بقاء سیستم

بقاء سیستم از بقاء اجزای آن سیستم مهم‌تر است. اجزاء باید در خدمت سیستم باشند و حیات و ممات آنها در گروی پایداری و بقاء سیستم است.

اگر به آدم‌ها به عنوان جزئی از سیستم جهانی که شامل کرات آسمانی و کل کهکشان نگاه کنیم، می‌بینیم که ما آدم‌ها در طول زندگی لحظه‌ای که تجربه می‌کنیم، خیلی از اوقات خودمان را عنصری مهم می‌بینیم که گویی دنیا برای ما خلق شده است.

درحالیکه بزرگترین و تاریخ‌سازترین انسان‌ها هم کل عمرشان را جوری زندگی کردند که در خدمت این سیستم باشند و با حذف شدن و مرگ‌شان هیچ اتفاق خاصی برای کل سیستم نیفتاد.

پس بودن‌مان اگرچه شاید از نظر خودمان مهم و حیاتی و اساسی باشد و اینگونه تصور کنیم که اگر نباشیم اتفاق خاصی می‌افتد ولی این را هم باید پذیرفت که در کل با حذف شدن و نبودن‌مان هیچ‌گونه لطمه‌ای مطلقاً به این سیستم وارد نمی‌شود و سیستم راه خودش را ادامه می‌دهد و رو به جلو می‌رود. چه با ما و چه بی ما.

۰ نظر
طاهره خباری

روح و جسم

جسم آرمیده بود. گویی سالهاست که به خواب عمیقی فرو رفته بود.

روح کم کم از او برخاست. اندکی به جسم نگاه کرد. اندکی به بالا. اندکی به این سو. اندکی به آن سو.

روح خودش را آزاد و رها می‌دید. اکنون می‌توانست با فِراغ بال به هر سو که می‌خواست برود.

او بالا رفتن را انتخاب کرد. آنقدر بالا که هیچ جسمی توان صعود به آنجا را ندارد. به بالای افق. بالای ابرها. بالای هر آنچه بالا بود. به اوج.

خودش بود و خودش.

کمی که به این سو و آن سو رفت و از احساس سبکی سرشار شد، متوجه شد خیلی از بسترش فاصله گرفته است.

ناگهان تردید بازگشت بر او چیره شد. او می‌توانست تا ابد اینگونه آزاد و رها باشد. ولی تکلیف جسم چه می‌شد. او آن را همانند جسدی بی‌جان تنها گذاشته بود.

او به خوبی می‌دانست که اگر باز نگردد جسم هرگز دیگر توان برخاستن و زندگی کردن را نخواهد داشت.

اما مگر نه اینکه او درون جسم همچون آواره‌ای دست و پا بسته بود.

مگر نه اینکه جسم او را به بند کشیده بود و او را اسیر زمین و زمان کرده بود.

روح چگونه می‌توانست این همه رهایی را رها کند و باز به قفسِ تنگِ جسم باز گردد.

روح در تردید میان رهایی و اسیری بر سر جسم آمد و او را نگاه کرد.

هنوز نفسی از جسم بر می‌خاست. هنوز صدای تپشِ قلبی می‌آمد. هنوز مغز از فرمان حیات باز نایستاده بود. هنوز زندگی در بسترِ جسمانی روح جریان داشت.
نه. روح نمی‌توانست.

نمی‌توانست این چنین جسم را در میانه‌ی راه بازگذارد.

روح آرام آرام دوباره جسم را بر تن کرد و بر تار و پود جسم نشست و با اولین پرتوی نور خورشید هر دو با هم به صبحِ دل‌انگیز و روح‌نواز سلام دادند.

۱ نظر
طاهره خباری

رضایت درونی

به نظرم در زندگی از یک نقطه‌ای به بعد پول و ثروت یا موقعیت شغلی مناسب یا موفقیت‌های متعدد هست ولی ممکن است رضایت درونی نباشد.

رضایت درونی چیزی نیست که بشود حتماً برایش معادل بیرونی هم پیدا کرد. خیلی سخت‌تر از موفقیت‌های بیرونی هم به‌دست می‌آید.

اما به نظرم وقتی آدم به رضایت درونی برسد، از همه‌ی سرگردانی‌ها نجات پیدا می‌کند و به آرامش درونی عجیبی می‌رسد.

۴ نظر
طاهره خباری

طمع

طمع سه تا سوراخ داره.

این جمله را خیلی سال پیش در فیلم عطش شنیدم. یادم می‌آید تا مدت‌ها این جمله را با خودم بارها و بارها تکرار می‌کردم و دنبال مصداق برای آن می‌گشتم. بعد از آن متوجه شدم که ضرب المثلی هم در این باره وجود دارد:

طمع را سه حرف است هر سه تهی.

به نظرم این جمله می‌خواهد بگوید که طمع و حرص و زیاده‌خواهی، اگرچه به ظاهر ممکن است چیزهای بیشتری را نصیبمان کند ولی در انتها به هیچ چیز می‌رسیم.

