تقریباً از دو هفته پیش رمان جزء از کل را به پیشنهاد متمم شروع به خواندن کردم. سال‌ها بود که رمانی به این بلندی نخوانده بودم. رمانی با بیش از ۶۰۰ صفحه‌. اگرچه روایت داستانی آن برای من چندان جذاب و گیرا نبود ولی آنچه که باعث شد این رمان را تا انتها بخوانم، تسلط کلامی فوق‌العاده چشمگیر استیو تولتز بود.

به کارگیری کلمات، جملات، توصیف‌ها، ترکیب‌ها، فضاسازی‌ها و حتی استفاده از حرف‌های فلسفی و استدلال‌هایی که در لابه‌لای ماجراهای بسیار متعددی که اتفاق می‌افتاد، به نظرم باعث شد که این رمان برای من خواندنی و دوست‌داشتنی کند.

در مقدمه، مترجم این رمان، پیمان خاکساری، می‌گوید:

خواندن جزء از کل تجربه‌ای غریب و منحصربه‌فرد است. در هر صفحه‌اش جمله‌ای وجود دارد که می‌توانید نقلش کنید.

و این دقیقاً چیزی بود که من آن را به شخصه، حین خواندن این رمان، تجربه کردم. دوست دارم چند مورد از جملات زیبایی که در این رمان خوانده‌ام را در اینجا دوباره نویسی کنم:

- فقط انباشته شدن مداوم حسرت‌ها و شکست‌ها و شرم‌ها یا زندگی‌های نزیسته‌ی خودمونه که دری رو به فهم گذشتگانمون باز می‌کنه.

  

- پوچی تلاشش کاملاً آشکار بود، وقتی این همه تلاش می‌کنی یک نفر را فراموش کنی، خود این تلاش تبدیل به خاطره می‌شود. بعد باید فراموش کردن را فراموش کنی و خود این هم در خاطر می‌ماند.

 

-چیزی که فهمیدم این بود که مردم تفکر نمی‌کنن، تکرار می‌کنن. تحلیل نمی‌کنن، نشخوار می‌کنن. هضم نمی‌کنن، کپی می‌کنن.

 

- مردم تقریباً هیچ‌وقت بالا را نگاه نمی‌کنند. چرایش را کی می‌داند؟ شاید زمین را به دنبال پیش‌نمایشی از برنامه‌های آینده تماشا می‌کنند. باید هم نگاه کنند. فکر می‌کنم هر کسی که می‌گوید برای آینده برنامه دارد و یک چشمش به خاک نیست، کوته‌نظر است.

 

- شاید تو زندگی را به تنهایی تجربه می‌کنی، می‌توانی هر چه‌قدر دوست داری به یک آدم دیگر نزدیک شوی، ولی همیشه بخشی از خودت و وجودت هست که غیرقابل ارتباط است.

 

- میل آدم‌ها به بردگی قابل باور نیست. خدایا. بعضی وقت‌ها چنان آزادی‌شان را پرت می‌کنند کنار انگار داغ است و دست‌شان را می‌سوزاند.

  

- معمولاً می‌گویند «نگران نباش.» یا «همه‌چیز درست می‌شه.» که نه تنها غیرکاربردی بلکه به شکل وحشتناکی زجر‌آور هستند، جوری که باید صبر کنی تا کسی که این حرف را به تو زده بیماری لاعلاجی بگیرد تا بتوانی با لذت تمام جمله‌ را به خودش تحویل بدهی.

 

- مشکل مردم این است که به قدری عاشق باورهای‌شان هستند که تمام الهامات‌شان یا باید قطعی و جامع باشد یا هیچ. نمی‌توانند این احتمال را قبول کنند که حقیقت‌شان شاید فقط عنصری از حقیقت را در خود داشته باشد.

 

- یک بچه! یک بچه‌ی لعنتی! یک دوپای مغز نخودی شکل نیافته‌ی پوشک کثیف کن! یک کوتوله‌ی ترسناک بی‌دندان! تجسد نفس! افعی طالب نیاز! یک پستاندار کچل زرزرو!

  

- چرا اراده فقط معطوفه به جزئیات و نه به کلیات؟ چرا به جای «کجا باید کار کنم؟» نمی‌گیم «چرا باید کار کنم؟» چرا به جای «چرا باید تشکیل خانواده بدم؟» می‌گیم «کی باید تشکیل خانواده بدم؟»

  

- گوش کن، آدم‌ها شبیه زانویی می‌مونن که یه چکش کوچولوی لاستیکی به‌شون می‌خوره. نیچه یه چکش بود. شوپنهاور یه چکش بود. داروین یه چکش بود.

  

- اگر دموکراسی عملکرد درست داشته باشد دولت کاری را انجام می‌دهد که مردم می‌خواهند. مشکل این‌جاست که مردم چیزهای مزخرفی می‌خواهند!

  

- جنایتکاران حرفه‌ای و فلاسفه به شکل شگفت‌انگیزی در خیلی چیزها اشتراک دارند - هر دو با جامعه تضاد دارند، هر دو قوانین تغییرناپذیر خودشان را زندگی می‌کنند و از هیچ‌کدام والد بدردبخوری در نمی‌آید.

 

- سعی کردم به خواب بروم، ولی وقتی نتوانستم به آن‌جا بروم، سعی کردم کاری کنم خواب پیش من بیاید. این هم فایده‌ای نداشت.