ادبیات نسیم طالب بیشتر آشنا شوم و بعد شروع به خواندن کتاب دیگرش کنم.

البته به‌نظرم کتاب قوی سیاه از آن نوع کتاب‌هایی است که می‌توان بارها و بارها خواند و هر بار نکته‌ی جدیدی از آن آموخت.

یکی از مواردی که در خوانش دوباره‌ی این کتاب نظرم را جلب کرد، نوع نگاهِ نقادانه‌ی نسیم طالب بود. اینکه چگونه و با تکیه بر چه استدلال‌هایی حرف‌های بزرگان تاریخ و روش‌های آن‌ها را زیر سوال می‌برد و در یک کلام می‌گوید که نمی‌توان آینده را با قطعیت پیش‌بینی کرد و باید همواره جایی برای موارد کاملاً تصادفی و پیش‌بینی نشده باقی گذاشت.

اگر چیزی قابل‌پیش‌بینی است قوی سفید است آن هم در سرزمین میان‌ستان یا Mediocristan. وگرنه در کرانستان یا Extremistan،‌ هر چه هست قوی سیاه است؛ اتفاقات خوب یا بد غیرقابل پیش‌بینی. اگر هم بتوان برخی از رویدادهای کرانستان را مدل کرد، آن موقع با قوی کبود مواجه می‌شویم.

به عبارتی:

  • قوی سفید: می‌دانیم که می‌دانیم.
  • قوی کبود: می‌دانیم که نمی‌دانیم.
  • قوی سیاه: نمی‌دانیم که نمی‌دانیم.

۴ نظر
طاهره خباری

در حاشیه‌ی درس انتزاع

پیش‌نوشت: داشتم تمرین‌های درس انتزاع را می‌خواندم که موارد پراکنده‌ای به ذهنم رسید. شروع کردم به نوشتن‌ آنها تا شاید یک سروسامانی به آنها بدهم چون به‌نظرم آمد قطعاتی است که اگر در کنار هم قرار بگیرند، شاید بهتر بتوانم آنها را درک کنم. البته وقتی نوشتم و خودم خواندم دیدم که پراکنده‌تر از آن چیزی است که تصور می‌کردم. مطمئناً با خواندن و فکر کردن و یادگیری بیشتر در این باره، این امکان وجود دارد که در آینده متوجه شوم که این موارد هیچ ربط خاصی به هم نداشته‌اند و من به زور آنها را زیر یک چتر قرار دادم یا اینکه برداشت من اشتباه بوده است. ولی در کل همه‌ی آنچه که به ذهنم رسید را نوشتم تا بهتر و بیشتر به آنها فکر کنم.

 

  • اصل مطلب:

این‌طور که من یاد گرفتم، انتزاع، حذف کردن جزئیات و کلی‌تر دیدن هست. در مدل ذهنی هم یاد گرفتم که ما با دیدن یک سری رویدادها کم‌کم به الگو می‌رسیم و با حذف کردن استثنا‌ء‌ها و نمونه‌های نقض، از الگوها به مدل ذهنی می‌رسیم. مدل ذهنی که نوع تصمیم‌‌گیری‌ها و نگاه من به دنیای اطراف، همه نشأت گرفته از آن است.

پس مدل ذهنی که من الان دارم و با آن به‌ دنیای اطرافم نگاه می‌کنم و رویدادها را با آن توصیف می‌کنیم و یا کلاً نادیده می‌گیرم، کاملاً انتزاعی است.

آشنایی با مدل‌های بیشتر و به‌کارگیری آنها هم باعث می‌شود که در کل کمتر انتزاعی فکر کنم و مدل ذهنی خودم را کامل‌تر کنم. ولی اگر برای دیدن و درک کردن دنیای اطرافم تنها به یک مدل اکتفا کنم، در واقع دارم به انتزاعی‌ترین شکل ممکن فکر می‌کنم و می‌بینم. در این حالت حذف جزئیات و کلی‌تر دیدن باعث فهم ناقص می‌شود.

 

یک مورد جالب توجه دیگر این بود که به نظرم انتزاع دوسویه است. برخی از پدیده‌ها در دنیای اطراف ما وجود دارند و کاملاً عینی هستند. حالا من برای به تصویر کشیدن آنها از انتزاع استفاده می‌کنم.

مثلاً نقاشی‌ کشیدن یک نوع انتزاع هست. ما بارها و بارها کوه دیدیم. خانه دیدیم. رودخانه دیدیم. آن هم به شکلی کاملاً واقعی. بعد در یک نقاشی، با حذف جزئیات، آنها را ترسیم می‌کنیم. در اینجا یا ما توانایی ترسیم جزئیات را نداریم و به شکلی ساده آنها را می‌کشیم یا اگر توانایی‌های ما در ترسیم بالاتر و حرفه‌ای‌تر باشد، آنها را به سبک رئالیسم یا حتی شاید به سبک هاپیررئالیسم نقاشی کنیم.

