۶۵ مطلب با موضوع «چند خط از یک کتاب» ثبت شده است

می‌دود به های، می‌دود به هو

قبلاً نوشته بودم که چقدر شعر و نثر عرفان نظرآهاری را دوست دارم و از خواندن آنها لذت می‌برم. اولین قطعه از کتاب من بیابان، همسرم باد را خیلی دوست دارم:

باد می‌دود

بهار می‌دود

رود بی‌قرار می‌دود

ابر می‌دود درخت می‌دود

کوه استوار می‌دود

هر چه ساده هرچه سخت می‌دود

 

کرم خاکی از میان خاک

بی‌صدا می‌دود

پیچکی شکسته با عصا

می‌دود

سنگریزه‌ای بدون دست و پا

می‌دود

 

می‌دود ولی چرا؟

می‌دود ولی به مقصد کجا؟

 

غنچه‌های نوجوان درخت‌های پیر

آسمان سرفراز و خاک سربه‌ زیر

روزهای زود و سال‌های دیر

هرچه بود و هر چه می‌شود

هر چه رفت و هر چه می‌رود

می‌دود به سمت پس کجاست؟ کو؟

می‌دود به پای جستجو

می‌دود به های و می‌دود به هو

می‌دود فقط به سوی او

۲ نظر
طاهره خباری

کارتون‌ِ کوژینسکی و پیامِ مک‌لوهان

کارتون‌های پاول کوژینسکی به‌نظرم خیلی قابل‌تأمل هستند. یکی از کارتون‌هایش را که خیلی دوست دارم، کارتون زیر است (+):

کوژینسکی نام این کارتون را «سفر با کوسه‌ها» گذاشته است. سفری آرام و ملایم و دوست‌داشتنی با کتاب‌‌ها که تنها خطرش وجود کوسه‌هایی مانند موبایل است که هر لحظه با برآمدن صدای ناهنجار یک نوتیفیکیشن خاتمه می‌یابد و شخص را از قایقی آرام به درون آب انداخته و خوراک کوسه‌های پرت‌کننده‌‌ی حواس می‌کند. این شکارچیان وحشی و سلاطینِ اقیانوسِ حواس‌پرتی نیز طعمه‌ی خود را به شکلی می‌درند که اثری از آن باقی نماند.

به‌نظرم کارتون‌های کوژینسکی اثرات مخرب ابزارهایی مانند موبایل و یا شبکه‌های اجتماعی را به‌خوبی به‌تصویر می‌کشد. از طرفی دیدن کارتون‌های کوژینسکی مرا یاد بخشی از حرف مارشال مک لوهان در کتاب «برای درک رسانه‌ها» انداخت:

در عصر الکتریسیته، هنرمندان را می‌توان به عنوان کسانی تلقی کرد که از دوره‌ و زمانه خویش جلوترند، زیرا اگر فن‌آوری موجود را به خوبی درک کنیم، متوجه می‌شویم که آن هم از عصر خود فراتر است و فقط هنرمندان هستند که آن را به‌خوبی می‌شناسند.

هنرمند امروز ناچار است برای خود جهت‌گیری کند و موجودیت اشکل و ساختارهایی را که توسط فن‌آوری الکتریکی خلق شده است، درک و تحلیل نماید.

به گمانم بتوان از حرف‌های مک‌لوهان اینگونه هم برداشت کرد که کسی که بتواند تکنولوژی عصر خودش را درک و تحلیل کند، هنرمند است، چون توانسته است ورای یک تکنولوژی را ببیند و آن را به تصویر بکشد.

در واقع ابزارهای تکنولو‌ژی از نگاه یک فرد عادی خنثی است ولی هنرمند با دقت نظری که به کار می‌گیرد می‌تواند سوگیری ابزارهای تکنولوژی را به شکلی واقعی یا حتی بزرگنمایی شده نشان دهد و نیز پیام پنهان شده در آن ابزار را به صورت مشخص و واضحی، در قالب نوشته، کارتون، فیلم و ... به دیگران منتقل کند.

۰ نظر
طاهره خباری

رُمان همه می‌میرند

رمان همه می‌میرند، داستان مردی  به نام فوسکا است که با خوردن یک معجون، نامیرا می‌شود و عمر جاودانه‌ای پیدا می‌کند.

