۱۳۷ مطلب با موضوع «دل نوشته» ثبت شده است

شک ورزیدن

ویل دورانت در کتاب درباره‌ی معنی زندگی می‌گوید:

این جمله را دوست دارم.

شاید پس از مدتی شک‌ورزی در یک باور، آن باور محکم‌تر و استوارتر از قبل شود یا شاید متوجه شویم که آن باور کورکورانه و یا ناخودآگاه، در ذهن‌مان جا خوش کرده است.

اگرچه باورها هم اکثراً ذهنی هستند و هر کسی بسته به شرایط منحصربه‌فردی که در زندگی طی کرده، برخی از باورها برایش باورپذیر و برخی دیگر غیرقابل پذیرش هستند؛ ولی به‌نظرم پس از اینکه به باورها با دیده‌ی شک و تردید نگریستیم، می‌توان به شکل منطقی‌تری له یا علیه آن‌ها استدلال کرد.

۲ نظر
طاهره خباری

نمی‌‌توان فراموش کرد

اگر چیزی را

با عمق وجود

با ژرفای روح

و به تمامی

احساس کرده باشی

نمی‌توانی آن را فراموش کنی.

مگر می‌شود چیز عمیقی را به دست فراموشی سپرد

آن خاطره، آن احساس، آن تجربه، می‌ماند

شاید روزها بگذرند و بخواهند گرد فراموشی روی آن بریزد

اما چیزی را که جان از آن سرشار شود

هیچ گذری،

نه روزها، نه هفته‌ها، نه ماه‌ها و نه حتی سال‌ها

قدرت محو و کم‌رنگ کردن آن را نخواهند داشت.

۰ نظر
طاهره خباری

#بامتمم و حاشیه‌های دوست‌داشتنی آن

۲۶ مرداد ۱۳۹۶، روزی بود که خاطرات خوش و شیرین آن‌را تا آخر عمر فراموش نخواهم کرد و آنقدر این روز به من خوش گذشت که فکر کنم تا مدت‌ها هر موقع یاد این روز بیفتم، ناخودآگاه لبخند می‌زنم.

این اولین باری بود که دوستان عزیزم را از نزدیک می‌دیدم و از دیدن تک‌تک‌شان خیلی ذوق‌زده می‌شدم.

اولین دوستی که دیدم محسن سعیدی‌پور بود و بعد معصومه خزاعی و مهشید محمدی و باران و سینا آقااحمدی. در واقع ما در یک ردیف کنار همدیگر بودیم. معصومه جان نیز که قدم به قدم تا آخرین لحظه‌ی گردهمایی در کنارش بودم و بیشترین حرف‌ها را با هم زدیم.

دیدن شهرزاد و یاور مشیرفر و علی کریمی و شاهین کلانتری و معصومه شیخ‌مرادی و لیلا و سکینه شفیعی و امین آرامش و هیوا و سامان عزیزی و حمید طهماسبی و معصومه فردوس‌مقدم (یکی از هم‌کلاسی‌های خوب دوره‌ی ارشدم) و پریسا حسینی و سینا شهبازی و نگار و سعیده و رحیمه سودمند و محمدرضا زمانی و سمیه تاجدینی و سایر دوستان عزیز و خوبم، و چند کلمه‌ای صحبت کردن با هر یک از آنها باعث می‌شد تا عمق جانم شاد شوم.

دیدن و هم‌صحبتی با دوستان افغان هم برایم خیلی دوست داشتنی بود.

از طرفی برایم جالب بود که دوستانی هم پرس و جو کنان دنبال من می‌گشتند تا از من بابت دادن امتیاز آموزنده تشکر کنند. آنها با ابراز لطف و محبت مرا خجالت می‌دادند و من هم نمی‌توانستم به‌خوبی پاسخ‌گوی این همه لطف و محبت آنها نسبت به خودم باشم.

سخنرانی‌های دوستان و سبک هر یک از آنها در ارائه‌ی مطالب برایم جالب توجه بود و موارد بسیاری از حرف‌های آنها آموختم.

