۳ مطلب با موضوع «آموخته‌هایم» ثبت شده است

نظرگاه

دقت کلامی موردی است که در درس‌های تسلط کلامی با آن آشنا شدم و تا آنجا که بتوانم سعی می‌کنم در حرف‌ها و نوشته‌‌های خودم آن را رعایت کنم.

پس از آشنایی با این بحث‌ها بود که عبارت‌هایی مانند «به‌نظرم»، «فکر‌ می‌کنم»، «به گمانم»، «حدس می‌زنم» و... را بیش از پیش به‌کار می‌برم تا هم خودم متوجه باشم که حرف‌هایم نشأت گرفته از افکار و احوالات درونی خودم است و هم اینکه اگر کسی با آنها موافق یا مخالف بود، بداند که با یک نظر شخصی موافق یا مخالف است و نه یک نظر علمی و دقیق.

اخیراً نیز با اصطلاح «نظرگاه» آشنا شده‌ام. به نظرم اصطلاح جالبی است و به معنای جای نگریستن و نگاه کردن و مترادف با «دیدگاه» است.

«دیدگاه» را بارها و بارها دیده و خوانده بودم، اما شاید به این دلیل که واژه‌ای معمولی برایم شده بود، خیلی به عمق مفهوم آن دقت نکرده بودم. اما «نظرگاه» ترکیبی جدید برایم است. ترکیبی که وقتی با آن آشنا شدم متوجه شدم که وقتی این اصطلاح را در حرف‌های خودم به‌کار می‌برم یا دیگران آن را می‌گویند، در حال بیان کردن چه مفهومی هستند.

از طرفی دلیل دیگر جالب بودن چنین مفهومی برای من این است که وقتی می‌خواهم نظری بدهم، به این موضوع هم توجه کنم که نظر من از چه منظری است؟ آیا برای بیان چنین نظری، در جای درستی قرار گرفته‌ام؟ آیا از آن منظر فقط می‌توان به همان شکل دید و نظر داد؟ آیا با تغییر موضعم باز هم چنین نظری خواهم داد؟

از طرفی وقتی حرف‌های دیگران را می‌خوانم یا می‌شنوم به این موضوع هم دقت کنم که آنها از چه منظر و جایگاهی حرف‌ می‌زنند؟ آیا قبلاً چنین نظرگاهی را تجربه کرده‌ام یا اینکه آن نظرگاه برایم کاملاً جدید و ناشناخته است؟ اگر نظرگاهی برایم جدید است آیا برایم مقدور است که از آن منظر به مسأله‌ی خاصی نگاه کنم و آنچه را که می‌بینم برایم قابل درک و فهم است؟

قاعدتاً هر چه‌قدر بیشتر بخوانیم و ببینیم و خودمان را در معرض دیدگاه‌ها و نظرات مختلف قرار دهیم، می‌توانیم با نظرگاه‌های بیشتری آشنا شد. نظرگاه‌های موافق و مخالفی که هرکدام از آنها می‌تواند دریچه‌ی وسیع‌تر و گسترده‌تری برای نگاه‌ کردن به یک مسأله را به ما بدهد.

روی‌هم رفته هرچه بیشتر اصطلاح نظرگاه را در ذهنم مرور می‌کنم، بیشتر و بیشتر ترغیب می‌شوم تا اگر کتابی یا مطلبی یا مقاله‌ای یا نوشته‌ای خواندم و از نظرات آنها خوشم آمد، کمی هم وقت بگذارم و مطلبی هرچند کوتاه در نقد آن نظرات و دیدگاه‌ها بخوانم. به این شکل به خودم کمک می‌کنم تا یک موضوع را از نظرگاه‌ها و جایگاه‌های مختلفی ببینم و بسنجم.

به‌نظرم در این حالت است که می‌توانم از یک نظر به خوبی دفاع کنم و یا با نظری مخالفت کنم و از این مهم‌تر و بهتر اینکه غیرمتعصبانه‌تر و منصفانه‌تر درباره‌ی یک موضوع اظهار نظر کنم.

