فهم گوسفندنگری

پیش‌نوشت:

خواندن درباره‌ی یک نوع نگاه جدید ساده است. می‌خوانی و لذت می‌بری و از اینکه با چنین نگاهی آشنا شده‌ای، خوشحال می‌شوی. از نویسنده‌ای که تو را با چنین نگاه دقیق و مفید و کاربردی آشنا کرده نیز تشکر می‌کنی. تمام.

بعداً به هر دلیل و یا به تصادف، دوباره درباره‌ی آن نگاه می‌خوانی. این بار هم می‌دانی خوب و مفید است و با خود می‌گویی بهتر است که بیشتر درباره‌ی آن فکر کنم و اقدامی کنم. تمام.

مدتی می‌گذرد و یکبار دیگر کاملاً تصادفی دوباره چشمت به همان نگاه می‌خورد. این بار با دقت بیشتری می‌خوانی و می‌خوانی تا آن نگاه را درک کنی. این‌بار تمام نمی‌شود.

این بار خوشبختانه بخشی از آن نگاه را می‌فهمی و جرقه‌ای از مصداق‌های آن در زندگی روزمره جلوی چشم‌هایت می‌آید. ته دلت آرزو می‌کنی که ای کاش همان اول که با این نگاه آشنا شده بودم، می‌توانستم لااقل اندکی آن را بفهمم، نه اینکه اینقدر سطحی با آن برخورد می‌کردم.

حالا دیگر حواست را جمع می‌کنی تا همه جا با این نگاه به منابعی که در اختیار داری، بنگری.

 

اصل مطلب:

 بهره برداری از ظرفیت ها و گوسفندنگری به قابلیت‌ها

منابع، ظرفیت‌ها، توانمندی‌ها (ادامه بحث گوسفندنگری)

 

پی‌نوشت:

بعد از یک سال و نیم، اخیراً وقتی برای چندمین بار مطلب استفاده‌ی حداکثری از ظرفیت‌ها را در روزنوشته‌ها خواندم، متوجه‌ی حرف‌های آن شدم. خیلی خجالت کشیدم از این همه گیج بودنم.

چطوری ماجرا را تا حالا نفهمیده‌ بودم برای خودم هم قابل فهم نیست. نمی‌دانم، شاید هم این مطلب، جزء مطالبی بود که می‌خواندم و چیزی از آن را متوجه نشده، فقط یادداشت‌برداری می‌کردم!

اما آخرین بار که آن را خواندم، آخرش از خودم پرسیدم: «خب. حالا چی فهمیدی؟»

منبع، ظرفیت، قابلیت‌ها

اطراف ما پُر از منبع است: منبع شغل، منبع مدرک، منبع روابط، منبع زمان، منبع مهارت، منبع انرژی جسمانی، منبع کتاب‌ها، فیلم‌ها، پادکست‌ها و...

حالا می‌توان در استفاده از این منابع، به شکل تک بُعدی به آنها نگاه کرد و تنها یک نوع ظرفیت را در آنها دید و تنها به استفاده از همان یک ظرفیت بسنده کرد. مثلاً یک کتاب را می‌خوانم و بعد از اتمام، آن را در قفسه‌ی کتاب‌خانه نگهداری می‌کنم. ولی یک نفر دیگر، همان کتاب را می‌خواند و سعی می‌کند از آن کتاب یادداشت‌برداری کند و یک راهکاری را به صورت خلاصه و کاربردی از آن کتاب برای خودش داشته باشد.

یا آنکه چند تا مقاله و کتاب و اسمی را که در آن کتاب خوانده و با آنها آشنا شده را جستجو می‌کند و به دانسته‌های خود عمق و وسعت بیشتری می‌دهد.

یا مثلاً اگر کتاب را به شکل ترجمه شده خوانده، می‌رود و به اصل کتاب هم نگاهی می‌اندازد و کمی تمرین ترجمه می‌کند و یا با چند کلمه‌ی کلیدی در آن زمینه آشنا می‌شود و یا جملاتی که از آن خوشش آمده را به زبان اصلی هم می‌خواند و یاد می‌گیرد.