البته شوق‌انگیزترین دیدار برای من، دیدن معلم عزیزم محمدرضا شعبانعلی بود که یکی از آرزوهای من بود. هرچند وقتی او را از نزدیک دیدم، از شدت شوق و هیجان، زبانم بند آمده بود و دقیقاً یادم نمی‌آید که چه گفتم و چه نگفتم.

در کل این گردهمایی و دورهمی دوستانه و صمیمی، خیلی خیلی برایم خاطره‌انگیز شد، مخصوصاً یادگاری‌های این روز: کارت نگار محمدرضا شعبانعلی، tag name، و هدیه‌ی دو دوست خوبم معصومه جان و شهرزاد جان

 

مطمئناً این تجربه‌ی منحصربه‌فرد و دوست داشتنی و خاطره‌انگیز برای ما متممی‌ها، تماماً به دلیل مدیریت و برنامه‌ریزی دقیق و تلاش شبانه‌روزی‌‌ گروه متمم عزیز و سرپرستی محمدرضا شعبانعلی عزیز، رقم خورد. برخود وظیفه می‌دانم که صمیمانه از تلاش‌های آنها تشکر و قدردانی کنم.

***

به امید رشد بیشتر #بامتمم در کنار دوستان متممی عزیز

۱۶ نظر
طاهره خباری

#بامتمم

برخی از لحظات و ثانیه‌ها و دقیقه‌ها و ساعت‌های زندگی آنچنان عمق و نفوذ و اثری در کل زندگی می‌گذارند که نمی‌توان به‌راحتی آنها را وصف کرد.

۲۶ مرداد ماه قرار است ۱۱ ساعت خاطره‌انگیز را این‌گونه زندگی کنم.

۱۱ ساعت همراه با محمدرضا شعبانعلی، معلمِ دوست داشتنی و دوستانِ دوست داشتنی بودن، برای من که گرمای حضورِ فیزیکی‌شان را برای اولین بار قرار است تجربه کنم، خیلی لذت‌بخش و شیرین و خوشایند و شادی آفرین خواهد بود.

بی‌صبرانه و مشتاقانه منتظر رسیدن روز پنج‌شنبه هستم  :)

۲ نظر
طاهره خباری

برای متمم، یک دوستِ خوب و صمیمی

سه سال پیش، تقریباً در چنین روزهایی بود که کاملاً تصادفی با تو آشنا شدم.

حرف‌های خیلی خوبی می‌زدی. حرف‌هایی که تا به حال به آن شکل از کسی نشنیده بودم. حرف‌هایی که شنیدن همه‌ی آنها، آن هم در چنان فضایی، برایم آموزنده و دوست‌داشتنی بود.

طی یک ماه، آنچنان برایم خواستنی شده بودی که تصمیم گرفتم یک ماه دیگر را خیلی جدی‌تر با تو سپری کنم.

در آن ماه دوم، بیشتر و بیشتر پای حرف‌هایت نشستم و گوش سپردم.

هنوز ماه دوم تمام نشده، تصمیم جدی گرفتم تا تو را دوست و هم‌نشین همیشگی خود کنم.

مرا ببخش. شاید از همان روزهای اول باید این تصمیم را می‌گرفتم. ولی از آنجا که من آدم بسیار درون‌گرایی هستم، آن هم با ملاحظات و محافظه‌کاری‌های خاص خودم، همیشه برایم سخت بوده که کسی را در همان برخوردهای اولیه، به عنوان یک دوست انتخاب کنم.

دلیل حرف نزدن‌ها و سکوت من در روزهای اول نیز، همین درون‌گرایی و ناآشنایی به چنین فضای دوستانه‌ای بود که تو آن را فراهم کرده بودی.

اما بعد کم‌کم، صمیمت تو، مرا وادار کرد که با تو حرف بزنم. اینگونه تو نیز مرا کم‌کم شناختی.

