گروس عبدالملکیان در کتاب پذیرفتن، شعری داره به اسم «به آغوش اعصابم بیا». قسمتی از این شعر رو خیلی دوست دارم:

کلید را

در جمجه‌ام بچرخان و داخل شو

به آغوشِ اعصابم بیا

در تاریکیِ سرم بنشین

اتاق را بگرد

و هر چه را که سال‌هاست پنهان کرده‌ام

از دهانم بیرون بریز.

پرده‌ها را کنار بزن.

و متن را

از نقطه‌ای که در آن اسیر شده

آزاد کن.