یا مثلاً اینکه وقت می‌گذارد و به عنوان تمرین #تسلط کلامی، کتاب را یکبار دیگر می‌خواند و با اصطلاحات و ترکیب‌های جدیدی آشنا می‌شود.

و همه‌ی‌اینها یعنی اینکه هر منبعی ظرفیت‌هایی دارد که بر اثر بهره‌برداری از آنها، قابلیت‌های جدیدی به‌وجود می‌آید.

اگرچه به‌نظرم دیدن ظرفیت‌های هر منبعی نیاز به مهارت هم دارد. یکی در یک منبع فقط یک نوع ظرفیت را می‌بیند و دیگری ۱۰ مورد و آن دیگری ۲۰ مورد و یا موارد بیشتر.

از این به بعد باید این سوال را هم گوشه‌ی ذهنم داشته باشم که:

«این منبعی که روزانه جلوی چشم من است و خیلی ساده از کنار آن رد می‌شوم، آیا ظرفیت‌های بلااستفاده‌ی دیگری هم دارد که بتوانم از آنها هم استفاده کنم؟»

۰ نظر
طاهره خباری

داستان شش کلمه‌ای و داستانک

پیش‌نوشت: چون واقعاً من در زمینه‌ی نوشتن و نویسندگی دانش و مطالعه‌ی خاصی ندارم و نوشتن درباره‌ی نوشتن و نویسندگی کار دوست خوبم، شاهین کلانتری عزیز هست، این مطلب را با اجازه‌ش می‌نویسم  :)

 

اصل مطلب:

آنقدر پولدار نشدم که ارزان بخرم.

در نگاه اول به‌نظر می‌آید این یک جمله هست. در واقع وقتی خواندمش، در قالب یک جلمه آن را خواندم و دیدم. اما ظاهراً در داستان‌نویسی سبکی رایج است به نام «داستان شش کلمه‌ای» یا Six-Word Memoirs.

بار دیگر اگر جمله‌ی بالا را با این نگاه که یک داستان است، بخوانیم به‌نظر دیگر یک جمله‌ی نامفهوم یا گنگ یا ناقص نیست. بعد از خواندن آن، بخشی یا تمام آن چیزی که قرار بود گفته شود ولی گفته نشد هم به ذهن تداعی می‌شود.

به‌نظرم یک داستان شش کلمه‌ای خوب باید چنین خاصیتی داشته باشد. اینکه آن شش کلمه را بخوانی و بعد تمام آنچیزی که در آن شش کلمه پنهان شده است را بیابی و درک کنی.

سبک دیگری نیز در داستان‌نویسی رایج است که به آن داستانک گفته می‌شود. داستان‌های کوتاه مثلاً ۵۰ کلمه‌ای یا حتی ۲۵۰ کلمه‌ای.

اولین بار در کتاب ذهن کامل نو بود که با چنین سبک داستان‌نویسی آشنا شدم. البته در آنجا دانیل پینک اشاره کرده بود که داستان‌های کوتاه ۵۰ کلمه‌ای بنویسیم.

هرچند که می‌توان تعداد کلمات را هم افزایش داد و مثلاً داستان‌های ۵۵ کلمه‌ای نوشت. ولی به‌هرحال به‌نظرم در چنین سبکی باید تعدادی کلمه را مشخص کرد و تلاش کرد تا داستانی را بگوییم که دقیقاً حاوی همان تعداد کلمه باشد.

نوشتن چنین داستان‌هایی تمرین بسیار جالبی است. مدتی است که من نوشتن داستان‌های کوتاه ۵۰ کلمه‌ای را تمرین می‌کنم. برخی از اوقات تنها یک کلمه کم می‌آورم و نمی‌دانم آن کلمه را کجا و چگونه به داستان اضافه کنم و برخی از اوقات چند کلمه اضافه دارم و با خودم کلنجار می‌روم که کدام‌یک را باید حذف کنم.

