پیش‌نوشت: داشتم تمرین‌های درس انتزاع را می‌خواندم که موارد پراکنده‌ای به ذهنم رسید. شروع کردم به نوشتن‌ آنها تا شاید یک سروسامانی به آنها بدهم چون به‌نظرم آمد قطعاتی است که اگر در کنار هم قرار بگیرند، شاید بهتر بتوانم آنها را درک کنم. البته وقتی نوشتم و خودم خواندم دیدم که پراکنده‌تر از آن چیزی است که تصور می‌کردم. مطمئناً با خواندن و فکر کردن و یادگیری بیشتر در این باره، این امکان وجود دارد که در آینده متوجه شوم که این موارد هیچ ربط خاصی به هم نداشته‌اند و من به زور آنها را زیر یک چتر قرار دادم یا اینکه برداشت من اشتباه بوده است. ولی در کل همه‌ی آنچه که به ذهنم رسید را نوشتم تا بهتر و بیشتر به آنها فکر کنم.

 

  • اصل مطلب:

این‌طور که من یاد گرفتم، انتزاع، حذف کردن جزئیات و کلی‌تر دیدن هست. در مدل ذهنی هم یاد گرفتم که ما با دیدن یک سری رویدادها کم‌کم به الگو می‌رسیم و با حذف کردن استثنا‌ء‌ها و نمونه‌های نقض، از الگوها به مدل ذهنی می‌رسیم. مدل ذهنی که نوع تصمیم‌‌گیری‌ها و نگاه من به دنیای اطراف، همه نشأت گرفته از آن است.

پس مدل ذهنی که من الان دارم و با آن به‌ دنیای اطرافم نگاه می‌کنم و رویدادها را با آن توصیف می‌کنیم و یا کلاً نادیده می‌گیرم، کاملاً انتزاعی است.

آشنایی با مدل‌های بیشتر و به‌کارگیری آنها هم باعث می‌شود که در کل کمتر انتزاعی فکر کنم و مدل ذهنی خودم را کامل‌تر کنم. ولی اگر برای دیدن و درک کردن دنیای اطرافم تنها به یک مدل اکتفا کنم، در واقع دارم به انتزاعی‌ترین شکل ممکن فکر می‌کنم و می‌بینم. در این حالت حذف جزئیات و کلی‌تر دیدن باعث فهم ناقص می‌شود.

 

یک مورد جالب توجه دیگر این بود که به نظرم انتزاع دوسویه است. برخی از پدیده‌ها در دنیای اطراف ما وجود دارند و کاملاً عینی هستند. حالا من برای به تصویر کشیدن آنها از انتزاع استفاده می‌کنم.

مثلاً نقاشی‌ کشیدن یک نوع انتزاع هست. ما بارها و بارها کوه دیدیم. خانه دیدیم. رودخانه دیدیم. آن هم به شکلی کاملاً واقعی. بعد در یک نقاشی، با حذف جزئیات، آنها را ترسیم می‌کنیم. در اینجا یا ما توانایی ترسیم جزئیات را نداریم و به شکلی ساده آنها را می‌کشیم یا اگر توانایی‌های ما در ترسیم بالاتر و حرفه‌ای‌تر باشد، آنها را به سبک رئالیسم یا حتی شاید به سبک هاپیررئالیسم نقاشی کنیم.

به‌نظرم در مدل‌های ذهنی که از آن استفاده می‌کنیم هم به همین شکل برخورد می‌‌کنیم. هرچه توانایی‌های بالاتری برای درک واقعیت‌های موجود داشته باشیم می‌توانیم مدل ذهنی دقیق‌تری از واقعیت‌های موجود داشته باشیم که از بیشترین تطبیق‌پذیری برخوردار است. اگر هم توانایی‌های ما محدود باشد، مدل ذهنی ساده‌تر و انتزاعی‌تری خواهیم داشت.

