۹ مطلب با موضوع «افکار پراکنده» ثبت شده است

فسیل شدن

گاهی اوقات فسیل شدن نیاز به گذر قرن‌ها و هزاره‌ها ندارد.

گاهی حتی نیاز به مُردن هم ندارد.

پیش از مرگ هم می‌توان فسیل شد.

انسان زنده‌ای که نفس می‌کشد و راه می‌رود هم می‌تواند فسیل شود.

فسیل می‌شوی اگر افکارت دچار رکودی عمیق شود.

فسیل می‌شوی اگر سال‌ها بگذرد و حرف تازه‌ای برای گفتن نداشته باشی.

فسیل می‌شوی اگر جز تکرار و تکرار و تکرار گذشته‌ها کار دیگری انجام ندهی.

فسیل می‌شوی اگر نخواهی تغییری در وضعیت خودت ایجاد کنی.

فسیل می‌شوی اگر با گذر سال‌ها حرکت نکنی و به پیش نروی و در یک مقطع از تاریخِ خُشک و صُلب، بایستی و متوقف شود.

فسیل می‌شوی اگر تمام وجود نرم و منعطف خودت را سال‌ها در قالبی سنگی قرار دادی و همه چیز و همه کس را در همان قالب خشکِ سنگی نظاره کنی و به قضاوت بنشینی.

فسیل می‌شوی اگر...

۳ نظر
طاهره خباری

به اشتراک گذاری

گاهی نوشته‌ای نوشته می‌شود

گاهی عکسی گرفته می‌شود

گاهی جمله‌ای به ناگاه بر ذهن جاری می‌شود

می‌توان آن نوشته، آن عکس یا آن جمله را با هزاران نفر در شبکه‌های اجتماعی به‌اشتراک گذاشت

و یا با عده‌ی معدودتری از خوانندگان وبلاگ

و یا با تعدادی دوست

و یا تنها با یک نفر

و یا حتی تنهایِ تنها با خودت. پیشِ خودت. برای خودت.

هر کدام لذت خاص خودش را دارد.

اما چیزی که در این میان من آن را بیشتر ترجیح می‌دهم این است که از همان ابتدا مشخص کنم که قرار است با چه گستره‌ای آن نوشته، آن عکس یا آن جمله را به اشتراک‌بگذارم.

اشتراک‌گذاری با هزاران نفر کار ساده‌ایست ولی اشتراک‌گذاری با چند نفر و یا یک نفر،‌ به‌نظرم کار بسیار سخت‌تری است. آن هم در این عصر و زمانه‌ای که در وجود خیلی‌ها تشنگی لایک باعث شده که به هر سرابی در بیابان چشم بدوزند و آن را واحه‌ای سرسبز بپندارند.

۱ نظر
طاهره خباری

در حاشیه‌ی درس انتزاع

پیش‌نوشت: داشتم تمرین‌های درس انتزاع را می‌خواندم که موارد پراکنده‌ای به ذهنم رسید. شروع کردم به نوشتن‌ آنها تا شاید یک سروسامانی به آنها بدهم چون به‌نظرم آمد قطعاتی است که اگر در کنار هم قرار بگیرند، شاید بهتر بتوانم آنها را درک کنم. البته وقتی نوشتم و خودم خواندم دیدم که پراکنده‌تر از آن چیزی است که تصور می‌کردم. مطمئناً با خواندن و فکر کردن و یادگیری بیشتر در این باره، این امکان وجود دارد که در آینده متوجه شوم که این موارد هیچ ربط خاصی به هم نداشته‌اند و من به زور آنها را زیر یک چتر قرار دادم یا اینکه برداشت من اشتباه بوده است. ولی در کل همه‌ی آنچه که به ذهنم رسید را نوشتم تا بهتر و بیشتر به آنها فکر کنم.

 

  • اصل مطلب:

این‌طور که من یاد گرفتم، انتزاع، حذف کردن جزئیات و کلی‌تر دیدن هست. در مدل ذهنی هم یاد گرفتم که ما با دیدن یک سری رویدادها کم‌کم به الگو می‌رسیم و با حذف کردن استثنا‌ء‌ها و نمونه‌های نقض، از الگوها به مدل ذهنی می‌رسیم. مدل ذهنی که نوع تصمیم‌‌گیری‌ها و نگاه من به دنیای اطراف، همه نشأت گرفته از آن است.