چند مورد از تمرین‌های من:

(۱)

از خواب برخاست. ذهنش پُر بود از افکاری پراکنده و آشفته. نمی‌دانست باید دقیقاً به کدامیک از آن فکرها فکر کند.

از جایش برخاست، در فنجان همیشگی‌اش چای خوش رنگی ریخت. بر روی صندلی راحتی‌اش نشست. با نوشیدن اولین جرعه، همه‌ی آن افکار پراکنده و آشفته به یکباره آرام گرفتند.

(۲)

بعد از چند لحظه احساس کرد حرف‌‌های رازگونه‌ی بسیار زیادی شنیده است. رازهایی که می‌بایست تا آخر عُمر همه‌ی آنها را در دلش نگه دارد.

از جایش برخاست.

با لبخندی از دوستش خداحافظی کرد.

شروع به قدم زدن کرد. با خود اندیشید باید تا ابد مُهر سکوتی بر لبش بگذارد.

(۳)

آنقدر گریه کرد که احساس می‌کرد چشم‌هایش در حال خشک شدن است.

چند لحظه بعد دیگر اشکی از چشمانش سرازیر نمی‌شد ولی هنوز دلش پُر بود از غصه و غم.

باید به یک رابطه خاتمه می‌داد. رابطه‌ای که دوست نداشت هیچ‌گاه پایانی داشته باشد جز مرگ. آن هم مرگ خودش.

(۴)

زمان تولدش فصل‌ بهار.

مکان تولدش باغچه‌ی سرسبز یک خانه‌ی قدیمی.

با طلوع خورشید فعالیتش را آغاز می‌کند و با غروب پایان.

تنها نشستن بر سر شاخه‌ای که از آن قطره‌ای شبنم آویزان است را بسیار دوست دارد.

اگرچه او حلزونی تنها است ولی خودش این حرف را باور ندارد.

 

پی‌نوشت اول: خوشحال می‌شوم اگر شما هم چنین داستانک‌هایی می‌نویسید با همدیگر آنها را به اشتراک بگذاریم.

پی‌نوشت دوم: از این بعد من نیز داستانک نوشته‌های خودم را در وبلاگ می‌گذارم  :)

۶ نظر
طاهره خباری

دوباره کتاب قوی سیاه

یکی از خوبی‌های داشتن دوستان اهل مطالعه، این است که آدم را بیشتر و بیشتر ترغیب به خواندن و تامل و فکر کردن می‌کند.

من کتاب قوی سیاه را سال گذشته خوانده بودم ولی مدتی بود که می‌دیدم برخی از دوستان عزیزم در حال خواندن و نقل قول کردن از حرف‌های نسیم طالب هستند. از طرفی یکی از کتاب‌های دیگری که تصمیم دارم از نسیم طالب بخوانم کتاب Antifragile است. همه‌ی اینها بهانه‌ای شد تا بار دیگر و با دقت بیشتری کتاب قوی سیاه را بخوانم تا با ادبیات نسیم طالب بیشتر آشنا شوم و بعد شروع به خواندن کتاب دیگرش کنم.

البته به‌نظرم کتاب قوی سیاه از آن نوع کتاب‌هایی است که می‌توان بارها و بارها خواند و هر بار نکته‌ی جدیدی از آن آموخت.

یکی از مواردی که در خوانش دوباره‌ی این کتاب نظرم را جلب کرد، نوع نگاهِ نقادانه‌ی نسیم طالب بود. اینکه چگونه و با تکیه بر چه استدلال‌هایی حرف‌های بزرگان تاریخ و روش‌های آن‌ها را زیر سوال می‌برد و در یک کلام می‌گوید که نمی‌توان آینده را با قطعیت پیش‌بینی کرد و باید همواره جایی برای موارد کاملاً تصادفی و پیش‌بینی نشده باقی گذاشت.

