اکثر اوقات عادت دارم که داستان‌های بلند و رمان‌ها را کم‌کم بخوانم و جلو بروم، ولی روزی که رمان ارباب زمان را به‌دستم گرفتم و شروع به خواندن کردم، نتوانستم لحظه‌ای آن را زمین بگذارم. بی‌وقفه آن را خواندم تا تمام شد.

داستان روان و ساده‌ و گیرایی بود درباره‌ی زمان. دو شخصیتی که هر کدام به زمان و وقت به شکل‌های متضادی نگاه می‌کردند. یک نفر که دوست داشت فراتر از زمان و عمر محدود خود برود و دیگری همین عمر و زمان محدود را هم نمی‌خواست و ارباب زمانی که تلاش کرد به هر کدام از آنها مفهوم واقعی زمان را بفهماند.

هر چند در این داستان، دو دیدگاه متفاوت متعلق به دو شخص کاملاً متفاوت بود ولی به‌نظرم در زندگی لحظاتی پیش می‌آید که گاهی زمان بیشتری را طلب می‌کنیم و گاهی شاید تمایلی به داشتن زمان بیشتر نداشته باشیم.

هرچه هست طبیعت ماده، همواره یک پایش فرو رفته در زمان و پای دیگرش فرو رفته در مکان است.

البته در داستان ارباب زمان، اسیر و گرفتار بودن در زمان را ناشی از تلاش مصرانه و بی‌وقفه‌ی انسان‌هایی می‌داند که اندازه و اندازه‌گیری را دوست داشتند و با شمارش لحظه‌های روز و ماه و سال قصد داشتند تا تسلط خود را بر محیط‌شان بیشتر و بیشتر کنند. حال در پی این تلاش، انسان‌ها خود را اسیر اختراع خود می‌دیدند و دیگر نمی‌توانستند ذهن‌شان را از درگیر شدن با زمان، بازدارند.

 

  • چند پاراگراف‌ دوست داشتنیِ من از این کتاب:

 

پرنده‌‌‌ها دیر نمی‌کنند. یک سگ ساعتش را چک نمی‌کند. آهو نگران این نیست که روز تولد کسی را از یاد ببرد.

فقط بشر است که زمان را اندازه‌ می‌گیرد.

فقط بشر است که ساعت را به صدا درمی‌آورد.

و به همین خاطر، فقط بشر است که از ترسی فلج‌کننده رنج می‌برد که هیچ موجود دیگری متحمل آن نمی‌شود.

ترس از تمام شدن وقت.


چیزی که بشر را از روشنایی ساده‌ی هستی وارد ژرفای تاریکی وسواس‌های خود کرد.

زمان.


با درگیر شدن ذهن بشر با ساعت‌ها، غم زمان از دست رفته، یک حفره‌ی دایم در قلب انسان ایجاد کرد. مردم بابت فرصت‌های از دست رفته و روزهای ناکارآمد غصه می‌خوردند. مدام نگران هستند که چه‌قدر زنده خواهند ماند، زیرا شمارش لحظه‌های زندگی به‌طور اجتناب‌ناپذیری آن‌ها را به سمت شمارش معکوس برای زندگی خودشان سوق داد.


هیچ‌وقت خیلی دیر یا زود نیست. هر چیزی در زمان خودش اتفاق می‌افته.


سپس، ریاضی‌دانی فرانسوی‌تبار، بندی را به ساعت بست، آن را دور مچش گذاشت و این‌گونه شد که بشر ساعت را روی بدنش هم بست.


آدم بدون خاطرات مثل پوسته‌ی بدون هسته می‌ماند.


وقتی قلب آدم می‌شکند، سنگین‌تر می‌شود. مثل یک هواپیمای سقوط کرده، قلب شکسته در سینه تکه‌تکه می‌شود.


همواره در جست‌وجوی دقیقه‌ها و ساعت‌های بیش‌تر بودیم تا به چیزهای بیش‌تری در هر روز دست یابیم. لذت ساده‌ی زندگی بین دو طلوع از بین رفته بود.


«... زمان چیزی نیست که بخوای پسش بدی. شاید یک لحظه بعد جواب دعاهات باشه. رد کردنش یعنی دست کشیدن از مهم‌ترین قسمت آینده.»

«چه قسمتی؟»

«امید.»