آثار عرفان نظر‌آهاری را خیلی دوست دارم و تمامی آثار ایشان را خوانده‌ام. نوشته‌ها و شعرهای بسیار روان و ساده و شیرینی دارد. هر بار که یکی از آثار او را برای خواندن چندباره انتخاب می‌کنم، آنقدر غرق در خواندنش می‌شوم که به یکباره می‌بینم به آخر کتاب رسیده‌ام.

عرفان نظر‌آهاری در آخرین داستان کتاب «من هشتمین آن هفت نفرم» متن زیبایی درباره زندگی و مرگ هر روزه‌ای که برای همه ما بارها و بارها رخ می‌دهد، دارد که من آن را خیلی دوست دارم و از خواندن آن واقعا لذت می‌برم:

حوا، هر روز کودکی به دنیا می‌آورد و فردا او را به خاک می‌سپارد.

حوا می‌داند زندگی درنگی کوتاه است؛ و آن درنگ را به شکر و شادی و شکوه پاس می‌دارد، زیرا خدا این گونه دوست دارد.

حوا فرزندش را به خاک می‌دهد، امیدش را اما نه؛

و هر روز که از گورستان برمی‌گردد، خاک پیراهنش را می‌تکاند، دست‌هایش را از مرگ می‌شوید،

روبه‌روی آینه‌ی تمام قد آسمان می‌ایستد، سینه‌ریز ستاره‌اش را به گردن می‌آویزد و گوشواره‌های حلقه‌ای ماه نشانش را به گوش می‌کند.

سرخابی از شقایق به گونه می‌مالد و عطری از زندگی به پیرهنش می‌زند، چندان که جهان خوشبو می‌شود...

او هر صبح با خورشید طلوع می‌کند و یقین دارد که غروب هرگز پایان خورشید نخواهد بود.

او پابه‌پای این دایره، این هستی می‌رقصد و مرگ را پا‌به‌پای زندگی می‌خندد...

به نظرم مفهوم این متن شبیه به این حرف John Updike است:

Each day, we wake slightly altered, and the person we were yesterday is dead,

so why be afraid of death, when death comes all the time?