اگر چیزی قابل‌پیش‌بینی است قوی سفید است آن هم در سرزمین میان‌ستان یا Mediocristan. وگرنه در کرانستان یا Extremistan،‌ هر چه هست قوی سیاه است؛ اتفاقات خوب یا بد غیرقابل پیش‌بینی. اگر هم بتوان برخی از رویدادهای کرانستان را مدل کرد، آن موقع با قوی کبود مواجه می‌شویم.

به عبارتی:

  • قوی سفید: می‌دانیم که می‌دانیم.
  • قوی کبود: می‌دانیم که نمی‌دانیم.
  • قوی سیاه: نمی‌دانیم که نمی‌دانیم.

۴ نظر
طاهره خباری

در حاشیه‌ی درس انتزاع

پیش‌نوشت: داشتم تمرین‌های درس انتزاع را می‌خواندم که موارد پراکنده‌ای به ذهنم رسید. شروع کردم به نوشتن‌ آنها تا شاید یک سروسامانی به آنها بدهم چون به‌نظرم آمد قطعاتی است که اگر در کنار هم قرار بگیرند، شاید بهتر بتوانم آنها را درک کنم. البته وقتی نوشتم و خودم خواندم دیدم که پراکنده‌تر از آن چیزی است که تصور می‌کردم. مطمئناً با خواندن و فکر کردن و یادگیری بیشتر در این باره، این امکان وجود دارد که در آینده متوجه شوم که این موارد هیچ ربط خاصی به هم نداشته‌اند و من به زور آنها را زیر یک چتر قرار دادم یا اینکه برداشت من اشتباه بوده است. ولی در کل همه‌ی آنچه که به ذهنم رسید را نوشتم تا بهتر و بیشتر به آنها فکر کنم.

 

  • اصل مطلب:

این‌طور که من یاد گرفتم، انتزاع، حذف کردن جزئیات و کلی‌تر دیدن هست. در مدل ذهنی هم یاد گرفتم که ما با دیدن یک سری رویدادها کم‌کم به الگو می‌رسیم و با حذف کردن استثنا‌ء‌ها و نمونه‌های نقض، از الگوها به مدل ذهنی می‌رسیم. مدل ذهنی که نوع تصمیم‌‌گیری‌ها و نگاه من به دنیای اطراف، همه نشأت گرفته از آن است.

پس مدل ذهنی که من الان دارم و با آن به‌ دنیای اطرافم نگاه می‌کنم و رویدادها را با آن توصیف می‌کنیم و یا کلاً نادیده می‌گیرم، کاملاً انتزاعی است.

آشنایی با مدل‌های بیشتر و به‌کارگیری آنها هم باعث می‌شود که در کل کمتر انتزاعی فکر کنم و مدل ذهنی خودم را کامل‌تر کنم. ولی اگر برای دیدن و درک کردن دنیای اطرافم تنها به یک مدل اکتفا کنم، در واقع دارم به انتزاعی‌ترین شکل ممکن فکر می‌کنم و می‌بینم. در این حالت حذف جزئیات و کلی‌تر دیدن باعث فهم ناقص می‌شود.

 

یک مورد جالب توجه دیگر این بود که به نظرم انتزاع دوسویه است. برخی از پدیده‌ها در دنیای اطراف ما وجود دارند و کاملاً عینی هستند. حالا من برای به تصویر کشیدن آنها از انتزاع استفاده می‌کنم.

مثلاً نقاشی‌ کشیدن یک نوع انتزاع هست. ما بارها و بارها کوه دیدیم. خانه دیدیم. رودخانه دیدیم. آن هم به شکلی کاملاً واقعی. بعد در یک نقاشی، با حذف جزئیات، آنها را ترسیم می‌کنیم. در اینجا یا ما توانایی ترسیم جزئیات را نداریم و به شکلی ساده آنها را می‌کشیم یا اگر توانایی‌های ما در ترسیم بالاتر و حرفه‌ای‌تر باشد، آنها را به سبک رئالیسم یا حتی شاید به سبک هاپیررئالیسم نقاشی کنیم.

