چه کسی می‌گوید که تو آگاه نیستی؟

چه کسی می‌گوید که تو درکی از دنیای اطرافت نداری؟

چه کسی می‌گوید که تو احساس نداری؟

چه کسی می‌گوید که تو نمی‌شنوی و یا نمی‌بینی؟

چه کسی می‌گوید که تو ...

باور ندارم.

هیچ‌کدام از اینها را باور ندارم.

به‌نظرم تو آگاهی. تو ادراک می‌کنی. تو احساس داری. تو هم می‌شنوی و هم می‌بینی.

این ما هستیم که هیچ‌کدام از اینها را نمی‌بینیم و باور نمی‌کنیم.

این ما هستیم که تمام باورهایمان را گره زده‌ایم به اثبات‌های علمی و ابزارهای ساخته‌ی دست خودمان.

اینکه علم بیاد و ثابت کند تو آنقدر توانایی که صدای تهدید را به خوبی تشخیص می‌دهی.

یا اینکه ابزارهای‌مان آنقدر پیشرفت کنند تا ببینیم تو شتابان حرکت می‌کنی و به پیش می‌روی.

نمی‌دانم از کدام نقطه‌ و برحسب چه رویدادی تو و من از هم جدا شدیم.

اما هر چه که هست به‌رغم همه‌ی تفاوت‌های‌مان، هنوز هر دوی ما برای زنده ماندن به آب و نور و هوا نیاز داریم.

تو ریشه‌هایت را در خاکِ نرمِ گلدان می‌گسترانی و ساقه‌هایت را به‌سمت نور، بالا می‌بری.

من نیز می‌روم تا به مقصد نامعلومی برسم.