پس مدل ذهنی که من الان دارم و با آن به‌ دنیای اطرافم نگاه می‌کنم و رویدادها را با آن توصیف می‌کنیم و یا کلاً نادیده می‌گیرم، کاملاً انتزاعی است.

آشنایی با مدل‌های بیشتر و به‌کارگیری آنها هم باعث می‌شود که در کل کمتر انتزاعی فکر کنم و مدل ذهنی خودم را کامل‌تر کنم. ولی اگر برای دیدن و درک کردن دنیای اطرافم تنها به یک مدل اکتفا کنم، در واقع دارم به انتزاعی‌ترین شکل ممکن فکر می‌کنم و می‌بینم. در این حالت حذف جزئیات و کلی‌تر دیدن باعث فهم ناقص می‌شود.

 

یک مورد جالب توجه دیگر این بود که به نظرم انتزاع دوسویه است. برخی از پدیده‌ها در دنیای اطراف ما وجود دارند و کاملاً عینی هستند. حالا من برای به تصویر کشیدن آنها از انتزاع استفاده می‌کنم.

مثلاً نقاشی‌ کشیدن یک نوع انتزاع هست. ما بارها و بارها کوه دیدیم. خانه دیدیم. رودخانه دیدیم. آن هم به شکلی کاملاً واقعی. بعد در یک نقاشی، با حذف جزئیات، آنها را ترسیم می‌کنیم. در اینجا یا ما توانایی ترسیم جزئیات را نداریم و به شکلی ساده آنها را می‌کشیم یا اگر توانایی‌های ما در ترسیم بالاتر و حرفه‌ای‌تر باشد، آنها را به سبک رئالیسم یا حتی شاید به سبک هاپیررئالیسم نقاشی کنیم.

به‌نظرم در مدل‌های ذهنی که از آن استفاده می‌کنیم هم به همین شکل برخورد می‌‌کنیم. هرچه توانایی‌های بالاتری برای درک واقعیت‌های موجود داشته باشیم می‌توانیم مدل ذهنی دقیق‌تری از واقعیت‌های موجود داشته باشیم که از بیشترین تطبیق‌پذیری برخوردار است. اگر هم توانایی‌های ما محدود باشد، مدل ذهنی ساده‌تر و انتزاعی‌تری خواهیم داشت.

***

حاشیه‌ی اصل مطلب: ما به کمک انتزاع در مدل‌های شخصیت شناسی بخشی از واقعیت‌ها و استثناء‌ها را حذف می‌کنیم تا بتوانیم به یک مدل منسجم فراگیر، همراه با قابلیت پیش‌بینی برسیم. در تحقیقی که از میکال کوزینسکی خواندم دیدم که به کمک کامپیوتر می‌توان تمام آن جزئیات را حفظ کرد. چون کامپیوتر توانایی تحلیلی به نسبت بالاتری دارد و می‌تواند جزئیات بسیار بیشتری را مورد بررسی قرار داده و تشخیص به‌مراتب بهتری نسبت به انسان‌ها داشته باشد.

اگرچه چنین تشخیص‌هایی مراحل اولیه‌ی خود را طی می‌کند. ولی به‌نظرم آمد که ما انسان‌ها به دلیل محدودیت‌های ذهنی که داریم و از آن طرف میل به درک واقعیت‌های موجود هم در ما وجود دارد، به‌ناچار بخشی از جزئیات را حذف می‌کنیم، درحالیکه که کامپیوترها به دلیل توان محاسباتی بیشتری که دارند، اینگونه عمل نمی‌کنند.

 ***

یک سوی دیگر انتزاع هم به‌نظرم این است که برخی از مفاهیم اساساً انتزاعی هستند و معادلی برای آنها در دنیای واقعی وجود ندارد. در اصل همان مواردی که باید برای آنها مفهوم پردازی شود. مانند هوش، استعداد، خلاقیت، تفکر و... . هر کسی از چنین مفاهیمی انتزاعی برداشت خاص خودش را دارد و برای رسیدن به یک فهم مشترک باید مفهوم مورد نظر را برای آنها مشخص کند. در این حالت چیزی به طور انتزاعی در ذهن وجود دارد و تلاش می‌شود که تبدیل به واقعیت شود.

