کتاب آگاهی برای من از آن دسته از کتاب‌هایی است که قبل از خواندن آن‌ فقط می‌دانستم آگاهی وجود دارد، بدون اینکه چیست و چرا و چگونه است. بعد از خواندن این کتاب هم نمی‌دانم دقیقاً آگاهی چیست. در واقع الان آگاهی با چند تا علامت سوال در ذهنم وجود دارد.

به‌هرحال نمی‌توان انتظار داشت درباره‌ی موضوعی که تا این حد اختلاف نظر و آراء مختلف وجود دارد، تنها با خواندن یک کتاب به درک درستی از آن رسید.

نکته‌ی حاشیه‌ای ولی جالب توجه در کتاب آگاهی سوزان بلکمور این بود که می‌دیدم بلکمور خیلی زیبا نظریه‌ای یا حرفی را از شخصی نقل می‌کند و سپس تفسیر و توضیحی برای آن بیان می‌کند و بعد می‌گوید اگر شما هم اینگونه فکر می‌کنید، این فکر اشتباه است. بعد دلایل اشتباه بودن آن را توضیح می‌داد.

یا در موارد متعددی می‌دیدم که نتایج آزمایش‌های متعددی را بیان می‌کند و سپس به تفسیر و برداشت متفاوتی از آن آزمایش‌ها هم اشاره می‌کند. به عنوان نمونه در فصل هفتم که درباره‌ی حالت‌های تغییریافته‌ی آگاهی است، پس از مطرح کردن داروهای توهم‌زایی که منجر به تجربه‌های عرفانی می‌شود می‌گوید:

منتقدان این تجربه‌ها را نازل‌تر از تجربه‌های عرفانی «واقعی» می‌دانند، اما مگر ما می‌دانیم که تجربه‌های عرفانی «واقعی» چه تجربه‌هایی‌اند؟

این تأکید او بر «واقعی» برای من خیلی جالب بود.

و یا در قسمت دیگری از همین فصل، پس از اینکه نظریه‌ی «خروج ستاره‌گون» [خارج شدن روح از بدن پس از مرگ] را بیان می‌کند، توضیح می‌دهد که دانشمندان این نظریه را با ابزارهای فیزیکی مختلفی مورد آزمایش قرار دادند ولی به نتیجه‌ی قابل اتکایی دست پیدا نکردند. سپس می‌گوید:

این اثبات نمی‌کند که چیزی از بدن خارج نمی‌شود، فقط مسلم است که شواهد قانع‌کننده‌ای وجود ندارد.

به نظرم آمد که از این شیوه‌ی برخورد او با تئوری‌ها یا نظرات مختلف می‌توان موارد مختلفی آموخت. اینکه از جنبه‌های مختلف دیگری هم به آن نظریه یا آن آزمایش نگاه کنیم و سعی کنیم سوالات دیگری هم از خودمان بپرسیم و به تفسیرها و برداشت‌های خود از آنها دقت کنیم و همچنین در پذیرش یا رد نظریه‌ها با احتیاط بیشتری عمل کنیم و به واژگانی که در تایید یا رد آنها استفاده می‌کنیم، دقت کنیم.