یکی از باارزش‌ترین دارایی‌های من، کتاب‌هایم هستند. تمامی اعضای خانواده‌‌ام و اکثر دوستانم می‌دانند که کتاب‌هایم از آنچنان منزلت و تقرب خاصی نزد من برخوردارند که به ندرت حتی اجازه می‌دهم کسی به آنها دست بزند.

راستش خیلی از آنها را هم حاضر نیستم به کسی قرض بدهم. تا به حال اگر کتابی را خوانده باشم که به نظرم کتاب خوبی بوده، آن را به دیگران یا هدیه داده‌ام و یا معرفی کرده‌ام و پیشنهاد دادم که مثلا فلان کتاب را بخوانند. اما قرض دادن کتاب را به جز در موارد انگشت‌شماری تا به حال انجام نداده‌ام.

هر ماه هم سعی می‌کنم چند کتاب جدید از کتابخانه‌ام انتخاب کرده و بخوانم تا این اجازه را پیدا کنم که کتاب‌های جدید دیگری را بخرم و به کتابخانه‌ام اضافه کنم. تا به این شکل تنها یک انبارکننده کتاب نباشم.

چند وقت پیش در کتاب قوی سیاه، مطلب جالبی را خواندم که نسیم طالب به نقل از اومبرتو اکو گفته بود:

کتابخانه شخصی ابزار پژوهش است نه زائده‌ای برای ارضای حس خودنمایی. ارزش کتاب‌های خوانده شده بسی کم‌تر از ارزش کتاب‌های نخوانده است. کتابخانه باید تا جایی که وضع مالی اجازه می‌دهد پر از کتاب‌هایی باشد حاوی چیزهایی که نمی‌دانید.

خواندن این جملات برای من، جهت خریدن بیشتر کتاب، کمی وسوسه‌انگیز بود ولی در ادامه خواندم که:

هر چه سن بالاتر می‌رود دانش ما بیشتر می‌شود و کتاب‌های بیشتری گرد می‌آیند و شمار فزاینده‌ای از کتاب‌های نخوانده در قفسه‌ها، ما را با نگاهی تهدیدآمیز می‌نگرند.

من از این «نگاه تهدیدآمیز» کتاب‌های خوانده نشده خیلی خوشم آمد.

تا پیش از آن به نوع نگاه کتاب‌هایم دقت نکرده بودم. برای همین رفتم و در مقابل کتابخانه‌ام ایستادم و کتاب‌هایم را یک‌به‌یک نگاه کردم.

بعضی از آنها واقعا نگاه سنگینی داشتند که یاد‌آور انبوهی از نادانسته‌ها بود. 

برخی دیگر «نگاه اخم‌آلودی» داشتند به این دلیل که آنها را قبلا خوانده‌ بودم ولی مطالبشان را فراموش کرده بودم.

اما از آن طرف تعداد دیگری از آنها «نگاه محبت‌آمیزی» داشتند. این نگاه همراه با لبخند، متعلق به کتاب‌هایی بود که مفاهیم کلی آنها و یا حتی جمله به جمله آنها را با دیدن نام‌شان به خوبی به یاد می‌آوردم.

راستش تا آن روز، این همه نگاه متفاوت را در کتابخانه‌ام به صورت یکجا ندیده بودم.