من برایت از ضعف‌ها، مشکلات، اشتباهات، آرزوها و خواسته‌هایم می‌گفتم و تو می‌گفتی: «ایرادی ندارد.همه‌ی ما دارای ضعف‌هایی هستیم و با مشکلات و سختی‌هایی دست و پنجه نرم می‌کنیم.»

به من گفتی:

«می‌توانی بهتر شوی.

می‌توانی انسان موفق‌تری باشی.

می‌توانی مهارت‌هایت را گسترش دهی.

می‌توانی رضایت بیشتری را در زندگی تجربه کنی.

همه‌ی اینها را می‌توانی، به شرطی که خودت نیز بخواهی.

خودت نیز به فکر توسعه‌ی مهارت‌هایت باشی.»

و در ادامه گفتی:

«خیالت نیز آسوده باشد. چون من در کنار تو هستم و در این مسیر تو را تنها نخواهم گذاشت.»

الان سه سال است که از این همراهی و دوستی با تو می‌گذرد و من خوشحال و راضی هستم. چون توانستم مزه‌ی شیرین تغییر و پیشرفت را، بیش از پیش، در زندگی‌ام احساس کنم. توانستم خودم و محیطم را نسب به قبل، بهتر بشناسم. توانستم آروزها و ایده‌ها و افکار بلندپروازانه‌تر و بلندمدت‌تری داشته باشم و از شوق رسیدن به آنها تلاش بیشتری کنم.

متمم عزیز، تو دوستِ خوب و صمیمی من هستی.

راستش به بودن در کنار تو عادت کرده‌ام و همنشین روزها و شب‌های من شده‌ای.

دیگر به‌خوبی می‌دانم اگر مشکلی برایم پیش بیاد، بهترین جایی که می‌توانم پاسخی برای آنها بیابم، پیش توست.

از طرفی، دوستی با تو باعث شد با افراد دیگری نیز آشنا و دوست شوم. دوستانی که آنها را با دل و جان دوست دارم و از بودن در کنارشان بسیار خرسند و شاد هستم.

وجود تو در زندگی‌ام نعمتی است که همیشه شاکر آن بوده و هستم و خواهم بود.

اینها را هم به این خاطر نوشتم که از روزهای خوش سپری شده با تو، یادی کرده باشم. هرچند که هنوز از خوبی‌های تو، نگفته‌های بسیاری دارم. اما به‌خوبی می‌دانم که تو، از همین گفته‌ی اندک، می‌توانی همه‌ی آن نگفته‌ها را نیز بخوانی.

۵ نظر
طاهره خباری

حالِ دلِ من

پیش‌نوشت: خیلی وقت پیش این دل‌نوشته رو توی دفترم نوشتم. مرور دوباره‌اش باعث شد تصمیم بگیرم بخشی از اون رو در وبلاگم هم بذارم.

 

حال دلم گرفته است.

هر کاری هم که می‌کنم نمی‌توانم حالش را خوب کنم.

برای دلم موسیقی موردِ علاقه‌اش را پخش کردم تا با شنیدنش سرحال شود

اما فایده‌ای نداشت.

برای دلم شعر مورد علاقه‌اش را خواندم تا شاید او هم چند کلمه‌ای بگوید

اما فایده‌ای نداشت.

برای دلم قلم در دست گرفتم تا شاید او بگوید و من بنویسم تا شاید خالی شود از این همه دل‌گرفتگی

اما فایده‌ای نداشت.

برای دلم

کتابی را ورق زدم،

یادداشتی را خواندم،

عکسی را نگاه کردم،

به صدای گنجشکی گوش دادم،

لیسی به بستنی شکلاتی زدم،

[...]

هیچ‌کدام اما فایده‌ای نداشت.

کمی با دلم حرف زدم تا شاید بفهمم چه چیز باعث شده تا این همه حالش بگیرد

اما حرفی نمی‌زند.

سکوت کرده. سکوتی سنگین.

نمی‌توانم حتی بی‌خیالش شوم.

چون آخر این دلِ من است.

مگر می‌شود دل را به حال خودش رها کرد...