من هم در ابتدای داستان به اندازه‌ی او از این اتفاق خوشحال بودم. از اینکه بدنش به‌گونه‌ای نسبت به هر آسیبی آنقدر مقاوم شده بود که مردن و مرگ برایش بی‌معنا بود.

اما کم‌کم این وضعیت کسل‌کننده می‌شود. زندگی که پایانی نداشته باشد، امید و آرزو و هیجان و لذت و خوشی و ناخوشی و دوست داشتن و نفرت، همگی رفته‌رفته معنای خودش را از دست می‌دهد. زمان بی‌معنا می‌شود. گذشته و حال و آینده بی‌معنا می‌شود. رسیدن‌ها و نرسیدن‌ها بی‌معنا می‌شود و بی‌تفاوتی جای همه‌ی اینها را می‌گیرد.

از اواسط داستان دلم به حال فوسکا (مرد نامیرا) می‌سوخت. از اینکه قرن‌ها را یکی پس از دیگری طی می‌کرد، بی هیچ هدف و آرزویی. از اینکه عاشق و شیفته‌ی هرکسی که می‌شد، پس از مدتی او را از دست می‌داد، بدون آنکه خودش از دست برود.

به‌نظرم از زیباترین جملاتی که فوسکا در وصف این وضعیت خود بیان کرد، این جملات بودند:

- یک انسان فانی می‌توانست از ادامه‌ی راه خود سر باز زند، می‌توانست طغیان خود را ابدی کند: می‌توانست خود را بکُشد. اما من [فوسکا] برده‌ی زندگی بودم که مرا به‌دنبال خود، بطرف بی‌تفاوتی و فراموشی می‌کشید و می‌برد.

- آن شب برای من همان شب همیشگی تهی از شادی و رنج بود که در آن هیچ اتفاقی نمی‌افتاد. یک شب تنها، یک روز تنها که تا ابد تکرار می‌شد.

 

البته خواندن این رمان باعث شد تا یاد یکی از تجربه‌های ذهنی متمم افتادم که درباره‌ی زندگی نامحدود بر روی زمین بود.

من به این تجربه‌ی ذهنی به دو شکل متفاوت پاسخ دادم. اول به‌نظرم آمد که عمرنامحدود داشتن چه جذابیت‌هایی می‌تواند داشته باشد، اینکه دیگر نگران تمام شدن وقت نیستی. اینکه می‌توانی به هرآنچه آرزو داری برسی. آن هم سرفرصت و با آرامش خاطر.

اما بعد از چند روز که بیشتر فکر کردم دیدم که نامحدود بودن منابع به‌رغم تمام جذابیت‌های اولیه‌ای که دارد، با خودش بی‌معنایی را هم به‌همراه می‌آورد.

 از طرفی یاد سریال کت جادویی هم افتادم. در این سریال نیز داستان بر سر وفور منبعی به نام پول بود که صاحب کت جادویی همیشه و به هر مقداری که می‌خواست می‌توانست آن را در اختیار داشته باشد. آنجا هم پس از مدتی، صاحب آن کت زندگی‌اش به‌سوی بی‌معنایی سوق پیدا کرد.

۰ نظر
طاهره خباری

ایستگاهِ سومِ کتابِ «عقلانیت و توسعه یافتگی ایران»

در ابتدای این هفته، هدیه‌ای ارزشمند از دوست خوبم معصومه خزاعی به دستم رسید: کتاب عقلانیت و توسعه یافتگی ایران

کتابی که آن را در ابتدا یاور مشیرفر عزیز خوانده و سپس برای معصومه جان فرستاد. او هم آن را خواند و برای من فرستاد. حال من سومین نفر هستم که این کتاب را به دست می‌گیرم و می‌خوانم.

کتاب خواندن برای من لذت‌بخش‌ترین کار دنیاست. در این میان اگر کتابی را هم که به‌دست می‌گیرم، کتابی باشد که دو دوستِ خوب و عزیزم آن را قبلاً خوانده باشند، لذتِ خواندن آن کتاب دو صد چندان می‌شود.