به‌نظرم در مدل‌های ذهنی که از آن استفاده می‌کنیم هم به همین شکل برخورد می‌‌کنیم. هرچه توانایی‌های بالاتری برای درک واقعیت‌های موجود داشته باشیم می‌توانیم مدل ذهنی دقیق‌تری از واقعیت‌های موجود داشته باشیم که از بیشترین تطبیق‌پذیری برخوردار است. اگر هم توانایی‌های ما محدود باشد، مدل ذهنی ساده‌تر و انتزاعی‌تری خواهیم داشت.

***

حاشیه‌ی اصل مطلب: ما به کمک انتزاع در مدل‌های شخصیت شناسی بخشی از واقعیت‌ها و استثناء‌ها را حذف می‌کنیم تا بتوانیم به یک مدل منسجم فراگیر، همراه با قابلیت پیش‌بینی برسیم. در تحقیقی که از میکال کوزینسکی خواندم دیدم که به کمک کامپیوتر می‌توان تمام آن جزئیات را حفظ کرد. چون کامپیوتر توانایی تحلیلی به نسبت بالاتری دارد و می‌تواند جزئیات بسیار بیشتری را مورد بررسی قرار داده و تشخیص به‌مراتب بهتری نسبت به انسان‌ها داشته باشد.

اگرچه چنین تشخیص‌هایی مراحل اولیه‌ی خود را طی می‌کند. ولی به‌نظرم آمد که ما انسان‌ها به دلیل محدودیت‌های ذهنی که داریم و از آن طرف میل به درک واقعیت‌های موجود هم در ما وجود دارد، به‌ناچار بخشی از جزئیات را حذف می‌کنیم، درحالیکه که کامپیوترها به دلیل توان محاسباتی بیشتری که دارند، اینگونه عمل نمی‌کنند.

 ***

یک سوی دیگر انتزاع هم به‌نظرم این است که برخی از مفاهیم اساساً انتزاعی هستند و معادلی برای آنها در دنیای واقعی وجود ندارد. در اصل همان مواردی که باید برای آنها مفهوم پردازی شود. مانند هوش، استعداد، خلاقیت، تفکر و... . هر کسی از چنین مفاهیمی انتزاعی برداشت خاص خودش را دارد و برای رسیدن به یک فهم مشترک باید مفهوم مورد نظر را برای آنها مشخص کند. در این حالت چیزی به طور انتزاعی در ذهن وجود دارد و تلاش می‌شود که تبدیل به واقعیت شود.

به طور مثال در حوزه‌ی کارهای هنری به شکل دو طرفه‌ای از این انتزاع استفاده می‌شود. بخشی از آثار هنری از دنیای واقعی الهام گرفته و بخشی از آثار هنری از دنیای ذهنی الهام می‌گیرند. به عبارتی بخشی از طرح‌های نو و بدیع هنری وجود دارند که در ابتدا انتزاعی هستند و بعد به کمک ترسیم آنها بر روی کاغذ و اجرای آن، از حالت انتزاعی خارج شده و عینی می‌شود. مانند طراحی یک ساختمان منحصربه‌فرد یا مجسمه‌سازی و ساختن تمثال. یا حتی نویسنده‌ و یا شاعری که تلاش می‌کند به کمک کلمات دنیای انتزاعی خود را برای مخاطب خود به تصویر بکشد.

فکر می‌کنم در مدل ذهنی هم به همین شکل است. بخشی از مدل ذهنی در ارتباط با پدیده‌های واقعی شکل می‌گیرد و از آنها اقتباس می‌شود و بخشی دیگر زائیده‌‌ی ذهن افراد است و معادلی برای آنها در دنیای واقعی وجود ندارد. انسان‌ها آن مدل‌ها را خلق می‌کنند تا به‌وسیله‌ی آن بتوانند دنیای بهتری برای خود بسازند.

به‌نظر می‌رسد می‌توان نگاه ایده آلیستی در تصمیم‌گیری را ناشی از چنین چیزی دانست. گروهی که یک تصویر ایده‌‌آل و انتزاعی در ذهن دارند و برای رسیدن به آن تصویر و آن مدل تلاش می‌کنند. در اینجا آن سوی انتزاع در نظر گرفته می‌شود.

در کل ما یک سری مفاهیم عینی داریم و یک سری مفاهیم ذهنی. به کمک انتزاع می‌توانیم موارد عینی را ذهنی کنیم و در حین ذهنی کردن به ناچار برخی از جزئیات را حذف می‌کنیم تا به یک تصویر کلی‌تر برسیم. از طرفی دیگر یک سری مفاهیم ذهنی و کاملاً انتزاعی داریم که برای عینی کردن آنها باید تلاش شود.

۱ نظر
طاهره خباری