تجربه‌ی دو زندگی با هم. یکی در اطرافمان و دیگری در خاطراتمان.

خاطراتی که برپایه‌ی زندگی اطرافمان ساخته می‌شود و در ذهن تثبیت می‌شوند.

همواره می‌توان از زندگی در خاطرات به زندگی در اطراف و یا بالعکس، از زندگی در اطراف به زندگی در خاطرات پناه آورد. هر کدام شیرینی و تلخی خاص خودش را دارد.

گاهی یک خاطره آنچنان قوی و زنده و محکم در ذهن ثبت می‌شود که هرچه جستجو می‌کنی نمی‌توانی معادلی یا همانندی برای آن در زندگی اطرافت پیدا کنی. گاهی حتی حاضری شکل زنده‌ی این زندگی را بدهی تا آن خاطره برایت دوباره زنده شود.

گاهی هم بالعکس، خاطره‌ایست که دوست نداری در ذهنت تداعی شود. ولی دوباره و دوباره و دوباره می‌آید و می‌رود.

در هر دو زندگی به‌نظرم اجباری نهفته و پنهان است. زندگی را به اجبار زندگی می‌کنی. خاطرات هم به اجبار در ذهنت ثبت می‌شود. زندگی اجباری را با اختیاری حداقلی سپری می‌کنی تا لحظاتی خوش را برای خودت بسازی. خاطرات اجباری را هم سعی می‌کنی کمتر به ذهنت بیاوری تا شاید رفته‌رفته فراموش شوند.