داشتم مطلب طبقه‌بندی منابع اطلاعاتی در متمم را می‌خواندم که یاد یکی از تمرین‌های درس‌های تفکر نقادانه افتادم. این تمرین درباره‌ی توضیح قسمت طرح آزمایش یک ادعای علمی بود.

برای حل این تمرین کتاب‌های مختلفی را ورق زدم تا به کتاب نقطه‌ی شروع ملکوم گلدول رسیدم.

طبق مطلب طبقه‌بندی‌ منابع اطلاعاتی، اکثر حرف‌های گلدول در این کتاب جزء منابع اطلاعاتی ثانویه به حساب می‌آید. یعنی گلدول تحقیق‌های مختلفی را خوانده و بخش‌هایی از آنها را انتخاب کرده و سپس تفسیر و برداشت شخصی خود را به آنها اضافه کرده است.

متأسفانه در ترجمه‌ی این کتاب، هیچ‌کدام از منابع مورد استفاده در کتاب اصلی، در قسمت منابع ذکر نشده بود. در واقع اصلاً کتاب ترجمه شده قسمت منابع نداشت! برای همین مجبور شدم اصل کتاب را تهیه کنم و از آنجا عنوان تحقیق مورد نظرم را یافتم و با کمی جستجو اصل تحقیق یا همان منبع اولیه را پیدا کردم.

نکته‌ی آموزنده‌ای که حین حل آن تمرین متوجه شدم این بود که تا به حال به روش‌های مورد استفاده‌ی تحقیق‌هایی که در کتاب‌ها می‌خواندم دقت نمی‌کردم و یا خیلی سرسری آنها را می‌خواندم و عبور می‌کردم و فقط نتیجه‌ی آن تحقیقات برایم اهمیت داشت. به عبارتی روش یا استدلالی که به کمک آن به یک نتیجه‌ی خاص رسیده بودند، اهمیت چندانی نمی‌دادم. البته اکثر اوقات هنگام خواندن مطلب یا مقاله‌ای در وب‌سایت‌ها، منابع تحقیقاتی آنها را هم می‌خواندم تا هم به اطلاعاتم اضافه شود و هم آن مطلب را بهتر بفهمم.

ولی راستش این موضوع را هنگام خواندن کتاب‌ها، خیلی کمتر رعایت می‌کردم. شاید به این دلیل که برای یافتن اصل یک تحقیق، نیاز بود تا کمی بیشتر وقت بگذارم و اصل یک مقاله را در اینترنت پیدا کنم و آن را هم بخوانم. در واقع حل آن تمرین باعث شد که از آن روز به بعد تا جای ممکن به اصل تحقیقات ذکر شده در کتاب‌ها هم مراجعه کنم و تنها به خواندن تفسیر و توضیح نویسنده‌‌ای که از آن تحقیقات استفاده کرده، و حرف‌هایش جزء منابع ثانویه محسوب می‌شود، بسنده نکنم.

از طرفی حرکت از منابع ثانویه به منابع اولیه، و یا خواندن منابع اولیه در کنار منابع ثانویه می‌تواند تا حدود بسیار زیادی مانع از کج‌فهمی‌ها و سوء‌برداشت‌ها از تحقیقات و حرف‌های دسته‌ی اول نیز بشود.