جسم آرمیده بود. گویی سالهاست که به خواب عمیقی فرو رفته بود.

روح کم کم از او برخاست. اندکی به جسم نگاه کرد. اندکی به بالا. اندکی به این سو. اندکی به آن سو.

روح خودش را آزاد و رها می‌دید. اکنون می‌توانست با فِراغ بال به هر سو که می‌خواست برود.

او بالا رفتن را انتخاب کرد. آنقدر بالا که هیچ جسمی توان صعود به آنجا را ندارد. به بالای افق. بالای ابرها. بالای هر آنچه بالا بود. به اوج.

خودش بود و خودش.

کمی که به این سو و آن سو رفت و از احساس سبکی سرشار شد، متوجه شد خیلی از بسترش فاصله گرفته است.

ناگهان تردید بازگشت بر او چیره شد. او می‌توانست تا ابد اینگونه آزاد و رها باشد. ولی تکلیف جسم چه می‌شد. او آن را همانند جسدی بی‌جان تنها گذاشته بود.

او به خوبی می‌دانست که اگر باز نگردد جسم هرگز دیگر توان برخاستن و زندگی کردن را نخواهد داشت.

اما مگر نه اینکه او درون جسم همچون آواره‌ای دست و پا بسته بود.

مگر نه اینکه جسم او را به بند کشیده بود و او را اسیر زمین و زمان کرده بود.

روح چگونه می‌توانست این همه رهایی را رها کند و باز به قفسِ تنگِ جسم باز گردد.

روح در تردید میان رهایی و اسیری بر سر جسم آمد و او را نگاه کرد.

هنوز نفسی از جسم بر می‌خاست. هنوز صدای تپشِ قلبی می‌آمد. هنوز مغز از فرمان حیات باز نایستاده بود. هنوز زندگی در بسترِ جسمانی روح جریان داشت.
نه. روح نمی‌توانست.

نمی‌توانست این چنین جسم را در میانه‌ی راه بازگذارد.

روح آرام آرام دوباره جسم را بر تن کرد و بر تار و پود جسم نشست و با اولین پرتوی نور خورشید هر دو با هم به صبحِ دل‌انگیز و روح‌نواز سلام دادند.