(۱)

امروز یک روز همیشگی بود. همانند دیروز و روز قبل‌تر و روزهای قبل‌تر از آن.

او خسته شده است.

از این همه روزمرگی.

از اینکه مدتی است در چهار دیواری یکنواخت زندگی محبوس شده است.

دلش هوای تازه‌ی طبیعت را می‌خواهد: کوه. جنگل. رودخانه. گل‌ها. گیاهان. یا شاید هم آزادی.

 

(۲)

وقتی به دنیا آمد، او را در یک پارچه‌ی سفیدی پوشاندند و اطرافیانش از آمدن او خوشحال بودند.

سپس مشغول زندگی کردن روزهای زندگی‌اش شد. شکست خورد. تجربه کرد. پیروز شد.

وقتی از دنیا رفت، باز او را در یک پارچه‌ی سفیدی پوشاندند و اطرافیانش از رفتن او ناراحت بودند.

 

(۳)

بر فراز صخره‌ای بلند و در برابر چشمانش منظره‌ی شگفت‌انگیز و بدیعی می‌دید.

از هیچ‌جا آوایی به گوش نمی‌رسید. همه‌ی صداها ساکت بودند.

نسیمی ملایم و خنک وزید.

میل به پرواز در وجودش شعله‌ می‌کشید.

بالاهای نحیفش را گشود.

به افق خیره شد و اولین پرواز خود را تجربه کرد.

 

(۴)

همیشه دور و اطراف به‌نظرش تیره بود.

رنگ‌ها برایش کدر بودند.

روشنایی خورشید نیز در نگاهِ او درخشان نبود.

در کل این وضعیت برایش عادی بود.

حیف که او هیچ‌وقت نمی‌توانست بداند که دنیای واقعی این همه تیره رنگ و کدر نیست.

آخر او یک عینک آفتابی سیاه رنگ بود.