 

قسمت تقدیم این کتاب نیز به‌نظرم بسیار منحصربه‌فرد و زیبا نوشته شده است:

۴ نظر
طاهره خباری

خواننده‌ی اسفنجی یا خواننده‌ی غربالی

تفکر نقادانه از آن سری درس‌های سخت اما شیرینی است که همیشه پیگیر آن در متمم هستم.

پس از معرفی کتاب راهنمای تفکر نقادانه، سه چهار روزی است که مشغول خواندن این کتاب هستم. کتابی که به‌نظرم باید آن را کم‌کم خواند و جلو رفت و تمرین‌های آن را انجام داد. تا به این شکل بتوان آن سوال‌های به‌جا و درست را پرسید و پاسخ آنها را جستجو کرد.

در فصل اول کتاب گفته شده که دو روش مختلف فکر کردن وجود دارد که با توجه به آنها می‌توان خواننده‌ها و شنودگان مطالب مختلف را به دو دسته‌ی کلی تقسیم کرد:

۱. اسفنجی

۲. غربالی

در روش اسفنجی مطالب را می‌خوانیم و آنها را به‌راحتی جذب می‌کنیم. این روش چون آسان است نیازی به تلاش فکری آنچنان زیادی هم ندارد. فقط کافیست خوانده‌ها و شنیده‌های خود را به حافظه بسپاریم تا در مواقع لزوم از آنها استفاده کنیم.

در روش غربالی باید پس از خواندن و شنیدن حرف‌ها و نظرات، از خود سوالاتی بپرسیم و سپس تصمیم بگیریم که آیا استدلال‌های به‌کار رفته در این مطلب قابل قبول است یا اینکه نمی‌توان به آنها استناد کرد و باید آنها را رد کنیم. به عبارتی در این روش ما از حالت منفعلانه خارج شده و در وضعیتی فعال قرار می‌گیریم و با توجه به معیارهای مشخصی، تصمیم به قبول یا رد یک مطلب می‌گیریم.

روش اسفنجی در واقع روش مرسوم و متدوالی است که اکثر افراد از آن استفاده می‌کنند ولی تفکر نقادانه به ما کمک می‌کند تا از اسفنجی فکر کردن فاصله گرفته و رفته‌رفته به غربالی فکر کردن، برویم.

حاصل غربالی فکر کردن نیز این است که هم حرف‌ها و نظرات خودمان از پایه‌های قوی‌تر استدلالی برخوردار می‌شود و هم می‌توانیم استدلال‌های محکم و قوی را به‌خوبی تشخیص دهیم و به این شکل اجازه ندهیم هر گونه اطلاعاتی به‌راحتی وارد مغز ما شود.

۳ نظر
طاهره خباری

دوباره کتاب قوی سیاه

یکی از خوبی‌های داشتن دوستان اهل مطالعه، این است که آدم را بیشتر و بیشتر ترغیب به خواندن و تامل و فکر کردن می‌کند.

من کتاب قوی سیاه را سال گذشته خوانده بودم ولی مدتی بود که می‌دیدم برخی از دوستان عزیزم در حال خواندن و نقل قول کردن از حرف‌های نسیم طالب هستند. از طرفی یکی از کتاب‌های دیگری که تصمیم دارم از نسیم طالب بخوانم کتاب Antifragile است. همه‌ی اینها بهانه‌ای شد تا بار دیگر و با دقت بیشتری کتاب قوی سیاه را بخوانم تا با ادبیات نسیم طالب بیشتر آشنا شوم و بعد شروع به خواندن کتاب دیگرش کنم.

البته به‌نظرم کتاب قوی سیاه از آن نوع کتاب‌هایی است که می‌توان بارها و بارها خواند و هر بار نکته‌ی جدیدی از آن آموخت.

یکی از مواردی که در خوانش دوباره‌ی این کتاب نظرم را جلب کرد، نوع نگاهِ نقادانه‌ی نسیم طالب بود. اینکه چگونه و با تکیه بر چه استدلال‌هایی حرف‌های بزرگان تاریخ و روش‌های آن‌ها را زیر سوال می‌برد و در یک کلام می‌گوید که نمی‌توان آینده را با قطعیت پیش‌بینی کرد و باید همواره جایی برای موارد کاملاً تصادفی و پیش‌بینی نشده باقی گذاشت.

