دیروز صبح به صورت خیلی اتفاقی عنبکوت مُرده‌ای را در حیاط خانه دیدم. چون پاهاش با زاویه‌ی ۹۰ درجه خشک شده بودند وقتی که بار اول دیدمش فکر کردم زنده است ولی بعد متوجه شدم که او مُرده است.

چون به‌تازگی عکس‌های فوق‌العاده زیبا و جذاب و دوست‌داشتنی را از این موجود شگفت‌انگیز در متمم دیده بودم، جسم خشک‌شده‌اش را از روی زمین برداشتم و با دقت به او نگاه کردم. با کمی دقت توانستم چشم‌های بسیار ریزش را هم ببینم.

قصد داشتم تا از او عکسی بگیرم و در وبلاگ بگذارم (البته نه به وضوح و زیبایی عکس‌هایی که در متمم دیده بودم). اما چون دیروز خیلی کار داشتم، او را روی تاقچه اتاقم گذاشتم و با خودم گفتم که بعداً سر فرصت عکسی از او خواهم انداخت.

امروز که دوباره سراغش رفتم تا عکسش را بگیرم، هر چه گشتم دیدم اثری از او نیست. نمی‌دانم آیا باد زده و جسم بسیار سبک او را جایی پرتاب کرده است. اما در دور و اطراف نیز خبری از او نبود. 

از مادرم که پرسیدم آیا عنکبوت خشک شده را دیده یا نه، به من گفت چیزی ندیده است. بعد با تعجب گفت: «یه عنکبوت مرده آخه به چه درد تو می‌خوره. نکنه از این به بعد می‌خوای از این جک و جونورهای مُرده جمع کنی.»

گفتم: «نه، فقط می‌خواستم ازش یه عکس بگیرم.»

بعد با خودم گفتم ای کاش همان لحظه از او عکسی انداخته بودم.