در صف عابر ایستاده بودم تا نوبتم بشه که صدای دختر جوانی رو شنیدم که گفت:«خانم. اهل مطالعه هستید؟»

با تعجب برگشتم به دختر جوان نگاه کردم.

تا به‌حال افراد مختلفی رو دیده بودم که در باجه‌های خودپرداز بانک، گدایی می‌کردند و با خواهش و التماس می‌خواستن که یه کمکی هرچند ناچیز به اونها بشه ولی ندیده بودم که کسی بیاد و کتاب بفروشه.

از کاری که اون دختر داشت انجام می‌داد خیلی خوشم اومد. از صف خارج شدم و رفتم و ازش پرسیدم که چه کتاب‌هایی داری؟

دیدم که همه‌ی کتاب‌هاش مخصوص بچه‌ها هست.

ازم پرسید که بچه‌تون چند ساله هست؟

گفتم برادرزاده‌ام تازه امسال می‌ره پیش دبستان.

به سلیقه‌ی خودش دو سه تا کتاب داستان و نقاشی رو بهم نشون داد.

از بین اونها کتابی که یه سمت اون داستان و سمت دیگرش شعر بود رو انتخاب کردم و خریدم:

بعد از همدیگه خداحافظی کردیم.

وقتی دوباره به صف عابر بانک برگشتم، دیدم که نوبتم رو از دست دادم. ولی خوشحال بودم. اصلاً انتظار چنین خریدی در چنین مکانی رو نداشتم.

من از این خرید راضی بودم. همیشه کتاب خریدن حالم رو خوب می‌کنه. مخصوصاً اگه کتابی رو که می‌خرم بخوام به کسی اونو هدیه بدم.

می‌دونم شمیم هم وقتی این کتاب رو ببینه خوشحال می‌شه و حسابی ذوق می‌کنه.