به‌نظرم در مدل‌های ذهنی که از آن استفاده می‌کنیم هم به همین شکل برخورد می‌‌کنیم. هرچه توانایی‌های بالاتری برای درک واقعیت‌های موجود داشته باشیم می‌توانیم مدل ذهنی دقیق‌تری از واقعیت‌های موجود داشته باشیم که از بیشترین تطبیق‌پذیری برخوردار است. اگر هم توانایی‌های ما محدود باشد، مدل ذهنی ساده‌تر و انتزاعی‌تری خواهیم داشت.

***

حاشیه‌ی اصل مطلب: ما به کمک انتزاع در مدل‌های شخصیت شناسی بخشی از واقعیت‌ها و استثناء‌ها را حذف می‌کنیم تا بتوانیم به یک مدل منسجم فراگیر، همراه با قابلیت پیش‌بینی برسیم. در تحقیقی که از میکال کوزینسکی خواندم دیدم که به کمک کامپیوتر می‌توان تمام آن جزئیات را حفظ کرد. چون کامپیوتر توانایی تحلیلی به نسبت بالاتری دارد و می‌تواند جزئیات بسیار بیشتری را مورد بررسی قرار داده و تشخیص به‌مراتب بهتری نسبت به انسان‌ها داشته باشد.

اگرچه چنین تشخیص‌هایی مراحل اولیه‌ی خود را طی می‌کند. ولی به‌نظرم آمد که ما انسان‌ها به دلیل محدودیت‌های ذهنی که داریم و از آن طرف میل به درک واقعیت‌های موجود هم در ما وجود دارد، به‌ناچار بخشی از جزئیات را حذف می‌کنیم، درحالیکه که کامپیوترها به دلیل توان محاسباتی بیشتری که دارند، اینگونه عمل نمی‌کنند.

 ***

یک سوی دیگر انتزاع هم به‌نظرم این است که برخی از مفاهیم اساساً انتزاعی هستند و معادلی برای آنها در دنیای واقعی وجود ندارد. در اصل همان مواردی که باید برای آنها مفهوم پردازی شود. مانند هوش، استعداد، خلاقیت، تفکر و... . هر کسی از چنین مفاهیمی انتزاعی برداشت خاص خودش را دارد و برای رسیدن به یک فهم مشترک باید مفهوم مورد نظر را برای آنها مشخص کند. در این حالت چیزی به طور انتزاعی در ذهن وجود دارد و تلاش می‌شود که تبدیل به واقعیت شود.

به طور مثال در حوزه‌ی کارهای هنری به شکل دو طرفه‌ای از این انتزاع استفاده می‌شود. بخشی از آثار هنری از دنیای واقعی الهام گرفته و بخشی از آثار هنری از دنیای ذهنی الهام می‌گیرند. به عبارتی بخشی از طرح‌های نو و بدیع هنری وجود دارند که در ابتدا انتزاعی هستند و بعد به کمک ترسیم آنها بر روی کاغذ و اجرای آن، از حالت انتزاعی خارج شده و عینی می‌شود. مانند طراحی یک ساختمان منحصربه‌فرد یا مجسمه‌سازی و ساختن تمثال. یا حتی نویسنده‌ و یا شاعری که تلاش می‌کند به کمک کلمات دنیای انتزاعی خود را برای مخاطب خود به تصویر بکشد.

فکر می‌کنم در مدل ذهنی هم به همین شکل است. بخشی از مدل ذهنی در ارتباط با پدیده‌های واقعی شکل می‌گیرد و از آنها اقتباس می‌شود و بخشی دیگر زائیده‌‌ی ذهن افراد است و معادلی برای آنها در دنیای واقعی وجود ندارد. انسان‌ها آن مدل‌ها را خلق می‌کنند تا به‌وسیله‌ی آن بتوانند دنیای بهتری برای خود بسازند.