***

حاشیه‌ی اصل مطلب: ما به کمک انتزاع در مدل‌های شخصیت شناسی بخشی از واقعیت‌ها و استثناء‌ها را حذف می‌کنیم تا بتوانیم به یک مدل منسجم فراگیر، همراه با قابلیت پیش‌بینی برسیم. در تحقیقی که از میکال کوزینسکی خواندم دیدم که به کمک کامپیوتر می‌توان تمام آن جزئیات را حفظ کرد. چون کامپیوتر توانایی تحلیلی به نسبت بالاتری دارد و می‌تواند جزئیات بسیار بیشتری را مورد بررسی قرار داده و تشخیص به‌مراتب بهتری نسبت به انسان‌ها داشته باشد.

اگرچه چنین تشخیص‌هایی مراحل اولیه‌ی خود را طی می‌کند. ولی به‌نظرم آمد که ما انسان‌ها به دلیل محدودیت‌های ذهنی که داریم و از آن طرف میل به درک واقعیت‌های موجود هم در ما وجود دارد، به‌ناچار بخشی از جزئیات را حذف می‌کنیم، درحالیکه که کامپیوترها به دلیل توان محاسباتی بیشتری که دارند، اینگونه عمل نمی‌کنند.

 ***

یک سوی دیگر انتزاع هم به‌نظرم این است که برخی از مفاهیم اساساً انتزاعی هستند و معادلی برای آنها در دنیای واقعی وجود ندارد. در اصل همان مواردی که باید برای آنها مفهوم پردازی شود. مانند هوش، استعداد، خلاقیت، تفکر و... . هر کسی از چنین مفاهیمی انتزاعی برداشت خاص خودش را دارد و برای رسیدن به یک فهم مشترک باید مفهوم مورد نظر را برای آنها مشخص کند. در این حالت چیزی به طور انتزاعی در ذهن وجود دارد و تلاش می‌شود که تبدیل به واقعیت شود.

به طور مثال در حوزه‌ی کارهای هنری به شکل دو طرفه‌ای از این انتزاع استفاده می‌شود. بخشی از آثار هنری از دنیای واقعی الهام گرفته و بخشی از آثار هنری از دنیای ذهنی الهام می‌گیرند. به عبارتی بخشی از طرح‌های نو و بدیع هنری وجود دارند که در ابتدا انتزاعی هستند و بعد به کمک ترسیم آنها بر روی کاغذ و اجرای آن، از حالت انتزاعی خارج شده و عینی می‌شود. مانند طراحی یک ساختمان منحصربه‌فرد یا مجسمه‌سازی و ساختن تمثال. یا حتی نویسنده‌ و یا شاعری که تلاش می‌کند به کمک کلمات دنیای انتزاعی خود را برای مخاطب خود به تصویر بکشد.

فکر می‌کنم در مدل ذهنی هم به همین شکل است. بخشی از مدل ذهنی در ارتباط با پدیده‌های واقعی شکل می‌گیرد و از آنها اقتباس می‌شود و بخشی دیگر زائیده‌‌ی ذهن افراد است و معادلی برای آنها در دنیای واقعی وجود ندارد. انسان‌ها آن مدل‌ها را خلق می‌کنند تا به‌وسیله‌ی آن بتوانند دنیای بهتری برای خود بسازند.

به‌نظر می‌رسد می‌توان نگاه ایده آلیستی در تصمیم‌گیری را ناشی از چنین چیزی دانست. گروهی که یک تصویر ایده‌‌آل و انتزاعی در ذهن دارند و برای رسیدن به آن تصویر و آن مدل تلاش می‌کنند. در اینجا آن سوی انتزاع در نظر گرفته می‌شود.

در کل ما یک سری مفاهیم عینی داریم و یک سری مفاهیم ذهنی. به کمک انتزاع می‌توانیم موارد عینی را ذهنی کنیم و در حین ذهنی کردن به ناچار برخی از جزئیات را حذف می‌کنیم تا به یک تصویر کلی‌تر برسیم. از طرفی دیگر یک سری مفاهیم ذهنی و کاملاً انتزاعی داریم که برای عینی کردن آنها باید تلاش شود.