به طور مثال در حوزه‌ی کارهای هنری به شکل دو طرفه‌ای از این انتزاع استفاده می‌شود. بخشی از آثار هنری از دنیای واقعی الهام گرفته و بخشی از آثار هنری از دنیای ذهنی الهام می‌گیرند. به عبارتی بخشی از طرح‌های نو و بدیع هنری وجود دارند که در ابتدا انتزاعی هستند و بعد به کمک ترسیم آنها بر روی کاغذ و اجرای آن، از حالت انتزاعی خارج شده و عینی می‌شود. مانند طراحی یک ساختمان منحصربه‌فرد یا مجسمه‌سازی و ساختن تمثال. یا حتی نویسنده‌ و یا شاعری که تلاش می‌کند به کمک کلمات دنیای انتزاعی خود را برای مخاطب خود به تصویر بکشد.

فکر می‌کنم در مدل ذهنی هم به همین شکل است. بخشی از مدل ذهنی در ارتباط با پدیده‌های واقعی شکل می‌گیرد و از آنها اقتباس می‌شود و بخشی دیگر زائیده‌‌ی ذهن افراد است و معادلی برای آنها در دنیای واقعی وجود ندارد. انسان‌ها آن مدل‌ها را خلق می‌کنند تا به‌وسیله‌ی آن بتوانند دنیای بهتری برای خود بسازند.

به‌نظر می‌رسد می‌توان نگاه ایده آلیستی در تصمیم‌گیری را ناشی از چنین چیزی دانست. گروهی که یک تصویر ایده‌‌آل و انتزاعی در ذهن دارند و برای رسیدن به آن تصویر و آن مدل تلاش می‌کنند. در اینجا آن سوی انتزاع در نظر گرفته می‌شود.

در کل ما یک سری مفاهیم عینی داریم و یک سری مفاهیم ذهنی. به کمک انتزاع می‌توانیم موارد عینی را ذهنی کنیم و در حین ذهنی کردن به ناچار برخی از جزئیات را حذف می‌کنیم تا به یک تصویر کلی‌تر برسیم. از طرفی دیگر یک سری مفاهیم ذهنی و کاملاً انتزاعی داریم که برای عینی کردن آنها باید تلاش شود.

۱ نظر
طاهره خباری

امید

می‌گویند با رنج‌هاست که انسان‌ها به پختگی می‌رسند؛

با رنج‌هاست که انسان‌ها می‌شکنند و دوباره می‌ایستند و می‌سازند؛

با رنج‌هاست که عیارِ آدم‌ها محک خورده می‌شود.

اما با تمام این حرف‌ها به‌نظر می‌رسد که باید در وجود انسان چیزی به نام امید وجود داشته باشد تا انسان را از توقف کردن و درجازدن و ماندن در این رنج‌ها، باز دارد.

امید است که پس از هر رنجی می‌تواند انسان را به پختگی یا دوباره ایستادن و ساختن، برساند.

به قول حضرت حافظ:

داغ دل بود به امید دوا باز آمد

۳ نظر
طاهره خباری

آن را به چه شکل تجربه می‌کنیم؟

ریچارد داوکینز در کتاب سرگذشت شگفت‌انگیز حیات روی زمین به موضوعی اشاره کرده که برای من خیلی جالب است. داوکینز با اشاره به برخی از پدیده‌های جهان هستی می‌گوید که ما آنها را چگونه تجربه می‌کنیم:

چرخش زمین به دور خود: ما آن را به شکل شب به دنبال روز تجربه می‌کنیم.

جاذبه‌ی زمین: ما آن را به شکل افتادن تجربه می‌کنیم.

چرخش زمین به دور خورشید: ما آن را به شکل فصل‌ها تجربه می‌کنیم.

تاثیر گرانشی ماه: ما آن را به شکل جزر و مد تجربه می‌کنیم.