اگر چیزی قابل‌پیش‌بینی است قوی سفید است آن هم در سرزمین میان‌ستان یا Mediocristan. وگرنه در کرانستان یا Extremistan،‌ هر چه هست قوی سیاه است؛ اتفاقات خوب یا بد غیرقابل پیش‌بینی. اگر هم بتوان برخی از رویدادهای کرانستان را مدل کرد، آن موقع با قوی کبود مواجه می‌شویم.

به عبارتی:

  • قوی سفید: می‌دانیم که می‌دانیم.
  • قوی کبود: می‌دانیم که نمی‌دانیم.
  • قوی سیاه: نمی‌دانیم که نمی‌دانیم.

۴ نظر
طاهره خباری

ارباب زمان

اکثر اوقات عادت دارم که داستان‌های بلند و رمان‌ها را کم‌کم بخوانم و جلو بروم، ولی روزی که رمان ارباب زمان را به‌دستم گرفتم و شروع به خواندن کردم، نتوانستم لحظه‌ای آن را زمین بگذارم. بی‌وقفه آن را خواندم تا تمام شد.

داستان روان و ساده‌ و گیرایی بود درباره‌ی زمان. دو شخصیتی که هر کدام به زمان و وقت به شکل‌های متضادی نگاه می‌کردند. یک نفر که دوست داشت فراتر از زمان و عمر محدود خود برود و دیگری همین عمر و زمان محدود را هم نمی‌خواست و ارباب زمانی که تلاش کرد به هر کدام از آنها مفهوم واقعی زمان را بفهماند.

هر چند در این داستان، دو دیدگاه متفاوت متعلق به دو شخص کاملاً متفاوت بود ولی به‌نظرم در زندگی لحظاتی پیش می‌آید که گاهی زمان بیشتری را طلب می‌کنیم و گاهی شاید تمایلی به داشتن زمان بیشتر نداشته باشیم.

هرچه هست طبیعت ماده، همواره یک پایش فرو رفته در زمان و پای دیگرش فرو رفته در مکان است.

البته در داستان ارباب زمان، اسیر و گرفتار بودن در زمان را ناشی از تلاش مصرانه و بی‌وقفه‌ی انسان‌هایی می‌داند که اندازه و اندازه‌گیری را دوست داشتند و با شمارش لحظه‌های روز و ماه و سال قصد داشتند تا تسلط خود را بر محیط‌شان بیشتر و بیشتر کنند. حال در پی این تلاش، انسان‌ها خود را اسیر اختراع خود می‌دیدند و دیگر نمی‌توانستند ذهن‌شان را از درگیر شدن با زمان، بازدارند.

 

  • چند پاراگراف‌ دوست داشتنیِ من از این کتاب:

 

پرنده‌‌‌ها دیر نمی‌کنند. یک سگ ساعتش را چک نمی‌کند. آهو نگران این نیست که روز تولد کسی را از یاد ببرد.

فقط بشر است که زمان را اندازه‌ می‌گیرد.

فقط بشر است که ساعت را به صدا درمی‌آورد.

و به همین خاطر، فقط بشر است که از ترسی فلج‌کننده رنج می‌برد که هیچ موجود دیگری متحمل آن نمی‌شود.

ترس از تمام شدن وقت.


چیزی که بشر را از روشنایی ساده‌ی هستی وارد ژرفای تاریکی وسواس‌های خود کرد.

زمان.


با درگیر شدن ذهن بشر با ساعت‌ها، غم زمان از دست رفته، یک حفره‌ی دایم در قلب انسان ایجاد کرد. مردم بابت فرصت‌های از دست رفته و روزهای ناکارآمد غصه می‌خوردند. مدام نگران هستند که چه‌قدر زنده خواهند ماند، زیرا شمارش لحظه‌های زندگی به‌طور اجتناب‌ناپذیری آن‌ها را به سمت شمارش معکوس برای زندگی خودشان سوق داد.


هیچ‌وقت خیلی دیر یا زود نیست. هر چیزی در زمان خودش اتفاق می‌افته.