به‌نظر می‌رسد می‌توان نگاه ایده آلیستی در تصمیم‌گیری را ناشی از چنین چیزی دانست. گروهی که یک تصویر ایده‌‌آل و انتزاعی در ذهن دارند و برای رسیدن به آن تصویر و آن مدل تلاش می‌کنند. در اینجا آن سوی انتزاع در نظر گرفته می‌شود.

در کل ما یک سری مفاهیم عینی داریم و یک سری مفاهیم ذهنی. به کمک انتزاع می‌توانیم موارد عینی را ذهنی کنیم و در حین ذهنی کردن به ناچار برخی از جزئیات را حذف می‌کنیم تا به یک تصویر کلی‌تر برسیم. از طرفی دیگر یک سری مفاهیم ذهنی و کاملاً انتزاعی داریم که برای عینی کردن آنها باید تلاش شود.

۱ نظر
طاهره خباری

حالِ دلِ من

پیش‌نوشت: خیلی وقت پیش این دل‌نوشته رو توی دفترم نوشتم. مرور دوباره‌اش باعث شد تصمیم بگیرم بخشی از اون رو در وبلاگم هم بذارم.

 

حال دلم گرفته است.

هر کاری هم که می‌کنم نمی‌توانم حالش را خوب کنم.

برای دلم موسیقی موردِ علاقه‌اش را پخش کردم تا با شنیدنش سرحال شود

اما فایده‌ای نداشت.

برای دلم شعر مورد علاقه‌اش را خواندم تا شاید او هم چند کلمه‌ای بگوید

اما فایده‌ای نداشت.

برای دلم قلم در دست گرفتم تا شاید او بگوید و من بنویسم تا شاید خالی شود از این همه دل‌گرفتگی

اما فایده‌ای نداشت.

برای دلم

کتابی را ورق زدم،

یادداشتی را خواندم،

عکسی را نگاه کردم،

به صدای گنجشکی گوش دادم،

لیسی به بستنی شکلاتی زدم،

[...]

هیچ‌کدام اما فایده‌ای نداشت.

کمی با دلم حرف زدم تا شاید بفهمم چه چیز باعث شده تا این همه حالش بگیرد

اما حرفی نمی‌زند.

سکوت کرده. سکوتی سنگین.

نمی‌توانم حتی بی‌خیالش شوم.

چون آخر این دلِ من است.

مگر می‌شود دل را به حال خودش رها کرد...

قرار است فردا با هم به پیاده‌روی برویم

کنارِ ساحل‌ِ رودخانه.

این آخرین راه حل است که گمان می‌کنم حالِ دلم را خوب کند.

امیدوارم که به‌زودی این دلِ گرفته، باز شود...

۴ نظر
طاهره خباری

خریدی غیرمنتظره در باجه‌ی عابر بانک

در صف عابر ایستاده بودم تا نوبتم بشه که صدای دختر جوانی رو شنیدم که گفت:«خانم. اهل مطالعه هستید؟»

با تعجب برگشتم به دختر جوان نگاه کردم.

تا به‌حال افراد مختلفی رو دیده بودم که در باجه‌های خودپرداز بانک، گدایی می‌کردند و با خواهش و التماس می‌خواستن که یه کمکی هرچند ناچیز به اونها بشه ولی ندیده بودم که کسی بیاد و کتاب بفروشه.

از کاری که اون دختر داشت انجام می‌داد خیلی خوشم اومد. از صف خارج شدم و رفتم و ازش پرسیدم که چه کتاب‌هایی داری؟

دیدم که همه‌ی کتاب‌هاش مخصوص بچه‌ها هست.

ازم پرسید که بچه‌تون چند ساله هست؟

گفتم برادرزاده‌ام تازه امسال می‌ره پیش دبستان.

به سلیقه‌ی خودش دو سه تا کتاب داستان و نقاشی رو بهم نشون داد.

