دیگر برایم عادت شده که هر وقت به کتابفروشی می‌روم و برای خودم کتابی می‌خرم، کمی هم در قسمت کتاب کودکان جستجو می‌کنم تا کتاب شعر یا کتاب داستانی برای شمیم بخرم.

این بار برای او یک کتاب داستان و دو کتاب شعر خریدم.

وقتی چند روز قبل، پیش من آمده بود، تا کتاب‌ها را دید به من گفت: «عمه، اینا رو برای من خریدی؟»

به او گفتم: «آره».

دیدم که چشمانش برقی زد و خیلی سریع کتاب‌ها را از روی میزم برداشت. بعد به من گفت: «می‌خوام برات اینا رو بخونم».

از این حرفش تعجب کردم. چون همیشه از دیگران درخواست می‌کرد تا برایش کتاب بخوانند. از طرفی او تازه قرار است شهریور امسال به پیش دبستانی برود و کلاً خواندن حروف را هم بلد نیست، چه برسد به اینکه بخواهد کتاب بخواند. به هر جهت توی ذوقش نزدم و گفتم: «بخون گُلم».

بعد شروع کرد به برگه زدن کتاب‌ها و با دیدن هر یک از تصویرسازی‌های کتاب، داستانی از خودش درست می‌کرد و برای من تعریف می‌کرد. من که از این کار او خیلی خوشم آمده بود با لبخند به او نگاه می‌کردم و با دقت به داستان‌هایی که برایم تعریف می‌کرد گوش می‌دادم.

در همین حین به نظرم آمد که بعضی از اوقات ما نیز با پدیده‌های اطراف خودمان، به همین شکل رفتار می‌کنیم. به اتفاقات و رویدادها نگاه می‌کنیم و بدون آنکه سواد مناسبی برای درک و فهم درست آنها داشته باشیم، هر چه به ذهن‌مان می‌آید را به زبان می‌آوریم. با این تصور که آنچه می‌بینم، همان چیزی است که واقعاً هست و غافل از اینکه چیزی که می‌گوییم تنها برداشتی ناقص، سطحی و شاید هم غلطی از چیزی است که واقعاً وجود دارد.

در این فکر‌ها بودم که ناگهان شمیم گفت: «عمه. تموم شد. دوباره بخونم».

من هم با لبخند به او گفتم: «آره حتماً».