سپس، ریاضی‌دانی فرانسوی‌تبار، بندی را به ساعت بست، آن را دور مچش گذاشت و این‌گونه شد که بشر ساعت را روی بدنش هم بست.


آدم بدون خاطرات مثل پوسته‌ی بدون هسته می‌ماند.


وقتی قلب آدم می‌شکند، سنگین‌تر می‌شود. مثل یک هواپیمای سقوط کرده، قلب شکسته در سینه تکه‌تکه می‌شود.


همواره در جست‌وجوی دقیقه‌ها و ساعت‌های بیش‌تر بودیم تا به چیزهای بیش‌تری در هر روز دست یابیم. لذت ساده‌ی زندگی بین دو طلوع از بین رفته بود.


«... زمان چیزی نیست که بخوای پسش بدی. شاید یک لحظه بعد جواب دعاهات باشه. رد کردنش یعنی دست کشیدن از مهم‌ترین قسمت آینده.»

«چه قسمتی؟»

«امید.»

۵ نظر
طاهره خباری

مدل ذهنی آقای ژوزه

مدتی است به این موضوع حساس شده‌ام که در پشت هر رفتاری چه نوع مدل ذهنی نهفته است. اینکه اگر از شخصی حرفی یا نظری شنیدم یا خواندم و یا از او رفتاری دیدم، به این مورد دقت کنم که آن شخص بر اساس چه مدل ذهنی چنین رفتاری را از خود نشان داده است.

به نظرم یکی از مواردی که می‌توان از تعقیب رفتارها و حرف‌ها، سرنخ‌هایی درباره‌ی مدل‌های ذهنی مختلف به‌دست آورد، داستان‌های بلند و رمان‌ها هستند.

به‌تازگی رمان همه‌ی نام‌ها اثر ژوزه ساراماگو را خوانده‌ام. روی‌هم رفته برای من داستان جالبی بود. اینکه یک کارمند ثبت احوال به نام آقای ژوزه چگونه درگیر یافتن صاحب یک نام می‌شود بدون آنکه از قبل شناختی نسبت به او داشته باشد. این درگیر شدن نیز به شکلی بود که حتی خود آقای ژوزه هم نمی‌دانست بفهمد چرا و چگونه پیش آمده و اصلاً چرا تا این اندازه حاضر است برای پیدا کردن صاحب آن نام تلاش کند و موقعیت خود را به‌خطر بیاندازد.

دو نکته‌ی در منش و شخصیت آقای ژوزه وجود داشت که برای من خیلی جالب بود.

اول اینکه او در ابتدا برای رسیدن به یکی از اهدافش از پنهان‌کاری خیلی شدیدی استفاده کرد و چون آن پنهان‌کاری‌ها موفق از آب درآمد، دوباره همان روش را برای پیگیری هدف دیگرش، یعنی پیدا کردن صاحب نام مورد نظر در پیش گرفت. در صورتی که به نظرم تا این اندازه مخفی‌کاری نیاز نبود و او از راه‌های ساده‌تر و کم دردسرتری می‌توانست به هدفش برسد،‌ همانطور که خودش در قسمتی از داستان، از زبان یک پیرزن متوجه شد که چه راه سختی را انتخاب کرده است.

نکته‌ی دوم اینکه او آدم بسیار بدبینی بود. به شکلی که در هر واقعه و پیشامدی، آنها را به بدترین شکل ممکن تفسیر می‌کرد. ساختن دیالوگ‌هایی در ذهنش برای وقایعی که اصلاً رخ نداده بودند، آن هم به بدترین شکل ممکن، به نظرم باعث یک نوع خودآزاری بود که موجب شده بود سایه‌ی نگرانی بیش از حدی بر جان او بیفتد. در واقع هر حرکت و هر حرف در ذهن او نشان از یک تهدید بر علیه او و مانعی برای رسیدن به هدفش بود.

اگر چه در نظر گرفتن احتمال پیشامدهای گوناگون، حتی بدترین نوع آنها می‌تواند موجب آمادگی برای رویارویی با آنها شود، ولی به‌نظرم آمد آقای ژوزه بیش از حد ذهنش را درگیر چنین پیشامدهای ناخوشایندی می‌کند و به همین نسبت باعث می‌شود تا مراقبت و نظارت‌های بیش از اندازه‌ای در رفتار و حرف‌هایش داشته باشد.

