خوب یا بد، من به خانه و اتاقی که در آن زندگی می‌کنم حس تعلق دارم. حسی که حاصلش برای من آرامش است. شاید به این دلیل که می‌توانم مکانی را که در آن زندگی‌می‌گنم، آنگونه که دلم می‌خواهد مدیریت کنم. از چیدمان وسایل گرفته و تنظیم نور و خوشبو کردن هوا با همان رایحه‌ی دوست‌داشتنی تا جزئی‌ترین موارد ممکن.

اما در سفر چنین حسی را ندارم. در سفر همه چیز و همه جا برایم جنبه‌ی موقتی و گذرا بودن را دارد. خیلی هم سعی نمی‌کنم به مکانی که در آنجا هستم انس بگیرم.

یکی از استعاره‌های معروف درباره‌ی زندگی «سفر زندگی» است. اینکه زندگی هم مانند یک سفر، شروع و پایانی دارد و انسان در این ره‌گذر همانند یک مسافر روزها را یکی پس از دیگری طی می‌کند و در آخر با مرگ خودش به این سفر پایان می‌دهد. 

اینگونه نگاه کردن به زندگی به‌نظرم باعث می‌شود تا همیشه حس تعلق نداشتن در کنار حس تعلق داشتن را با هم تجربه کنیم.

از طرفی تجربه‌ی چنین حسی بسته به سبک زندگی افراد در زمان‌ها و مکان‌های مختلف می‌تواند متفاوت از هم باشد.

شاید انسان‌های اولیه‌ای که سبک زندگی‌شان شکارگر-خوراک‌جو بود، «سفر زندگی» برایشان تنها یک استعاره نبود. بلکه خود زندگی آنها اینگونه بود. 

آنها با توجه به منابع غذایی که در محیط اطراف‌شان پیدا می‌کردند، مرتبط از جایی به جای دیگر می‌رفتند و به شکلی زندگی می‌کردند که گویی همواره در حال سفر کردن هستند.

ولی به‌گمانم از ۱۲ هزار سال پیش و با انقلاب کشاورزی و رایج شدن سبک یکجانشینی، این حس تعلق به مکانی خاص، رفته‌رفته در وجود انسان‌ها ریشه دواند. وجود زمین کشاورزی و تأمین مواد غذایی از یک‌جا باعث می‌شد تا نیاز به جابه‌جایی از یک منطقه به منطقه‌ای دیگر کاهش یابد.به این شکل ساکن شدن انسان‌ها در یک‌جا کنار هم باعث شد تا آنها خود را متعلق به آنجا بدانند و حس تعلق و دلبستگی به محیط زندگی‌شان پیدا کنند.

به‌نظر می‌رسد سبک زندگی ما نیز موجب شده تا این حس -چه کم یا چه زیاد- در تک‌تک ما وجود داشته و یکی از زمان‌هایی که می‌توان دوباره حس تعلق نداشتن را تجربه کرد، هنگام سفر است.