قرار است فردا با هم به پیاده‌روی برویم

کنارِ ساحل‌ِ رودخانه.

این آخرین راه حل است که گمان می‌کنم حالِ دلم را خوب کند.

امیدوارم که به‌زودی این دلِ گرفته، باز شود...

۴ نظر
طاهره خباری

فلسفه‌ی کمک کردن به دیگران

به نظرم هر کسی در زندگی خودش، چه آگاهانه و چه ناآگاهانه، فلسفه‌ای برای انجام کارهایش دارد. به عبارتی بر اساس باورهای که یا خودش شخصاً به آنها رسیده و یا اینکه از دیگران یاد گرفته است، کارهایی را انجام می‌دهد و بر همین اساس از انجام آن کارها احساس رضایت می‌کند.

کمک کردن یکی از کارهایی است که به نظرم هر کسی برای انجام آن فلسفه‌ی خاص خودش را دارد.

برخی افراد با تکیه به باورهای مذهبی و نگاه‌هایی مثل پاداش اخروی و یا باقیات الصالحات، به دیگران کمک می‌کنند.

برخی دیگر برای رضایت درونی خود و فارغ از پاداش، چه در این دنیا و چه در آخرت، به دیگران کمک می‌کند.

برخی دیگر نیز به این دلیل به دیگران کمک می‌کنند تا شاید در آینده بتوانند متقابلاً از کمک آنها به نفع خودشان بهره ببرند.

و برخی دیگر شاید به این دلیل است که با کمک کردن به دیگران می‌خواهند به منافع و خواسته‌های بیرونی و ظاهری و مطرح شدن نامشان بین دیگران و دیده شدن، برسند.

به هر حال هر چه هست، هر کسی در امر کمک رسانی به دیگران، توجیه و توضیح و تفسیر خاص خودش را دارد. اینکه حالا به چه قصد و نیتی افراد به هم کمک می‌کنند شاید در نگاه اول زیاد اهمیت نداشته باشد و همین نفس کمک‌کردن و کمک‌رسانی است که مهم است.

۲ نظر
طاهره خباری

سلیقه‌ی موسیقی: دو سبک متفاوت از یک شعر

  • اول اینکه:

داشتم به وب‌سایت بیپ‌تونز یک نگاهی می‌انداختم که صفحه‌ی پرفروش‌ترین‌ها نظرم را جلب کرد. آلبومی به نام مرگ خاموش، در رتبه‌ی دوم قرار داشت. کنجکاو شدم چند تا از ترانه‌های آن را گوش بدهم و ببینم آیا از آن‌ها خوشم می‌آید یا نه؟

راستش بعد از دو سه مورد، از هرچه موسیقی، دلم زده شد. آنقدر ضرب آهنگ ترانه‌ها زیاد و شدید بود که مفهوم شعر در میان هیاهوی آن گم شده بود.

یکی از ترانه‌ها «به رقص‌آ» نام داشت. یاد شعر مولانا که به همین نام است افتادم. وقتی آن را پخش کردم دیدم که دقیقاً همان شعر مولانا است ولی به‌نظرم به شکل خیلی بدی خوانده شده بود. اصلاً برای من قابل درک نبود که چرا چنین شعر زیبایی باید به این شکل خوانده شود. با نگاهی به توضیحات آلبوم متوجه شدم که سبک آن راک است.

اصلاً کنار هم قرار گرفتن این سبک با آن فضای شعری، برایم غیرقابل درک و هضم است.

هیچ‌گاه نشده که بتوانم چنین سبک آشوبناکی را در موسیقی تحمل کنم. همیشه دوست داشته‌ام اگر موسیقی و ترانه‌ای گوش می‌دهم، آرام و ملایم باشد و خود شعر و ترانه در میان ضرب آهنگ‌ها گم نشوند تا هم بتوان شعر را درک کرد و هم اینکه لطافت موسیقی بر روح و جان آدم بنشیند.

