پیش‌نوشت:

خواندن درباره‌ی یک نوع نگاه جدید ساده است. می‌خوانی و لذت می‌بری و از اینکه با چنین نگاهی آشنا شده‌ای، خوشحال می‌شوی. از نویسنده‌ای که تو را با چنین نگاه دقیق و مفید و کاربردی آشنا کرده نیز تشکر می‌کنی. تمام.

بعداً به هر دلیل و یا به تصادف، دوباره درباره‌ی آن نگاه می‌خوانی. این بار هم می‌دانی خوب و مفید است و با خود می‌گویی بهتر است که بیشتر درباره‌ی آن فکر کنم و اقدامی کنم. تمام.

مدتی می‌گذرد و یکبار دیگر کاملاً تصادفی دوباره چشمت به همان نگاه می‌خورد. این بار با دقت بیشتری می‌خوانی و می‌خوانی تا آن نگاه را درک کنی. این‌بار تمام نمی‌شود.

این بار خوشبختانه بخشی از آن نگاه را می‌فهمی و جرقه‌ای از مصداق‌های آن در زندگی روزمره جلوی چشم‌هایت می‌آید. ته دلت آرزو می‌کنی که ای کاش همان اول که با این نگاه آشنا شده بودم، می‌توانستم لااقل اندکی آن را بفهمم، نه اینکه اینقدر سطحی با آن برخورد می‌کردم.

حالا دیگر حواست را جمع می‌کنی تا همه جا با این نگاه به منابعی که در اختیار داری، بنگری.

 

اصل مطلب:

 بهره برداری از ظرفیت ها و گوسفندنگری به قابلیت‌ها

منابع، ظرفیت‌ها، توانمندی‌ها (ادامه بحث گوسفندنگری)

 

پی‌نوشت:

بعد از یک سال و نیم، اخیراً وقتی برای چندمین بار مطلب استفاده‌ی حداکثری از ظرفیت‌ها را در روزنوشته‌ها خواندم، متوجه‌ی حرف‌های آن شدم. خیلی خجالت کشیدم از این همه گیج بودنم.

چطوری ماجرا را تا حالا نفهمیده‌ بودم برای خودم هم قابل فهم نیست. نمی‌دانم، شاید هم این مطلب، جزء مطالبی بود که می‌خواندم و چیزی از آن را متوجه نشده، فقط یادداشت‌برداری می‌کردم!

اما آخرین بار که آن را خواندم، آخرش از خودم پرسیدم: «خب. حالا چی فهمیدی؟»

منبع، ظرفیت، قابلیت‌ها

اطراف ما پُر از منبع است: منبع شغل، منبع مدرک، منبع روابط، منبع زمان، منبع مهارت، منبع انرژی جسمانی، منبع کتاب‌ها، فیلم‌ها، پادکست‌ها و...

حالا می‌توان در استفاده از این منابع، به شکل تک بُعدی به آنها نگاه کرد و تنها یک نوع ظرفیت را در آنها دید و تنها به استفاده از همان یک ظرفیت بسنده کرد. مثلاً یک کتاب را می‌خوانم و بعد از اتمام، آن را در قفسه‌ی کتاب‌خانه نگهداری می‌کنم. ولی یک نفر دیگر، همان کتاب را می‌خواند و سعی می‌کند از آن کتاب یادداشت‌برداری کند و یک راهکاری را به صورت خلاصه و کاربردی از آن کتاب برای خودش داشته باشد.

یا آنکه چند تا مقاله و کتاب و اسمی را که در آن کتاب خوانده و با آنها آشنا شده را جستجو می‌کند و به دانسته‌های خود عمق و وسعت بیشتری می‌دهد.

یا مثلاً اگر کتاب را به شکل ترجمه شده خوانده، می‌رود و به اصل کتاب هم نگاهی می‌اندازد و کمی تمرین ترجمه می‌کند و یا با چند کلمه‌ی کلیدی در آن زمینه آشنا می‌شود و یا جملاتی که از آن خوشش آمده را به زبان اصلی هم می‌خواند و یاد می‌گیرد.

یا مثلاً اینکه وقت می‌گذارد و به عنوان تمرین #تسلط کلامی، کتاب را یکبار دیگر می‌خواند و با اصطلاحات و ترکیب‌های جدیدی آشنا می‌شود.

و همه‌ی‌اینها یعنی اینکه هر منبعی ظرفیت‌هایی دارد که بر اثر بهره‌برداری از آنها، قابلیت‌های جدیدی به‌وجود می‌آید.

اگرچه به‌نظرم دیدن ظرفیت‌های هر منبعی نیاز به مهارت هم دارد. یکی در یک منبع فقط یک نوع ظرفیت را می‌بیند و دیگری ۱۰ مورد و آن دیگری ۲۰ مورد و یا موارد بیشتر.

از این به بعد باید این سوال را هم گوشه‌ی ذهنم داشته باشم که:

«این منبعی که روزانه جلوی چشم من است و خیلی ساده از کنار آن رد می‌شوم، آیا ظرفیت‌های بلااستفاده‌ی دیگری هم دارد که بتوانم از آنها هم استفاده کنم؟»