قسمتی از نمایشنامه‌ی مکبث شکسپیر به ترجمه‌ی داریوش آشوری است:

فردا و فردا و فردا،

می‌خَزَد با گام‌های کوچک از روزی به روزی 

تا که بسپارد به پایان

رشته‌ی طومارِ هر دوران.

و دیروزان و دیروزان

کجا بوده است ما دیوانگان را

جز نشانی از غباراندوده راهِ مرگ.

فرو میر آی،

اِی شَمعک،

فرو میر،

که نباشد زندگانی هیچ اِلّا سایه‌ای لغزان و بازی‌هایِ بازی پیشه‌ای نادان

که بازَد چندگاهی پُرخروش و جوش

نقشی اَندرین میدان

و آنگه هیچ.

زندگی افسانه‌ای است کز لبِ شوریده مغزی گفته آید

سر به سر خشم و خروش و غُرِّش و غوغا،

لیک بی‌معنا.