نیل پستمن در کتاب تکنوپولی درباره اهمیت شکل سوالی که می‌پرسیم می‌گوید:

نقشی را که یک جمله ایفا می‌کند می‌توان شبیه به کار یک ماشین دانست، و این واقعیت هیچ کجا روشن‌تر و واضح‌تر از فرم جملاتی که ما آنها را «سوال» می‌نامیم نمایان نمی‌گردد...

هر سوالی، هر قدر هم که ساده باشد، بدون گرایش و جهت ذهنی نیست و نمی‌تواند بدون آن هم باشد...

شکل ظاهری یک سوال حتی می‌تواند مانعی باشد برای شناخت راه حل مسئله، که چه بسا اگر به شکل دیگری مطرح می‌شد، جواب مشهود می‌نمود...

بعد برای درک بهتر اهمیت نوع سوال، داستان زیبایی را تعریف می‌کند. داستان درباره‌ی نوعی بیماری ناشناخته‌ای بود که در یک روستا به‌وجود آمده بود و هر شخصی که به آن مبتلا می‌شد، به نوعی اغما شبیه به مرگ دچار می‌شد و چون در آن زمان دانش پزشکی خاصی در رابطه با آن وجود نداشت، افراد تصور می‌کردند که شخص به اغما رفته، مُرده است و باید او را دفن کرد.

این در حالی بود که برخی از افراد با خود می‌گفتند که نکند آنهایی را که خاک می‌سپارند واقعاً نمُرده‌اند و تنها ظاهر آنها شبیه به مُردگان است.

در اینجا دو راهکار برای مقابله با این شک و تردید پیشنهاد شد:

۱) ذخیره‌ای از آب و غذا به همراه سوراخی کوچک در تابوت قرار داده شود که اگر شخص واقعاً زنده باشد بتواند از آنها استفاده کند.

این راه حل هزینه‌های زیادی در بر داشت برای همین عده‌ای دیگر راهکار دومی را پیشنهاد کردند:

۲) در داخل هر تابوت درست در نقطه‌ای که روی قفسه سینه قرار می‌گیرد، دشنه‌ای به طول ۲۵ سانتی‌متر قرار داده شود تا به محض بسته شدن در تابوت، دشنه کار خودش را بدون هیچ گونه عیب و نقصی انجام دهد.

در واقع با دقت به هر یک از این دو راهکار می‌توان دید که راهکار اول در پاسخ به این سوال است: «چگونه می‌توانیم مطمئن شویم فردی که دفن کرده‌ایم، هنوز زنده است؟» و راهکار دوم در پاسخ به این است: «چگونه می‌توانیم مطمئن شویم فردی که دفن کرده‌ایم، مُرده است؟»

به نظرم این داستان آموزنده به خوبی نشان می‌دهد که باید تا چه اندازه حواس‌مان به راهکاری که ارائه می‌دهیم باشد و اینکه راهکار مورد نظرمان در حال پاسخ‌گویی به چه سوالی است. یا برعکس، راهکارهایی که دیگران به ما ارائه می‌کنند آیا واقعاً در راستای پاسخ به همان سوالی است که ما در ذهن داریم یا اینکه آن راهکار، پاسخی برای سوالی است که در ذهن ارائه‌کننده راهکار وجود دارد؟