این روزها گاهی کتاب ریگ روان را به دست می‌گیرم و چند صفحه‌ای از آن می‌خوانم. حدوداً ۱۰۰ صفحه‌ بیشتر از آن را نخوانده‌ام. آنچه را هم که تا کنون متوجه شدم این است که دو دوست قدیمی هستند که یکی از آنها قصد دارد داستان زندگی دیگری را بنویسد.

تا همین جایی هم که خوانده‌ام، دیدم که استیو تولتز مانند رمان دیگرش، جزء از کل، حرف‌های ادبیِ زیبایی را می‌گوید. چند موردی را که به نظرم خوب بوده اینجا می‌نویسم:

  • انگار تنها منظور تکاملی‌شان کسب درآمد و موفقیتِ تعریف شده توسط جامعه‌ی مصرفی است و هر کسی هم مقصودی متفاوت داشته باشد یا به موفقیت دست پیدا نکند، محکوم به فناست.
  • می‌دونی مردم قبلاً دوست داشتن ستاره‌ی راک بشن ولی حالا فقط دوست دارن ستاره‌های راک تو جشن تولدشون برنامه اجرا کنن؟
  • نسخه‌ی او از «گذشته»، «حال» و «آینده» این است: «خاطره‌ی درد»، «درد» و «انتظار درد».
  • اولین قدم، پذیرش این است که تمام فانتزی‌های رمان‌نویسی‌ات وقتی آغاز می‌شوند که کلمه‌ی «پایان» را می‌نویسی. و: خوبیِ مبتدی بودن این است که ارزش واقعی اثرت را می‌دانی (صفر سِنت).
  • واقعه‌ای که همه‌چیز را به پیش و پس از خود تقسیم می‌کند و زندگی را شکلی دیگر می‌دهد.
  • جایی که راز مکشوفش را زندگی می‌کرد: این‌که او فاجعه‌ای بود در انتظار وقوع، یا فاجعه‌ای که همان لحظه اتفاق افتاده بود، یا فاجعه‌ای که همان موقع در جریان بود.
  • در بافتار قرن بیست و یکمی که ما، همان‌طور که مک‌لوهان پیش‌گویی کرد، روزبه‌روز بیشتر تبدیل به اندام جنسی دنیای ماشینی می‌شویم، جایگاه آلدو کجاست؟
  • بدبختانه مغزم مثل همیشه به سرزمینی اسرارآمیز سفر کرد که زبان در آن سرنوشتی جز مرگ ندارد. تخیلم تاریک بود و نفوذناپذیر. ایده‌هایم به زبان درنمی‌آمدند، در سایه می‌ماندند. لختگی زبان گرفته بودم، انگار انقباض رگ خلاقیت جریان کلمات را مسدود کرده بود.

البته ترکیب‌های زیبایی هم تولتز در این کتاب به‌کار برده که نشانه‌ای از تسلط کلامی خوب او دارد. ترکیب‌هایی مانند:

  • احساس آشناپنداری
  • بیزینساپینس‌ها [ترکیب Businessman و Homo Sapiens]
  • جریانِ آرام ایده‌ها 
  • سلسه‌ی بی‌پایان طلوع‌ها
  • علامت تعجبِ نامنتظر
  • حمله‌ی کلامی