البته قبول دارم که حتماً کسانی وجود دارند که سبک راک بر روح و جان آنها می‌نشیند و طرفدار پر و پا قرص چنین سبکی هستند. ولی به‌‌هرحال این سبک با ذائقه‌ی موسیقی من سازگار نیست.

برای همین به جهت تعدیل ذائقه رفتم و یکی دو بار به ترانه‌ی «به رقص‌آ» با صدای محسن چاووشی گوش دادم تا کمی حالم بهتر شود، چون به‌نظرم چاووشی این شعر را خیلی بهتر خوانده، به شکلی که می‌توان هم موسیقی و هم شعر را به خوبی شنید و لذت برد و آن را هضم و درک کرد.

 

  • دوم اینکه:

پس از معرفی ترانه‌‌ی حوالی تو با صدای هوتن هنرمند توسط محمدرضا شعبانعلی، تصمیم داشتم که کل آلبوم هوتن هنرمند به نام «من همانم» را تهیه کنم. تقریباً یک ماهی است که به این آلبوم گوش می‌دهم. تمامی آهنگ‌های آن را دوست دارم مخصوصاً ترانه‌ی «مرا نرهان» که به نظرم خیلی زیباست. هم موسیقی و هم شعرش را خیلی دوست دارم، مخصوصاً این قسمت از شعر:

«مرا نرهان زخود

زخود نکنم جدا

جدا نشوم زتو

که مرا رهایی نیست

رهایی نیست.»

۴ نظر
طاهره خباری

هرگز نشه فراموش...

هرگز نشه فراموش، لامپ اضافی خاموش.

این توصیه‌ی بابابرقی به همه بود که در مصرف برق صرفه‌جویی کنیم.

اینکه علاوه بر لذت بردن از تماشای شعری که او به همراه بچه‌ها می‌خواند و تقریباً آن زمان همه آن را حفظ بودند، چه کسانی به توصیه‌های او گوش می‌کردند را نمی‌دانم.

اما خوب یادم می‌آید که از بچگی، مادرم به ما یاد داد که هر وقت از اتاقی خارج می‌شویم و کسی دیگر در آن اتاق نیست، چراغ اتاق را خاموش کنیم.

چند روز پیش در یکی از میادین شهر تابلو نوشته‌ای نظرم را جلب کرد:

هرگز نشه فراموش، کولر اضافی خاموش.

واقعاً از دیدن چنین توصیه‌ای تعجب کردم.

به‌نظرم آمد که انگار در یک سیر صعودی و پیشرفت‌گونه‌ای، کسانی که روزگاری لامپ‌های اضافی خود را خاموش نمی‌کردند،‌در حال حاضر کولرهای اضافی روشن می‌کنند و یادشان می‌رود که آنها را خاموش کنند.

اگر واقعاً چنین کسانی وجود داشته باشند و روزگاری به توصیه‌ی «لامپ اضافی خاموش» گوش نسپردند، احتمالاً نمی‌توان با به نمایش گذاشتن چنین توصیه‌هایی از آنها انتظار داشت کولر اضافی خودشان را خاموش کنند.

اینکه کلاً چنین توصیه‌هایی، آن هم به این شکل چقدر اثربخش هست نیز جای بحث خودش را دارد.

یادم می‌آید یکی از استادانم که در دانشگاهی در لندن درس خوانده بود، برایمان تعریف می‌کرد، وقتی هوا آنجا خیلی سرد می‌شد برای گرم کردن خودش دو گزینه داشت. یکی اینکه بخاری روشن کند و دیگری اینکه لباس‌های گرم بیشتری بپوشد تا به این شکل خودش را گرم نگه دارد. ایشان می‌گفت که در اکثر مواقع گزینه‌ی دوم را انتخاب می‌کردند. چون هزینه‌ی مصرف گاز خیلی بالا بود.

