ریچارد داوکینز در کتاب سرگذشت شگفت‌انگیز حیات روی زمین به موضوعی اشاره کرده که برای من خیلی جالب است. داوکینز با اشاره به برخی از پدیده‌های جهان هستی می‌گوید که ما آنها را چگونه تجربه می‌کنیم:

چرخش زمین به دور خود: ما آن را به شکل شب به دنبال روز تجربه می‌کنیم.

جاذبه‌ی زمین: ما آن را به شکل افتادن تجربه می‌کنیم.

چرخش زمین به دور خورشید: ما آن را به شکل فصل‌ها تجربه می‌کنیم.

تاثیر گرانشی ماه: ما آن را به شکل جزر و مد تجربه می‌کنیم.

برداشت من از حرف‌های داوکینز این است که ما هر کدام از این واقعیت‌ها را به شکلی دیگر تجربه می‌کنیم. به عبارتی ما چیزی را به شکل مستقیم و به عنوان چرخش زمین احساس نمی‌کنیم. احساس نمی‌کنیم که روی زمینی قرار گرفته‌ایم که هم در حال گردش به دور خودش است و همزمان در حال گردش به دور ستاره‌ای دیگر به نام خورشید است.

ما نشانه‌های این گردش را می‌بینیم و آن را حس و تجربه می‌کنیم و از روی آن نشانه‌ها پی به آن واقعیت می‌بریم.

همانند زمانی که از نم و رطوبت برجای مانده روی زمین بخواهیم پی به وجود بارش باران ببریم. بدون اینکه خود باران را دیده باشیم. یا همانند زمانی که انحراف زاویه‌ی زمین را به شکل تابستان‌های گرم با روزهایی طولانی‌تر و زمستان‌های سرد با روزهایی کوتاه‌تر تجربه می‌کنیم.

این علت تجربه‌‌ی نشانه‌هاست که یکی پس از دیگری کشف می‌شوند و باعث می‌شوند در پس هر یک از این کشف شدن‌ها، شگفتی جهان هستی بیش از پیش آشکارتر و روشن‌تر گردد.