رمان همه می‌میرند، داستان مردی  به نام فوسکا است که با خوردن یک معجون، نامیرا می‌شود و عمر جاودانه‌ای پیدا می‌کند.

من هم در ابتدای داستان به اندازه‌ی او از این اتفاق خوشحال بودم. از اینکه بدنش به‌گونه‌ای نسبت به هر آسیبی آنقدر مقاوم شده بود که مردن و مرگ برایش بی‌معنا بود.

اما کم‌کم این وضعیت کسل‌کننده می‌شود. زندگی که پایانی نداشته باشد، امید و آرزو و هیجان و لذت و خوشی و ناخوشی و دوست داشتن و نفرت، همگی رفته‌رفته معنای خودش را از دست می‌دهد. زمان بی‌معنا می‌شود. گذشته و حال و آینده بی‌معنا می‌شود. رسیدن‌ها و نرسیدن‌ها بی‌معنا می‌شود و بی‌تفاوتی جای همه‌ی اینها را می‌گیرد.

از اواسط داستان دلم به حال فوسکا (مرد نامیرا) می‌سوخت. از اینکه قرن‌ها را یکی پس از دیگری طی می‌کرد، بی هیچ هدف و آرزویی. از اینکه عاشق و شیفته‌ی هرکسی که می‌شد، پس از مدتی او را از دست می‌داد، بدون آنکه خودش از دست برود.

به‌نظرم از زیباترین جملاتی که فوسکا در وصف این وضعیت خود بیان کرد، این جملات بودند:

- یک انسان فانی می‌توانست از ادامه‌ی راه خود سر باز زند، می‌توانست طغیان خود را ابدی کند: می‌توانست خود را بکُشد. اما من [فوسکا] برده‌ی زندگی بودم که مرا به‌دنبال خود، بطرف بی‌تفاوتی و فراموشی می‌کشید و می‌برد.

- آن شب برای من همان شب همیشگی تهی از شادی و رنج بود که در آن هیچ اتفاقی نمی‌افتاد. یک شب تنها، یک روز تنها که تا ابد تکرار می‌شد.

 

البته خواندن این رمان باعث شد تا یاد یکی از تجربه‌های ذهنی متمم افتادم که درباره‌ی زندگی نامحدود بر روی زمین بود.

من به این تجربه‌ی ذهنی به دو شکل متفاوت پاسخ دادم. اول به‌نظرم آمد که عمرنامحدود داشتن چه جذابیت‌هایی می‌تواند داشته باشد، اینکه دیگر نگران تمام شدن وقت نیستی. اینکه می‌توانی به هرآنچه آرزو داری برسی. آن هم سرفرصت و با آرامش خاطر.

اما بعد از چند روز که بیشتر فکر کردم دیدم که نامحدود بودن منابع به‌رغم تمام جذابیت‌های اولیه‌ای که دارد، با خودش بی‌معنایی را هم به‌همراه می‌آورد.

 از طرفی یاد سریال کت جادویی هم افتادم. در این سریال نیز داستان بر سر وفور منبعی به نام پول بود که صاحب کت جادویی همیشه و به هر مقداری که می‌خواست می‌توانست آن را در اختیار داشته باشد. آنجا هم پس از مدتی، صاحب آن کت زندگی‌اش به‌سوی بی‌معنایی سوق پیدا کرد.