حالا در کشور ما برعکس این را می‌بینی. آنقدر به آب و برق و گاز سوبسیدهای مختلف داده‌اند و قیمت آن را پایین نگه داشته اند که اصلاً مصرف‌کننده حین مصرف بررسی نمی‌کند که آیا گزینه‌های دیگری برای انتخاب کردن دارد یا خیر. به‌نظرم حق هم دارد. او تا به حال تنها یک گزینه پیش روی خودش دیده آن هم روشن کردن و مصرف کردن بوده است.

به‌نظرم یکی از دلایل اینکه می‌بینم از شدت گرمای بخاری یا سرمای کولر،‌ چه در خانه یا چه در اداره،‌ طرف به‌جای اینکه وسیله‌ی گرمازا یا سرمازا را خاموش کند، پنجره را باز می‌کند (!)، همین قیمت پایین باشد.

خب حالا برای چنین مصرف‌کننده‌ای هرچقدر هم توصیه کنیم که «صرفه‌جویی کن» فایده‌ای ندارد، چون اگر چنین توصیه‌ها و ارشادهایی فایده داشت و اثربخش بود، دیگر نباید شاهد تکرار چندباره‌ و هرساله‌ی آنها بودیم.

۲ نظر
طاهره خباری

موارد پراکنده‌ای درباره‌ی نوشتن روزانه

پیش‌نوشت: به‌نظرم آزار دهنده است که جملاتی را در ذهنت داشته باشی و بخواهی آن‌ها را بنویسی ولی وقت و فرصت آن را پیدا نکنی و یا اینکه مدام با خودت بگویی بعداً سر فرصت آنها را خواهم نوشت.

چند روزی است که می‌خواهم درباره‌ی یکی دیگر از فواید نوشتن‌های روزانه که براساس تجربه‌ی شخصی به آنها رسیدم، مطلبی بنویسم ولی با خودم می‌گفتم بگذارم در فرصت مناسبی که کمی سرم خلوت‌تر شد، می‌نویسم.

نمی‌دانم تجربه کرده‌اید یا نه.

در چنین مواقعی آن جملات دست از سر آدم بر نمی‌دارند و گاه و بی‌گاه با سرعت هر چه تمام به آدم هجوم می‌آورند و تمام حواس آدم را به گروگان می‌گیرند!

به هرجهت ناقص و ناکامل نوشتم تا بتوانم خودم را از دست آنها نجات دهم.

 

اصل نوشته:

مورد اول:

نوشتن روزانه عادت بسیار خوبی است.

عادت به نوشتن اتفاقاتی که برایم رُخ می‌دهد را به شکل جسته و گریخته‌ای داشتم ولی آن را به‌صورت جدی بعد از یکی از درس‌های کارگاه عزت نفس در متمم پیگیری کردم. اوایل سعی‌ام این بود که صبح‌ها همان ۱۵ دقیقه را بنویسم. بعد از شاهین کلانتری عزیز آموختم که می‌توانم تعداد ۲ صفحه را به عنوان حد و حدود نوشتن روزانه‌ی خودم قرار دهم.

تجربه‌ی خوبی است. اینکه خودت را مکلف کنی به این اندازه نوشتن، آدم را وادار می‌کند به اتفاق‌هایی که در طول روز رُخ می‌دهد با دقت بیشتری نگاه کند تا روز بعد یا همان شب لااقل چیزی برای نوشتن داشته باشد.

بعد دیدم بهتر است به‌جای نوشتن روی کاغذ از Word استفاده کنم و سعی کنم درباره‌ی برخی از اتفاقات روزانه ۵۰۰ کلمه بنویسم. به این شکل مجبور بودم حتی یک اتفاق کوچک ساده را آن‌قدر شرح و توضیح بدهم تا آن نوشته به ۵۰۰ کلمه برسد. اوایل کمی سخت بود ولی به‌نظرم آنقدر این تمرین شیرین است که می‌توان آن را بیشتر و بهتر ادامه داد.

اما در حین این نوشتن‌ها متوجه موضوعی شدم. اینکه موقع تایپ کردن، از نوشتن برخی جملات صرف نظر می‌کردم.

