اخیراً شعری از فروغ فرخزاد را با صدای علیرضا قربانی شنیده‌ام که خیلی به دلم نشسته است:

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

در بهاری روشن از امواج نور

در زمستانی غبار آلود و دور

یا خزانی خالی از فریاد و شور

می‌رهم از خویش و می‌مانم زخویش

هرچه برجا مانده ویران می‌شود

روح من چون بادبان قایقی

در افق‌ها دور و پنهان می‌شود

خاک می‌خواند مرا هر دم به خویش

می‌رسند از ره که در خاکم نهند

آه شاید عاشقانم نیمه شب

گل به روی گور غمناکم نهند

لیک دیگر پیکر سرد مرا

می‌فشارد خاک دامنگیر خاک

بی تو دور از ضربه‌های قلب تو

قلب من می‌پوسد آنجا زیر خاک

بعدها نام مرا باران و باد

نرم می‌شویند از رخسار سنگ

گور من گمنام می‌ماند به راه

فارغ از افسانه‌های نام و ننگ

 ترکیب صدای دلنشین علیرضا قربانی با شعر بسیار زیبای فروغ فرخزاد، باعث شد تا این آهنگ را بارها و بارها بشونم و از شنیدنش لذت ببرم.

البته نام اصلی این شعر «بعدها» است و متن اصلی آن طولانی‌تر و زیباتر است. به نظرم این شعر، خیلی زیبا مرگ را به تصویر کشیده و توصیف کرده است و اینکه در آخر هیچ نام و نشانی از ما باقی نخواهد ماند.

در کل من از مقوله‌‌ی مرگ و فکر کردن به آن خوشم می‌آید. یادم می‌آید اولین نوشته‌های خودم هم در این وبلاگ اکثراً حول و حوش نوشتن درباره‌‌ی مُردن و مرگ بود. نوشته‌هایی مانند «مرگ در دنیای مجازی»، «آغاز و پایان» و «زمان مرگ».

به قول دوست خوبم علی کریمی:

زندگی من هم برای دنیا جرقه‌ای بیش نیست که نیامده خاموش می‌شود.

البته برای اینکه دچار پوچ‌گرایی نشوم و امید به حرکت و تلاش کردن را در زندگی از دست ندهم، همیشه قسمتی از متن زیبای کتاب گفتگو با مرگ آرتور کوستلر را با خودم مرور می‌کنم:

زندگی کن و از تمامی روزهایت یک‌سر لذت ببر و بمیر، هنگامی‌که مرگت فرا می‌رسد؛

و دل به هراس مرگ مسپار

مبادا که پیش از آن‌که لحظه‌ی مرگت فرا برسد، زندگیت را تباه کند.

پی‌نوشت: دانلود رایگان این ترانه از بیپ تونز