۲ مطلب با موضوع «داستانک» ثبت شده است

داستانک - سری دوم

(۱)

امروز یک روز همیشگی بود. همانند دیروز و روز قبل‌تر و روزهای قبل‌تر از آن.

او خسته شده است.

از این همه روزمرگی.

از اینکه مدتی است در چهار دیواری یکنواخت زندگی محبوس شده است.

دلش هوای تازه‌ی طبیعت را می‌خواهد: کوه. جنگل. رودخانه. گل‌ها. گیاهان. یا شاید هم آزادی.

 

(۲)

وقتی به دنیا آمد، او را در یک پارچه‌ی سفیدی پوشاندند و اطرافیانش از آمدن او خوشحال بودند.

سپس مشغول زندگی کردن روزهای زندگی‌اش شد. شکست خورد. تجربه کرد. پیروز شد.

وقتی از دنیا رفت، باز او را در یک پارچه‌ی سفیدی پوشاندند و اطرافیانش از رفتن او ناراحت بودند.

 

(۳)

بر فراز صخره‌ای بلند و در برابر چشمانش منظره‌ی شگفت‌انگیز و بدیعی می‌دید.

از هیچ‌جا آوایی به گوش نمی‌رسید. همه‌ی صداها ساکت بودند.

نسیمی ملایم و خنک وزید.

میل به پرواز در وجودش شعله‌ می‌کشید.

بالاهای نحیفش را گشود.

به افق خیره شد و اولین پرواز خود را تجربه کرد.

 

(۴)

همیشه دور و اطراف به‌نظرش تیره بود.

رنگ‌ها برایش کدر بودند.

روشنایی خورشید نیز در نگاهِ او درخشان نبود.

در کل این وضعیت برایش عادی بود.

حیف که او هیچ‌وقت نمی‌توانست بداند که دنیای واقعی این همه تیره رنگ و کدر نیست.

آخر او یک عینک آفتابی سیاه رنگ بود.

۰ نظر
طاهره خباری

داستان شش کلمه‌ای و داستانک

پیش‌نوشت: چون واقعاً من در زمینه‌ی نوشتن و نویسندگی دانش و مطالعه‌ی خاصی ندارم و نوشتن درباره‌ی نوشتن و نویسندگی کار دوست خوبم، شاهین کلانتری عزیز هست، این مطلب را با اجازه‌ش می‌نویسم  :)

 

اصل مطلب:

آنقدر پولدار نشدم که ارزان بخرم.

در نگاه اول به‌نظر می‌آید این یک جمله هست. در واقع وقتی خواندمش، در قالب یک جلمه آن را خواندم و دیدم. اما ظاهراً در داستان‌نویسی سبکی رایج است به نام «داستان شش کلمه‌ای» یا Six-Word Memoirs.

بار دیگر اگر جمله‌ی بالا را با این نگاه که یک داستان است، بخوانیم به‌نظر دیگر یک جمله‌ی نامفهوم یا گنگ یا ناقص نیست. بعد از خواندن آن، بخشی یا تمام آن چیزی که قرار بود گفته شود ولی گفته نشد هم به ذهن تداعی می‌شود.

به‌نظرم یک داستان شش کلمه‌ای خوب باید چنین خاصیتی داشته باشد. اینکه آن شش کلمه را بخوانی و بعد تمام آنچیزی که در آن شش کلمه پنهان شده است را بیابی و درک کنی.

سبک دیگری نیز در داستان‌نویسی رایج است که به آن داستانک گفته می‌شود. داستان‌های کوتاه مثلاً ۵۰ کلمه‌ای یا حتی ۲۵۰ کلمه‌ای.

اولین بار در کتاب ذهن کامل نو بود که با چنین سبک داستان‌نویسی آشنا شدم. البته در آنجا دانیل پینک اشاره کرده بود که داستان‌های کوتاه ۵۰ کلمه‌ای بنویسیم.

هرچند که می‌توان تعداد کلمات را هم افزایش داد و مثلاً داستان‌های ۵۵ کلمه‌ای نوشت. ولی به‌هرحال به‌نظرم در چنین سبکی باید تعدادی کلمه را مشخص کرد و تلاش کرد تا داستانی را بگوییم که دقیقاً حاوی همان تعداد کلمه باشد.

نوشتن چنین داستان‌هایی تمرین بسیار جالبی است. مدتی است که من نوشتن داستان‌های کوتاه ۵۰ کلمه‌ای را تمرین می‌کنم. برخی از اوقات تنها یک کلمه کم می‌آورم و نمی‌دانم آن کلمه را کجا و چگونه به داستان اضافه کنم و برخی از اوقات چند کلمه اضافه دارم و با خودم کلنجار می‌روم که کدام‌یک را باید حذف کنم.

چند مورد از تمرین‌های من:

(۱)

از خواب برخاست. ذهنش پُر بود از افکاری پراکنده و آشفته. نمی‌دانست باید دقیقاً به کدامیک از آن فکرها فکر کند.

از جایش برخاست، در فنجان همیشگی‌اش چای خوش رنگی ریخت. بر روی صندلی راحتی‌اش نشست. با نوشیدن اولین جرعه، همه‌ی آن افکار پراکنده و آشفته به یکباره آرام گرفتند.

(۲)

بعد از چند لحظه احساس کرد حرف‌‌های رازگونه‌ی بسیار زیادی شنیده است. رازهایی که می‌بایست تا آخر عُمر همه‌ی آنها را در دلش نگه دارد.

از جایش برخاست.

با لبخندی از دوستش خداحافظی کرد.

شروع به قدم زدن کرد. با خود اندیشید باید تا ابد مُهر سکوتی بر لبش بگذارد.

(۳)

آنقدر گریه کرد که احساس می‌کرد چشم‌هایش در حال خشک شدن است.

چند لحظه بعد دیگر اشکی از چشمانش سرازیر نمی‌شد ولی هنوز دلش پُر بود از غصه و غم.

باید به یک رابطه خاتمه می‌داد. رابطه‌ای که دوست نداشت هیچ‌گاه پایانی داشته باشد جز مرگ. آن هم مرگ خودش.

(۴)

زمان تولدش فصل‌ بهار.

مکان تولدش باغچه‌ی سرسبز یک خانه‌ی قدیمی.

با طلوع خورشید فعالیتش را آغاز می‌کند و با غروب پایان.

تنها نشستن بر سر شاخه‌ای که از آن قطره‌ای شبنم آویزان است را بسیار دوست دارد.

اگرچه او حلزونی تنها است ولی خودش این حرف را باور ندارد.

 

پی‌نوشت اول: خوشحال می‌شوم اگر شما هم چنین داستانک‌هایی می‌نویسید با همدیگر آنها را به اشتراک بگذاریم.

پی‌نوشت دوم: از این بعد من نیز داستانک نوشته‌های خودم را در وبلاگ می‌گذارم  :)

۶ نظر
طاهره خباری