به نظرم نباید از «حال بد» ترسید. از اینکه گاهی از اوقات حال‌مان بد شود و حوصله‌ی هیچ‌کس حتی خودمان را هم نداشته باشیم. خیلی از اوقات این حال بد یک نشانه است. نشانه‌ی اینکه یک چیزی در درون ما درست نیست.

یکی از کارها در چنین مواقعی این است که با آن حال بد کنار بیاییم و انکارش نکنیم و آن را بپذیریم. شاید بشود ساعت‌ها و روزهای بعد به حال بهتری برسیم.

بعد جالب اینکه می‌گوییم «حال من خوب نیست». یعنی همین الان حالم خوب نیست. یعنی همین الان اوضاع درونی من خوب نیست. و ممکن است چند دقیقه‌ی بعد اینگونه نباشد.

بعضی از اوقات هم این «حال» آنچنان تداوم پیدا می‌کند و به شکل لحظاتی طولانی روی هم تلنبار می‌شود که تصور می‌کنیم انگار قرار است در لحظات بعدی هم حال‌مان تا این اندازه بد باشد. برای این بعضی اوقات به نظرم باید فکر اساسی‌تری کرد و در چنین مواردی نباید این‌گونه تصور کرد که آینده، آیینه گذشته است.

کاری که من در چنین مواقعی انجام می‌دهم این است که کاغذی را مقابل خودم قرار می‌دهم و سعی می‌کنم دلایلی را که باعث شده حال من خوب نباشد را بنویسم.

آخرین باری که واقعاً احساس می‌کردم اصلاً حالم خوب نیست، این کار را انجام دادم. جالب اینکه توانستم ۳ دلیل را برای حال بد خودم روی کاغذ بنویسم. بعد وقتی که به آن سه دلیل با دقت فکر کردم، دیدم که مدتی است ذهنم روی چنین مواردی به شدت حساس شده است. در واقع ذهن من وزن و اهمیت زیادی به این سه دلیل داده و نتیجه‌ی این افزایش وزن و اهمیت، این بوده که احساس کنم حالم خوب نیست.

نمی‌خواهم بگویم همیشه این کار جواب می‌دهد. اما لااقل انجام این کار برای من باعث می‌شود که آنچه به شکل ذهنی باعث شده به این نتیجه برسم که حالم خوب نیست را پیدا کنم و بعد از آن ببینم آیا برای آن می‌توانم کاری انجام دهم یا خیر.