پی‌نوشت: چند روز پیش خیلی تصادفی این جعبه رو لابه‌لای یه سری وسایل قدیمی دیدم. مربوط می‌شه به وقتی که حدوداً شش هفت ساله بودم. محتویاتش برای من خیلی خاطره‌انگیز هستن. مخصوصاً کارت‌های ماشین. یادم میاد یکی از دایی‌هام اونو به عنوان هدیه از یکی از سفرهاش برام آورده بود. برای همین اصلاً دوست نداشتم باهاش زیاد بازی کنم مبادا موقع بازی کردن با سایر بچه‌ها یه دفعه کثیف یا پاره بشن.

اون صدف رو هم یادم میاد بابام از بوشهر برام آورده بود. شنیده بودم که اگه صدف رو بذاری روی گوشت صدای دریا رو می‌تونی بشنوی. ولی من هرچی اون صدف رو می‌ذاشتم روی گوشم، هیچ صدایی به‌جز هوا نمی‌شنیدم.

اون گیر و سنجاق سینه رو هم دو سه باری بیشتر ازشون استفاده نکردم. یادم نمیاد از چه کسی اونها رو هدیه گرفتم ولی برای اینکه خراب نشن، توی این جعبه گذاشته بودم‌شون.

اون چند سکه‌ رو هم مامانم به من داده بود.

اینها رو که دیدم به نظرم اومد شاید بیشترین لذت رو من از نگاه کردن به این وسایل می‌بردم و نه از بازی کردن و استفاده کردن از اونها. چون بچه که بودم همیشه فکر می‌کردم باید همه‌‌ی وسایلم رو کاملاً تمیز و در حد نو نگه‌داری کنم.

پی‌نوشتِ پی‌نوشت: جعبه‌ای که این وسایل رو توش گذاشته بودم، جعبه‌ی رُطب هست. چون دیدم روش نوشته: «بهترین رطب». یادم میاد یکی از دایی‌هام این رطب‌ها رو برای ماه رمضون می‌خرید و سر سفره‌ی افطار همیشه یه جعبه از این رطب‌ها بود. با یه چنگال کوچولوی پلاستیکی.

به‌هرحال دیدن این جعبه یادآور خاطرات شیرینی برای من بود. به‌علاوه خاطره‌ی خاطره‌انگیز یکی از دایی‌هام که وجودش سرشار از مهربانی بود.