در چند هفته‌ای که گذشت، عمده وقت کتابخوانی خودم را صرف خواندن کتاب «سیری در نظریه پیچیدگی» ملانی میچل کردم.

در ابتدا که این کتاب را تهیه کردم، با خودم گفتم آهسته آهسته این کتاب را بخوانم و مطالب آن را یاد بگیرم. چون در خیلی از موارد، هنگامی که احساس می‌کنم، مطالب یک کتاب برای من جذابیت دارد، بدون وقفه مشغول خواندن آن کتاب می‌شوم. شاید به این دلیل که می‌ترسم با آهسته خواندن یک کتاب، فرصت از دستم می‌رود و ممکن است در این میان عُمرم به پایان برسد و حسرت خواندن ادامه آن بر دلم باقی بماند. اگرچه برخی از اوقات این با عجله و شتاب خواندن باعث می‌شود که عمق مفاهیم یک کتاب را به طور کامل درک نکنم و نیاز باشد در فرصتی مجدد دوباره آن کتاب را مرور کنم.

به هر حال با وجود این تناقض و آگاهی کامل از این نوع خواندن شتاب‌زده، این بار توانستم بر این وسوسه غلبه کنم و کتاب سیری در نظریه پیچیدگی را آهسته و با تامل بیشتر بخوانم.

البته تمام مدتی که مشغول خواندن این کتاب بودم این جلمه مدام در ذهنم می‌چرخید:

تا به حال من چقدر نفهم بودم!

چون مطالبی که در این کتاب خواندم باعث شد، بسیاری از مطالبی را که تاکنون به نظرم کاملا پراکنده و نامربوط به هم می‌رسیدند، به شکل کلی‌تر و یکپارچه‌تری آنها را ببینم. به نظرم آشنایی با نظریه پیچیدگی همانند یک نخ تسبیح، تمام پدیده‌های موجود در جهان هستی را به یکدیگر متصل می‌کند.

فکر می‌کنم این کتاب می‌تواند چارچوب اولیه مناسبی را برای ورود به بحث نظریه پیچدگی ایجاد می‌کند. البته با اتمام این کتاب سوالات متعددی برایم به‌وجود آمد و پیدا کردن پاسخ برای آنها، در من انگیزه‌ای برای مطالعه بیشتر در این زمینه را به‌وجود آورده است.

هر چند که همزمان با خواندن این کتاب، در حال خواندن کتاب «مقدمه‌ای بر سیستم‌های پیچیده» محمدرضا شعبانعلی نیز هستم و امیدوارم که با خواندن آن بتوانم به پاسخ سوالاتی که برایم به‌وجود آمده برسم.

البته خواندن کتاب «مقدمه‌ای بر سیستم‌های پیچیده» جنس بسیار متفاوت‌تری از کتاب‌خوانی برای من محسوب می‌شود. چون مطالب این کتاب به‌تدریج منتشر می‌شود و هر بار تنها قسمت کوچکی از دانش سیستم‌های پیچیده را یاد می‌گیرم و برای خواندن و یادگیری ادامه آن باید صبر کنم. البته همه اینها باعث می‌شود که حرص و ولع من برای خواندن ادامه آن هم بیشتر و بیشتر شود.