چون نمی‌توان گفت مدل‌ها غلط هستند یا درست و تنها می‌توان درباره‌ی مفید یا غیرمفید بودن آنها اظهار نظر کرد، به نظرم مدل ذهنی دائم النگران، همیشه نمی‌تواند مفید باشد چون باعث می‌شود انرژی ذهنی ما تحلیل برود و جایی ناخواسته دچار اشتباه شویم.

۰ نظر
طاهره خباری

معادل‌سازی واژگان خارجی- قسمت دوم

چند وقت پیش که درباره‌ی معادل‌سازی واژگان خارجی مطلبی کوتاهی نوشتم، بعد از آن یادم آمد که داریوش آشوری در کتاب تعریف‌ها و مفهوم فرهنگ نیز مطلبی گفته‌اند که دیدگاه متفاوت‌تری به‌نظر می‌رسد.

داریوش آشوری در دیباچه و مقدمه‌ی کتاب تعریف‌ها و مفهوم فرهنگ گفته‌اند:

یکی از دشواری‌های اساسیِ فهمِ علوم و فلسفه‌یِ مدرن در زبان ما، نبودِ واژه‌نامه‌هاییست که تِرم‌هایِ نو را معنا کنند...

گرفتاری‌ِ بزرگ‌تر این است که در بسیاری موارد برابری برایِ واژه‌هایِ اروپایی در این زمینه در زبانِ فارسی وجود ندارد و یا هر کس بنا به ذوق و شم و دانشِ خود برایِ واژگانِ ویژه‌ای دارد.

ایشان در ادامه نیز گفته‌اند:

واژه‌هایِ نوساخته، هرچند در آغاز ناآشنا یا ناخوشایند بنمایند، با گذشتِ زمان، اگر کارآمد باشند، در گنجینه‌یِ واژگانیِ زبان جای خواهند گرفت.

پس به‌نظر می‌رسد در وهله‌ی اول نمی‌توان به‌سادگی برای مفاهیم علمی واژگانی سلیقه‌ای برگزید و از طرفی هر یک از این واژگان نیز کارآمدی خودشان را با گذر زمان نشان می‌دهند، نه به ضرب و زور و اجبار.

چند وقت پیش در جایی خواندم که برای واژه‌ی flow از معادل «غرقگی» استفاده کرده‌اند، اینکه تا چه اندازه این معادل‌سازی مناسب است و به شکل علمی انجام گرفته را نمی‌دانم اما به نظرم کسی که می‌خواهد چنین معادل‌هایی را انتخاب کند باید لااقل یک بار کتاب Flow  چیک‌سنت میهایلی را خوانده باشد و سپس به دنبال معادل مناسبی برای این مفهوم باشد.

برخی از اوقات دیده‌ام که تنها یک لغت را به‌شکل تحت‌الفظی آن معادلسازی و ترجمه و معنی می‌کنند. معنی که به‌رغم تناسب ظاهری، هیچ قرابت و نزدیکی به مفهوم آن لغت ندارد.

۱ نظر
طاهره خباری

فردا و فردا و فردا

قسمتی از نمایشنامه‌ی مکبث شکسپیر به ترجمه‌ی داریوش آشوری است:

فردا و فردا و فردا،

می‌خَزَد با گام‌های کوچک از روزی به روزی 

تا که بسپارد به پایان

رشته‌ی طومارِ هر دوران.

و دیروزان و دیروزان

کجا بوده است ما دیوانگان را

جز نشانی از غباراندوده راهِ مرگ.

فرو میر آی،

اِی شَمعک،

فرو میر،

که نباشد زندگانی هیچ اِلّا سایه‌ای لغزان و بازی‌هایِ بازی پیشه‌ای نادان

که بازَد چندگاهی پُرخروش و جوش

نقشی اَندرین میدان

و آنگه هیچ.

زندگی افسانه‌ای است کز لبِ شوریده مغزی گفته آید

سر به سر خشم و خروش و غُرِّش و غوغا،

لیک بی‌معنا.

۰ نظر
طاهره خباری