در کنار همه‌ی منافعی که تا کنون حل کردن تمرین درس‌ها در متمم برای من داشته، متوجه‌ی نکته‌ی جدیدی شدم که احتمالاً وجود داشته ولی در اعماق ناخودآگاهم بوده و من به‌وضوح قادر به دیدن آن نبوده‌ام.

چند روز پیش که داشتم تمرین یکی از درس‌ها را با تلاش فراوان حل می‌کردم، متوجه شدم که وقتی در حل یک تمرین که به نظر خودم سخت و دشوار است، به خودم فشار می‌آورم، به نوعی در حال ایجاد پیوند و ارتباط برقرار کردن بین آنچه که جدیداً آموخته‌ام و آنچه که در گذشته آموخته یا تجربه کرده‌ام، هستم.

شاید این نکته‌ برای همگان بدیهی و ساده و پیش پا افتاده به نظر برسد. تا پیش از این هم من به همین شکل فکر می‌کردم ولی آن را به وضوح در وجود خودم احساس نکرده بودم. فقط می‌دانستم که علی‌القاعده با حل کردن تمرین باید چنین اتفاقی رُخ دهد، ولی چگونه و با چه کیفیتی از آن کاملاً بی‌خبر بودم.

بارها و بارها پیش آمده است که حل تمرین برخی از درس‌ها به‌شدت برایم سخت بوده، برای همین یا قید حل آن تمرین را زدم و یا در روزهای مختلفی به دنبال جوابی درست برای آنها گشتم.

جالب اینکه تمرین آن درس‌هایی که قید حل کردن آنها را زدم، به نظر خودم ناقص یاد گرفتم [البته می‌توانید بخوانید: اصلاً یاد نگرفتم]، ولی درس‌هایی که تمرین آنها را به هر شکلی بالاخره توانستم جوابی برای‌شان (حتی به اشتباه) پیدا کنم و بنویسم، در ذهنم بیشتر و بهتر ماندگار شدند.