امان از دست مغز و امان از اینکه مغز نمی‌گذارد یک لذت را مدام و با همان شدت اولیه تجربه‌اش کنی.

می‌آید وسط و دخالت می‌کند و همه چیز را به تعادل و گاهی به خنثی بودن می‌کشاند.

شاید بشود دست پنهان تکامل را هم این وسط به وضوح دید.

شاید اصلاً این همه هیجان و لذت قرار نیست ثانیه به ثانیه زندگی را سرشار کند.

شاید قرار است به کارهای دیگرمان هم برسیم.

ولی من دوست ندارم کاری به جز این لذت‌های تکراری را تجربه کنم. از تکراری شدن‌شان هم نمی‌خواهم خسته شوم.

می‌خواهم از مغزم عاجزانه و ملتمسانه درخواست کنم که:

«لطفاً بگذار همین یک لذت را بارها و بارها با همان شدت اولین بار، تجربه کنم.

خواهشاً این یک مورد را تعدیل نکن.

متشکرم.»