نمی‌دانم چرا؟

دو دستی تایپ می‌کنم و سرعت تایپم خوب است. ولی برخی از اوقات به نظرم می‌آمد جملاتی را در ذهنم فاکتور می‌گیرم و آنها را نمی‌نویسم. به قول نیچه:

ابزار نگارش در شکل‌گیری افکار ما نقش دارد.

به‌نظرم آمد دقیقاً همین اتفاق حین تایپ کردن برای من رُخ می‌دهد. نوع جمله‌بندی و کوتاه و بلند کردن یا حذف و اضافه کردن آنها موقع نوشتن روی کاغذ متفاوت از موقع تایپ کردن است.

وقتی نوشته‌های کاغذی را با نوشته‌های تایپی خودم مقایسه کردم متوجه شدم که در نوشتن بر روی کاغذ، خیلی دست و دلبازانه‌تر عمل می‌کنم و حتی جملاتی به ذهنم می‌رسد که نصفه و نیمه هستند ولی باز هم از آنها صرف‌نظر نکرده و آنها را می‌نویسم.

به هرحال به‌نظرم آمد که نباید از شکل سنتی نوشتن بر روی کاغذ غافل بمانم و مانع نوشتن و اندیشیدن خلاقانه‌ی خودم نشوم ؛)

 

مورد دوم:

در مرور نوشته‌های روزانه، آدم به خیلی چیزها در مورد خودش، افکارش، احساساتش، تصمیم‌هایش و ... پی می‌برد.

نسیم طالب در کتاب قوی سیاه می‌گوید که شاکله‌ی اصلی فکری‌اش را از خواندن کتاب «خاطرات برلین، یادداشت‌های یک خبرنگار خارجی» نوشته‌ی ویلیام شایرر (William L. Shirer) به‌دست آورده است.

شایرر در این کتاب به نگارش بخشی از تاریخ پرداخته، با این تفاوت که وقایع تاریخی را همان موقع که رُخ می‌داده همراه با تفسیر و توضیح‌هایی نوشته و ادعاهایی درباره‌ی آنها می‌کردند. ادعاها و توجیح‌هایی که بعدها با اضافه شدن اطلاعاتی، مشخص می‌شد بخشی از آنها کاملاً اشتباه است.

نسیم طالب می‌گوید:

از آن‌جا که ذهنیات ما بسیار ناپایدار است، دفترچه یادداشت، اطلاعات ماندگاری در اختیار ما می‌گذارد که کمابیش بی‌درنگ ثبت شده‌اند؛ و بدین ترتیب به ما فرصت می‌دهد روی یک برداشت دست نخورده باریک شویم و ما را قادر می‌سازد بعداً پیشامدها را در بافتار خودشان بررسی کنیم.

حالا به‌نظرم حکایت نوشتن روزانه برای من نیز دقیقاً به همین شکل است.

چند وقت پیش اتفاقی برای من رُخ داده بود که از آن به‌شدت ناراحت بودم. درباره‌ی آن اتفاق و احساسم در دفترم چیزهایی را نوشتم و پیش‌بینی خودم را به شکل بدبینانه‌ای از آن رویداد نوشتم. چند روز بعد که همه چیز به خیر و خوشی تمام شد، وقتی داشتم آن نوشته را دوباره مرور می‌کردم متوجه شدم که چقدر در آن لحظه به آن ماجرا، سیاه نگاه می‌کردم، در صورتی که می‌شد کمی هم امیدوارانه نگاه کرد و لااقل تا این اندازه با دست خودم، ته دل خودم را خالی نکنم.

به هرجهت فکر می‌کنم از نوشتن می‌توان به یک نوع خودشناسی رسید.

اینکه من درمورد هر پیشامدی چگونه فکر می‌کنم و مدل ذهنی من درباره‌ی آنها چگونه است و به چه چیزهایی دقت می‌کنم و چه چیزهایی را نادیده می‌گیرم، همگی باعث می‌شود که به مرور لااقل تکلیف خودم با خودم مشخص باشد.

۱ نظر
طاهره خباری