قبلا در مطلبی اشاره کرده بودم که یکی از سرگرمی‌های مورد علاقه‌ی من درست کردن پازل است.

یک روش شروع برای ساخت پازل این است که ابتدا چارچوب یک پازل را مرتب و مشخص می‌کنند و بعد کم‌کم با جداسازی رنگ‌های مشابه و کنار هم قرار دادن آنها، یک پازل را کامل می‌کنند. دیروز که مشغول ساخت چارچوب اولیه‌ی پازل جدیدم بودم یاد موضوعی افتادم. اینکه چقدر این چارچوب اولیه با شناخت اولیه و کلی ما از افراد شباهت دارد.

معمولاً در برخورد با افراد مختلف کم‌کم ویژگی‌ها و خصوصیات کلی از آنها را متوجه می‌شویم و یک چارچوب اولیه از آنها در ذهنمان شکل می‌گیرد. رفته‌رفته با عمیق‌تر و صمیمی‌تر شدن رابطه ما با آنها، قطعات دیگری به این پازل اضافه می‌شود و باعث می‌شود شناخت ما از آنها نیز کامل‌تر شود.

اما گاهی از اوقات ما از افرادی که دوستشان داریم و مدت‌هاست که با آنها آشنایی داریم، قطعات جداگونه‌ای از رفتار آنها در ذهن داریم که نمی‌توانیم خیلی راحت آنها را در کنار یکدیگر قرار دهیم. ولی برای اینکه بتوانیم پازل ذهنی خودمان را از آنها کامل‌تر کنیم، وسوسه می‌شویم که قطعات بی‌ربط را به هم ربط دهیم و کنار هم بگذاریم.

به نظرم مشکل در روابط دوستانه‌ی ما از همین نقطه آغاز می‌شود. ربط دادن مواردی که واقعاً به یکدیگر ربط خاصی ندارند. دقیقاً در همین نقطه است که سوء تفاهم‌ها آغاز می‌شود و موجب می‌شود تا کدورت‌ها و دلخوری‌هایی به‌وجود آید.

گاهی هم یاد متن مرا به درون تو راهی نیست می‌افتم و احساس می‌کنم که هرگز نمی‌توان پازل شخصیت افراد را کامل کنیم و تمامی قطعات آن را به درستی کنار یکدیگر بگذاریم. شاید بهتر باشد که به همان چارچوب کلی بسنده کرد و خود را زیاد درگیر سایر تکه‌ها نکرد.