از بین اونها کتابی که یه سمت اون داستان و سمت دیگرش شعر بود رو انتخاب کردم و خریدم:

بعد از همدیگه خداحافظی کردیم.

وقتی دوباره به صف عابر بانک برگشتم، دیدم که نوبتم رو از دست دادم. ولی خوشحال بودم. اصلاً انتظار چنین خریدی در چنین مکانی رو نداشتم.

من از این خرید راضی بودم. همیشه کتاب خریدن حالم رو خوب می‌کنه. مخصوصاً اگه کتابی رو که می‌خرم بخوام به کسی اونو هدیه بدم.

می‌دونم شمیم هم وقتی این کتاب رو ببینه خوشحال می‌شه و حسابی ذوق می‌کنه.

۴ نظر
طاهره خباری

امید

می‌گویند با رنج‌هاست که انسان‌ها به پختگی می‌رسند؛

با رنج‌هاست که انسان‌ها می‌شکنند و دوباره می‌ایستند و می‌سازند؛

با رنج‌هاست که عیارِ آدم‌ها محک خورده می‌شود.

اما با تمام این حرف‌ها به‌نظر می‌رسد که باید در وجود انسان چیزی به نام امید وجود داشته باشد تا انسان را از توقف کردن و درجازدن و ماندن در این رنج‌ها، باز دارد.

امید است که پس از هر رنجی می‌تواند انسان را به پختگی یا دوباره ایستادن و ساختن، برساند.

به قول حضرت حافظ:

داغ دل بود به امید دوا باز آمد

۳ نظر
طاهره خباری

ارباب زمان

اکثر اوقات عادت دارم که داستان‌های بلند و رمان‌ها را کم‌کم بخوانم و جلو بروم، ولی روزی که رمان ارباب زمان را به‌دستم گرفتم و شروع به خواندن کردم، نتوانستم لحظه‌ای آن را زمین بگذارم. بی‌وقفه آن را خواندم تا تمام شد.

داستان روان و ساده‌ و گیرایی بود درباره‌ی زمان. دو شخصیتی که هر کدام به زمان و وقت به شکل‌های متضادی نگاه می‌کردند. یک نفر که دوست داشت فراتر از زمان و عمر محدود خود برود و دیگری همین عمر و زمان محدود را هم نمی‌خواست و ارباب زمانی که تلاش کرد به هر کدام از آنها مفهوم واقعی زمان را بفهماند.

هر چند در این داستان، دو دیدگاه متفاوت متعلق به دو شخص کاملاً متفاوت بود ولی به‌نظرم در زندگی لحظاتی پیش می‌آید که گاهی زمان بیشتری را طلب می‌کنیم و گاهی شاید تمایلی به داشتن زمان بیشتر نداشته باشیم.

هرچه هست طبیعت ماده، همواره یک پایش فرو رفته در زمان و پای دیگرش فرو رفته در مکان است.

البته در داستان ارباب زمان، اسیر و گرفتار بودن در زمان را ناشی از تلاش مصرانه و بی‌وقفه‌ی انسان‌هایی می‌داند که اندازه و اندازه‌گیری را دوست داشتند و با شمارش لحظه‌های روز و ماه و سال قصد داشتند تا تسلط خود را بر محیط‌شان بیشتر و بیشتر کنند. حال در پی این تلاش، انسان‌ها خود را اسیر اختراع خود می‌دیدند و دیگر نمی‌توانستند ذهن‌شان را از درگیر شدن با زمان، بازدارند.

 

  • چند پاراگراف‌ دوست داشتنیِ من از این کتاب:

 

پرنده‌‌‌ها دیر نمی‌کنند. یک سگ ساعتش را چک نمی‌کند. آهو نگران این نیست که روز تولد کسی را از یاد ببرد.

فقط بشر است که زمان را اندازه‌ می‌گیرد.

فقط بشر است که ساعت را به صدا درمی‌آورد.