۰ نظر
طاهره خباری

توجه به منابع اطلاعاتی اولیه و ثانویه

داشتم مطلب طبقه‌بندی منابع اطلاعاتی در متمم را می‌خواندم که یاد یکی از تمرین‌های درس‌های تفکر نقادانه افتادم. این تمرین درباره‌ی توضیح قسمت طرح آزمایش یک ادعای علمی بود.

برای حل این تمرین کتاب‌های مختلفی را ورق زدم تا به کتاب نقطه‌ی شروع ملکوم گلدول رسیدم.

طبق مطلب طبقه‌بندی‌ منابع اطلاعاتی، اکثر حرف‌های گلدول در این کتاب جزء منابع اطلاعاتی ثانویه به حساب می‌آید. یعنی گلدول تحقیق‌های مختلفی را خوانده و بخش‌هایی از آنها را انتخاب کرده و سپس تفسیر و برداشت شخصی خود را به آنها اضافه کرده است.

متأسفانه در ترجمه‌ی این کتاب، هیچ‌کدام از منابع مورد استفاده در کتاب اصلی، در قسمت منابع ذکر نشده بود. در واقع اصلاً کتاب ترجمه شده قسمت منابع نداشت! برای همین مجبور شدم اصل کتاب را تهیه کنم و از آنجا عنوان تحقیق مورد نظرم را یافتم و با کمی جستجو اصل تحقیق یا همان منبع اولیه را پیدا کردم.

نکته‌ی آموزنده‌ای که حین حل آن تمرین متوجه شدم این بود که تا به حال به روش‌های مورد استفاده‌ی تحقیق‌هایی که در کتاب‌ها می‌خواندم دقت نمی‌کردم و یا خیلی سرسری آنها را می‌خواندم و عبور می‌کردم و فقط نتیجه‌ی آن تحقیقات برایم اهمیت داشت. به عبارتی روش یا استدلالی که به کمک آن به یک نتیجه‌ی خاص رسیده بودند، اهمیت چندانی نمی‌دادم. البته اکثر اوقات هنگام خواندن مطلب یا مقاله‌ای در وب‌سایت‌ها، منابع تحقیقاتی آنها را هم می‌خواندم تا هم به اطلاعاتم اضافه شود و هم آن مطلب را بهتر بفهمم.

ولی راستش این موضوع را هنگام خواندن کتاب‌ها، خیلی کمتر رعایت می‌کردم. شاید به این دلیل که برای یافتن اصل یک تحقیق، نیاز بود تا کمی بیشتر وقت بگذارم و اصل یک مقاله را در اینترنت پیدا کنم و آن را هم بخوانم. در واقع حل آن تمرین باعث شد که از آن روز به بعد تا جای ممکن به اصل تحقیقات ذکر شده در کتاب‌ها هم مراجعه کنم و تنها به خواندن تفسیر و توضیح نویسنده‌‌ای که از آن تحقیقات استفاده کرده، و حرف‌هایش جزء منابع ثانویه محسوب می‌شود، بسنده نکنم.

از طرفی حرکت از منابع ثانویه به منابع اولیه، و یا خواندن منابع اولیه در کنار منابع ثانویه می‌تواند تا حدود بسیار زیادی مانع از کج‌فهمی‌ها و سوء‌برداشت‌ها از تحقیقات و حرف‌های دسته‌ی اول نیز بشود.

۰ نظر
طاهره خباری

فهم گوسفندنگری

پیش‌نوشت:

خواندن درباره‌ی یک نوع نگاه جدید ساده است. می‌خوانی و لذت می‌بری و از اینکه با چنین نگاهی آشنا شده‌ای، خوشحال می‌شوی. از نویسنده‌ای که تو را با چنین نگاه دقیق و مفید و کاربردی آشنا کرده نیز تشکر می‌کنی. تمام.

بعداً به هر دلیل و یا به تصادف، دوباره درباره‌ی آن نگاه می‌خوانی. این بار هم می‌دانی خوب و مفید است و با خود می‌گویی بهتر است که بیشتر درباره‌ی آن فکر کنم و اقدامی کنم. تمام.

مدتی می‌گذرد و یکبار دیگر کاملاً تصادفی دوباره چشمت به همان نگاه می‌خورد. این بار با دقت بیشتری می‌خوانی و می‌خوانی تا آن نگاه را درک کنی. این‌بار تمام نمی‌شود.

