چند روز پیش، وقتی در اتاق استراحت دانشکده مشغول کتاب خواندن بودم، یک آقای نسبتاً مسنی در زد و وارد اتاق شد. چون تنها بودم به نظرم آمد شاید با من کاری دارد. سلام کرد و کمی جلوتر آمد. همان لحظه‌ همراه آن مرد، خانمی هم وارد شد. تقریباً هم سن و سال آن مرد.

به آن مرد گفتم، بفرمایید. مرد کاغذ به‌دست گفت: «اینجا دایره‌ی امتحانات است؟ به من گفته‌اند اینجاست.»

به مرد نگاه کردم و گفتم: «نه اینجا اتاق استراحت اساتید است.»

گفت: «پس کجا باید بروم؟»

خواستم به او آدرس بدهم که یک لحظه یاد اولین باری افتادم که به این دانشکده آمده بودم و دربرابر خودم ساختمان تو در تو و پیچیده‌ای را می‌دیدم. ساختمان دانشکده، یک ساختمان دو قلویی بود که هر دو سمت آن کاملاً شبیه به هم و اصطلاحاً copy/paste هم بود و با یک راه‌روی باریک به هم وصل شده بودند.

یادم می‌آید اولین بار که پا در این ساختمان گذاشته بودم،‌ به هر اتاقی که می‌رفتم می‌گفتند آن طرف است ولی من اصلاً نمی‌توانستم تفاوت این طرف و آن طرف را به‌خوبی متوجه شوم. تقریباً یک ترم طول کشید تا با فضای کلی این دانشکده آشنا شدم و در حال حاضر جای تک‌تک کلاس‌ها و اتاق‌ها را می‌دانم.

هجوم لحظه‌ای خاطره‌ی اولین سرگردانی خودم در این ساختمان، مانع از آن شد که بخواهم به آنها آدرسی بدهم. برای همین با آنها همراه شدم تا خودم شخصاً اتاق مورد نظر را به آنها نشان دهم.

پس از اینکه آنها را به اتاق مورد نظر رساندم و به آنها گفتم که اینجاست، آقای نسبتاً مسن از من تشکر کرد و خانم نیز برایم دعای خیر کرد.

من خوشحال بودم ولی نه به خاطر تشکر کردن و نه دعای خیرشان. تنها به این خاطر که نگذاشتم خاطره‌ی تلخ سرگردانی‌ خودم در این ساختمان برای شخص دیگری دوباره تکرار شود.

سپس با خیالی آسوده به اتاق بازگشتم و دوباره مشغول کتاب خواندن شدم.