و به همین خاطر، فقط بشر است که از ترسی فلج‌کننده رنج می‌برد که هیچ موجود دیگری متحمل آن نمی‌شود.

ترس از تمام شدن وقت.


چیزی که بشر را از روشنایی ساده‌ی هستی وارد ژرفای تاریکی وسواس‌های خود کرد.

زمان.


با درگیر شدن ذهن بشر با ساعت‌ها، غم زمان از دست رفته، یک حفره‌ی دایم در قلب انسان ایجاد کرد. مردم بابت فرصت‌های از دست رفته و روزهای ناکارآمد غصه می‌خوردند. مدام نگران هستند که چه‌قدر زنده خواهند ماند، زیرا شمارش لحظه‌های زندگی به‌طور اجتناب‌ناپذیری آن‌ها را به سمت شمارش معکوس برای زندگی خودشان سوق داد.


هیچ‌وقت خیلی دیر یا زود نیست. هر چیزی در زمان خودش اتفاق می‌افته.


سپس، ریاضی‌دانی فرانسوی‌تبار، بندی را به ساعت بست، آن را دور مچش گذاشت و این‌گونه شد که بشر ساعت را روی بدنش هم بست.


آدم بدون خاطرات مثل پوسته‌ی بدون هسته می‌ماند.


وقتی قلب آدم می‌شکند، سنگین‌تر می‌شود. مثل یک هواپیمای سقوط کرده، قلب شکسته در سینه تکه‌تکه می‌شود.


همواره در جست‌وجوی دقیقه‌ها و ساعت‌های بیش‌تر بودیم تا به چیزهای بیش‌تری در هر روز دست یابیم. لذت ساده‌ی زندگی بین دو طلوع از بین رفته بود.


«... زمان چیزی نیست که بخوای پسش بدی. شاید یک لحظه بعد جواب دعاهات باشه. رد کردنش یعنی دست کشیدن از مهم‌ترین قسمت آینده.»

«چه قسمتی؟»

«امید.»

۵ نظر
طاهره خباری

کسی که نیست و کسی که هست

احساس می‌کنم، کسی که نیست، کسی که هست را از پا در می‌آورد.

گروس عبدالملکیان

۱ نظر
طاهره خباری

فلسفه‌ی کمک کردن به دیگران

به نظرم هر کسی در زندگی خودش، چه آگاهانه و چه ناآگاهانه، فلسفه‌ای برای انجام کارهایش دارد. به عبارتی بر اساس باورهای که یا خودش شخصاً به آنها رسیده و یا اینکه از دیگران یاد گرفته است، کارهایی را انجام می‌دهد و بر همین اساس از انجام آن کارها احساس رضایت می‌کند.

کمک کردن یکی از کارهایی است که به نظرم هر کسی برای انجام آن فلسفه‌ی خاص خودش را دارد.

برخی افراد با تکیه به باورهای مذهبی و نگاه‌هایی مثل پاداش اخروی و یا باقیات الصالحات، به دیگران کمک می‌کنند.

برخی دیگر برای رضایت درونی خود و فارغ از پاداش، چه در این دنیا و چه در آخرت، به دیگران کمک می‌کند.

برخی دیگر نیز به این دلیل به دیگران کمک می‌کنند تا شاید در آینده بتوانند متقابلاً از کمک آنها به نفع خودشان بهره ببرند.

و برخی دیگر شاید به این دلیل است که با کمک کردن به دیگران می‌خواهند به منافع و خواسته‌های بیرونی و ظاهری و مطرح شدن نامشان بین دیگران و دیده شدن، برسند.

به هر حال هر چه هست، هر کسی در امر کمک رسانی به دیگران، توجیه و توضیح و تفسیر خاص خودش را دارد. اینکه حالا به چه قصد و نیتی افراد به هم کمک می‌کنند شاید در نگاه اول زیاد اهمیت نداشته باشد و همین نفس کمک‌کردن و کمک‌رسانی است که مهم است.

۲ نظر
طاهره خباری