برداشت من از حرف‌های داوکینز این است که ما هر کدام از این واقعیت‌ها را به شکلی دیگر تجربه می‌کنیم. به عبارتی ما چیزی را به شکل مستقیم و به عنوان چرخش زمین احساس نمی‌کنیم. احساس نمی‌کنیم که روی زمینی قرار گرفته‌ایم که هم در حال گردش به دور خودش است و همزمان در حال گردش به دور ستاره‌ای دیگر به نام خورشید است.

ما نشانه‌های این گردش را می‌بینیم و آن را حس و تجربه می‌کنیم و از روی آن نشانه‌ها پی به آن واقعیت می‌بریم.

همانند زمانی که از نم و رطوبت برجای مانده روی زمین بخواهیم پی به وجود بارش باران ببریم. بدون اینکه خود باران را دیده باشیم. یا همانند زمانی که انحراف زاویه‌ی زمین را به شکل تابستان‌های گرم با روزهایی طولانی‌تر و زمستان‌های سرد با روزهایی کوتاه‌تر تجربه می‌کنیم.

این علت تجربه‌‌ی نشانه‌هاست که یکی پس از دیگری کشف می‌شوند و باعث می‌شوند در پس هر یک از این کشف شدن‌ها، شگفتی جهان هستی بیش از پیش آشکارتر و روشن‌تر گردد.

۱ نظر
طاهره خباری

نقطه‌ی تمایز میان آدم‌ها

تمایز بین آدم‌ها از جایی شروع می‌شود که از منابع یکسانی که در اختیارشان است به شکل بهینه‌ای استفاده می‌کنند.

یکسان‌ترین و مشترک‌ترین منبعی که در اختیار همه قرار دارد، ۲۴ ساعت شبانه‌روز است.

کیفیت گذراندن این ساعت‌هاست که نقطه‌ی شروع تمایزی می‌شود میان آدم‌های موفق و آدم‌های ناموفق.

۰ نظر
طاهره خباری

سبک حمایت کردن کلامی

پیش‌نوشت: یک سری فکر‌های پراکنده‌ای درباره‌ی سبک حمایت کردن کلامی به ذهنم رسید که دوست داشتم اینجا آنها را بنویسم. اینکه چقدر درست هست را خودم هم نمی‌دانم. با تأکید بر غیرعلمی بودن و کاملاً شخصی بودن، فقط می‌نویسم که راجع به این موضوع بیشتر فکر کنم.

 

داشتم با خودم فکر می‌کردم که هر موقع ما تصمیمی برای انجام دادن می‌گیریم و آن را به یکی از دوستان‌مان اعلام می‌کنیم و راجع به آن تصمیم حرف می‌زنیم، هر یک از دوستان‌ ما برای خودش یک سبکی کلامی دارد که از طریق آن سعی می‌کند که ما را حمایت کند.

مثلاً برخی از دوستان می‌گویند: «این همه ریسک و خطر نکن. نابود می‌شی‌ها. یه خورده عقل داشته باش. این همه بی‌گدار به آب نزن و...»

برخی از دوستان هم هستند که می‌گویند: «به خودت رحم کن. این همه روی خودت فشار نیار. یه کم استراحت کن. به خودت سخت نگیر و...»

اما دوستانی دیگر می‌گویند: «آره تو می‌تونی. تلاش کن. حتماً به هدفت می‌رسی. ریسک کن. اگه ریسک نکنی به جایی نخواهی رسید. همون‌طور که قبلاً موفق شدی باز هم موفق می‌شی و...»

شاید بتوان این نوع حمایت کردن‌ها را سه سبک مختلف در نظر گرفت: ۱- سبک اجتناب کن. ۲- سبک احتیاط کن. ۳- سبک انجام بده.

البته به‌نظرم می‌توان این سه سبک را در یک طیف هم قرار داد:

به این شکل سبک احتیاط کن، میان دو سبک اجتناب کن و انجام بده، قرار می‌گیرد.

به نظرم هر کدام از ما با غلظت کم یا بیشتر، ترکیبی از این سه سبک را در اطرافیان خودمان داریم. برخی به سبک احتیاط کن است و می‌گوید مراقب باش یا اینکه دلسوزی می‌کند. بعضی از آنها به شکل اجتناب و مانع شدن است و اینکه کاری نکن. بعضی از آنها هم به شکل تشویق کردن است و اینکه حرکت کن و از این چیزی که هستی جلوتر برو.

