دیروز برای انجام یک سری از کارهایم به دانشگاه رفته بودم. کمتر پیش آمده بود که تا این اندازه موارد متفاوتی را با هم ببینم. نمی‌دانم، شاید قبلاً هم چنین مواردی بوده ولی من به آنها دقت نکرده بودم. به هر حال این گزارشی است صرفاً از مشاهدات من، به‌علاوه اندکی قضاوت و برداشت شخصی. هرچند به نظرم گلچنین کردن مواردی که دیدم و نوشتن آنها، خود گواه قضاوت کردن من درباره‌ی هر یک از آنها است.

تصویر اول: اطلاع‌رسانی برگزاری یک سمینار، برخلاف همیشه که روی در و دیوار دانشکده نصب می‌شد، این بار روی زمین نصب شده بود. نمی‌دانم این فکر خلاقانه به مخیله‌ی چه کسی راه یافته بود. همه هم با عجله و شتابان بدون آنکه متوجه اعلامیه شوند، از روی آن عبور می‌کردند.

 

تصویر دوم: بر روی برد کنار اتاق یکی از اساتید، دیدم که صفحه اول تعدادی از مقالاتی که به تازگی در ژورنال‌های داخلی و خارجی به چاپ رسیده، نصب شده و بالای آن برد با خطی درشت نوشته شده بود: «هذا من فضل ربی».

استادی دیگر اما، روشی کمی متفاوت‌تر داشت. او نام خودش را روی تک‌تک مقالات هایلایت کرده بود. 

  

تصویر سوم: در دانشکده زمین‌شناسی که برای اولین بار بود پا به آنجا گذاشته بودم، ۴۸۰ نوع سنگ مختلف دیدم. تا به حال نمی‌دانستم تا این اندازه تنوع سنگ در دنیا وجود دارد. از نگاه بی‌سوادی چون من، سنگ ماده‌ای سفت و سخت است و فقط یک نام دارد، آن هم «سنگ». بدون هیچ پیشوند و پسوندی.

 

تصویر چهارم: روی تابلوی نصب شده یکی از اتاق‌های بخش اداری دانشکده، نوشته شده بود: «کانون حفظ و پرورش نخبگان». تا آنجا که قبلاً یادم می‌آید، این کانون در گذشته کارش فقط پرورش نخبگان بوده ولی ظاهراً مدتی است وظیفه حفظ و نگهداری را هم به وظایف خودش اضافه کرده است.

 

تصویر پنجم: در محوطه کوچکی از حیاط دانشگاه، چند طاووس را دیدم. دو تا از آنها نر بودند. با پرهایی فوق‌العاده زیبا که بدون هیچ‌گونه حفاظت خاصی، به‌راحتی می‌شد به آنها نزدیک شد. فقط مسأله این بود که یکی از نرها آنچنان با قدرت و صلابت پرهایش را باز و بسته می‌کرد که نمی‌توانستم جرأت کنم خیلی به آنها نزدیک شوم. برای همین با حفظ فاصله، چند دقیقه‌ای آنها را تماشا کردم.

راستش لابه‌لای دیدن این همه گونه‌ی انسانی، دیدن یک گونه‌ی غیرانسانی، آن هم در محیط دانشگاه، به من آرامش فوق‌العاده خاصی می‌دهد.