این بار خوشبختانه بخشی از آن نگاه را می‌فهمی و جرقه‌ای از مصداق‌های آن در زندگی روزمره جلوی چشم‌هایت می‌آید. ته دلت آرزو می‌کنی که ای کاش همان اول که با این نگاه آشنا شده بودم، می‌توانستم لااقل اندکی آن را بفهمم، نه اینکه اینقدر سطحی با آن برخورد می‌کردم.

حالا دیگر حواست را جمع می‌کنی تا همه جا با این نگاه به منابعی که در اختیار داری، بنگری.

 

اصل مطلب:

 بهره برداری از ظرفیت ها و گوسفندنگری به قابلیت‌ها

منابع، ظرفیت‌ها، توانمندی‌ها (ادامه بحث گوسفندنگری)

 

پی‌نوشت:

بعد از یک سال و نیم، اخیراً وقتی برای چندمین بار مطلب استفاده‌ی حداکثری از ظرفیت‌ها را در روزنوشته‌ها خواندم، متوجه‌ی حرف‌های آن شدم. خیلی خجالت کشیدم از این همه گیج بودنم.

چطوری ماجرا را تا حالا نفهمیده‌ بودم برای خودم هم قابل فهم نیست. نمی‌دانم، شاید هم این مطلب، جزء مطالبی بود که می‌خواندم و چیزی از آن را متوجه نشده، فقط یادداشت‌برداری می‌کردم!

اما آخرین بار که آن را خواندم، آخرش از خودم پرسیدم: «خب. حالا چی فهمیدی؟»

منبع، ظرفیت، قابلیت‌ها

اطراف ما پُر از منبع است: منبع شغل، منبع مدرک، منبع روابط، منبع زمان، منبع مهارت، منبع انرژی جسمانی، منبع کتاب‌ها، فیلم‌ها، پادکست‌ها و...

حالا می‌توان در استفاده از این منابع، به شکل تک بُعدی به آنها نگاه کرد و تنها یک نوع ظرفیت را در آنها دید و تنها به استفاده از همان یک ظرفیت بسنده کرد. مثلاً یک کتاب را می‌خوانم و بعد از اتمام، آن را در قفسه‌ی کتاب‌خانه نگهداری می‌کنم. ولی یک نفر دیگر، همان کتاب را می‌خواند و سعی می‌کند از آن کتاب یادداشت‌برداری کند و یک راهکاری را به صورت خلاصه و کاربردی از آن کتاب برای خودش داشته باشد.

یا آنکه چند تا مقاله و کتاب و اسمی را که در آن کتاب خوانده و با آنها آشنا شده را جستجو می‌کند و به دانسته‌های خود عمق و وسعت بیشتری می‌دهد.

یا مثلاً اگر کتاب را به شکل ترجمه شده خوانده، می‌رود و به اصل کتاب هم نگاهی می‌اندازد و کمی تمرین ترجمه می‌کند و یا با چند کلمه‌ی کلیدی در آن زمینه آشنا می‌شود و یا جملاتی که از آن خوشش آمده را به زبان اصلی هم می‌خواند و یاد می‌گیرد.

یا مثلاً اینکه وقت می‌گذارد و به عنوان تمرین #تسلط کلامی، کتاب را یکبار دیگر می‌خواند و با اصطلاحات و ترکیب‌های جدیدی آشنا می‌شود.

و همه‌ی‌اینها یعنی اینکه هر منبعی ظرفیت‌هایی دارد که بر اثر بهره‌برداری از آنها، قابلیت‌های جدیدی به‌وجود می‌آید.

اگرچه به‌نظرم دیدن ظرفیت‌های هر منبعی نیاز به مهارت هم دارد. یکی در یک منبع فقط یک نوع ظرفیت را می‌بیند و دیگری ۱۰ مورد و آن دیگری ۲۰ مورد و یا موارد بیشتر.

از این به بعد باید این سوال را هم گوشه‌ی ذهنم داشته باشم که:

«این منبعی که روزانه جلوی چشم من است و خیلی ساده از کنار آن رد می‌شوم، آیا ظرفیت‌های بلااستفاده‌ی دیگری هم دارد که بتوانم از آنها هم استفاده کنم؟»

۰ نظر
طاهره خباری