اینکه کدام سبک بهتر هست، به نظرم بستگی به موقعیت و فرد دارد. چون همان‌طور که نیاز داریم یک نفر ما را برای حرکت کردن و بهتر شدن تشویق کند، برخی از اوقات نیاز داریم که یک نفر به ما بگوید تو داری همه‌ی تلاشت را می‌کنی پس بیشتر از این روی خودت فشار نیاور. یا مثلاً گاهی وقت‌ها بگوید مراقب ریسک‌کردن‌ها و خطر کردن‌ها باش.

فقط به‌نظرم سبک اجتناب کن، سبک مطلوبی نباشد. اینکه دوست‌مان بخواهد همواره ما را از انجام دادن یک کاری منصرف کند یا بخواهد از تصمیم‌مان منصرف شویم، چندان خوشایند نیست.

اگرچه فکر می‌کنم هرکدام از دوستان‌مان با سبک خاص خودش به تصمیم‌های ما نگاه می‌کند و از ما حمایت کلامی می‌کند. یکی به ما انگیزه می‌دهد و دیگری ته دل‌مان را خالی می‌کند.

به هرحال به نظرم هر یک از ما در تصمیم‌گیری، منافع و هزینه‌های خاص خود را در نظر می‌گیرم و معادله‌ی تصمیم‌گیری خودمان را با توجه به اطلاعات و دانشی که در اختیار داریم می‌نویسیم تا به آن هدف مورد نظرمان دست پیدا کنیم. حال در این میان شکل‌های متفاوتی از حمایت را از جانب دوستان‌مان مشاهده می‌کنیم.

از طرفی دیگر، متقابلاً ما هم سبک خاص خود را در حمایت کردن از دوستان‌مان داریم. به عبارتی هر کدام از ما در برابر تصمیم‌های دوستان خودمان یکی از این سبک‌های کلامی را بیشتر از سایر سبک‌ها استفاده می‌کنیم. قاعدتاً به‌کاری گیری همه‌ی اینها هم ریشه در مدل ذهنی دارد.

۱ نظر
طاهره خباری

بقاء سیستم

بقاء سیستم از بقاء اجزای آن سیستم مهم‌تر است. اجزاء باید در خدمت سیستم باشند و حیات و ممات آنها در گروی پایداری و بقاء سیستم است.

اگر به آدم‌ها به عنوان جزئی از سیستم جهانی که شامل کرات آسمانی و کل کهکشان نگاه کنیم، می‌بینیم که ما آدم‌ها در طول زندگی لحظه‌ای که تجربه می‌کنیم، خیلی از اوقات خودمان را عنصری مهم می‌بینیم که گویی دنیا برای ما خلق شده است.

درحالیکه بزرگترین و تاریخ‌سازترین انسان‌ها هم کل عمرشان را جوری زندگی کردند که در خدمت این سیستم باشند و با حذف شدن و مرگ‌شان هیچ اتفاق خاصی برای کل سیستم نیفتاد.

پس بودن‌مان اگرچه شاید از نظر خودمان مهم و حیاتی و اساسی باشد و اینگونه تصور کنیم که اگر نباشیم اتفاق خاصی می‌افتد ولی این را هم باید پذیرفت که در کل با حذف شدن و نبودن‌مان هیچ‌گونه لطمه‌ای مطلقاً به این سیستم وارد نمی‌شود و سیستم راه خودش را ادامه می‌دهد و رو به جلو می‌رود. چه با ما و چه بی ما.

۱ نظر
طاهره خباری

رضایت درونی

به نظرم در زندگی از یک نقطه‌ای به بعد پول و ثروت یا موقعیت شغلی مناسب یا موفقیت‌های متعدد هست ولی ممکن است رضایت درونی نباشد.

رضایت درونی چیزی نیست که بشود حتماً برایش معادل بیرونی هم پیدا کرد. خیلی سخت‌تر از موفقیت‌های بیرونی هم به‌دست می‌آید.

اما به نظرم وقتی آدم به رضایت درونی برسد، از همه‌ی سرگردانی‌ها نجات پیدا می‌کند و به آرامش درونی عجیبی می‌رسد.

۴ نظر
طاهره خباری