۰ نظر
طاهره خباری

یک «نا»

یک دو حرفی ساده که با بود و نبودش می‌تواند تفاوت‌های عمیق و گسترده‌ای را به‌وجود آورد:

امید - ناامید

خواسته - ناخواسته

رفیق - نارفیق

ممکن - ناممکن

دانسته - نادانسته

توان - ناتوان

مهربان - نامهربان

سازگار - ناسازگار

سالم - ناسالم

شاسیته - ناشایسته

راحت - ناراحت

راضی - ناراضی

راستی - ناراستی

قابل - ناقابل

خالص - ناخالص

بینا - نابینا

پخته - ناپخته

پاک - ناپاک

درست - نادرست

...

۰ نظر
طاهره خباری

نوید روزهای خوب

تنها هنگامی‌ می‌‌توان آرام نظاره‌‌گرِ برخاستنِ توفانِ ناملایمات شد که

پیش از آن مطمئن باشی هر آنچه که از دستت برمی‌‌آمده انجام داده‌‌ای.

پس از آن، وقتی توفان‌ نشست،

می‌‌توان تمامِ وجود را غرق در لذتِ تماشای کرانه‌‌ی نیلگونِ آسمان کرد.

از اینکه امید به ثمر نشسته، سرخوش و شاد شد.

و از اینکه نویدِ روزهای خوب می‌آید، به آسودگی‌ِ خاطر رسید.

۰ نظر
طاهره خباری

تصمیم گرفتن، انتخاب کردن و رأی دادن

پی‌نوشت:

بین تصمیم‌ گرفتن و تصمیم‌ نگرفتن، من تصمیم‌ گرفتن را ترجیح می‌دهم.

بین انتخاب کردن و انتخاب نکردن، من انتخاب کردن را ترجیح می‌دهم.

بین رأی دادن و رأی ندادن، من رأی دادن را ترجیح می‌دهم.

تصمیم‌ می‌گیرم، انتخاب می‌کنم و رأی می‌دهم.

چون معتقدم اختیار من در زندگی با همین موارد معنا پیدا می‌کند.

طاهره خباری

خِرد جمعی یا حماقت جمعی

به تازگی کتابی از جیمز سوروویکی (James Surowiecki) به نام خِرد جمعی خوانده‌ام.

این کتاب برای من جزء آن کتاب‌هایی بود که وقتی خواندن صفحات ابتدایی آن را شروع کردم، چندان با حرف‌هایی که سوروویکی می‌زد موافق نبودم، ولی هنر شاگردی کردن حکم می‌کرد که برخلاف آنچه تا کنون درباره‌ی هوش و ذکاوت گروهی و جمعی می‌اندیشیدم، خاموش بنشینم و خوب گوش کنم و ببینم جیمز سوروویکی با بیان ساده‌اش که آن را مجهز به مطالعات و تحقیقات متعدد و معتبری کرده بود، چگونه وجود «خِرد» در یک گروه یا یک جمع را نشان می‌دهد و آن را با توجه به چه مفروضاتی به اثبات می‌رساند.

سوروویکی برای اینکه جمع یا گروهی را بتوان خردمند نامید، چهار شرط نام می‌برد:

۱. تفاوت در عقاید؛

۲. استقلال از اطرافیان؛

۳. تمرکز زدایی، به این معنا که هر کس اطلاعاتش را به‌طور انفرادی جمع‌آوری می‌کند؛

۴. اجتماع، به معنای مکانیزم تبدیل قضاوت‌های فردی به یک تصمیم جمعی.

بعد از آن هم در قسمت‌های مختلف داستان‌ها و ماجراها و تحقیقاتی را تعریف کرده و توضیح می‌دهد که در آنها وجود این چهار ویژگی باعث شده که تصمیم‌گیری گروهی و جمعی از تصمیم‌گیری انفرادی آدم‌های باهوش نیز، نتایج و ثمرات بهتری داشته باشد.

البته او در قسمتی از کتاب نیز به این نکته اشاره می‌کند که وجود نداشتن این ویژگی‌ها باعث می‌شود که ما به‌جای خرد جمعی، با خرد مرسوم مواجه شویم. خرد مرسوم نیز همان Herding و دنباله‌روی و تقلید کورکورانه است.

چیزی که به‌وفور و به شکل‌های مختلف می‌توان در میان مردم دید و به تعبیر سوروویکی: «گوسفندهایی وابسته به خرد دیگران».

این همان خردی است که به جای اینکه از درون سرچشمه گرفته باشد از بیرون و تقلید‌گونه است. مثلاً کارهایی که تعداد زیادی از افراد انجام می‌دهند، این باور را در میان سایرین به‌وجود می‌آورد که حتماً حکمتی در انجام این کار است وگرنه آنان را انجام نمی‌دادند. و یا مثلاً وقتی خرد درونی به کل تعطیل می‌شود، بهترین کار دنبال کردن از سایرین است.

فصل آخر این کتاب عنوان جالبی داشت:

در این فصل، سوروویکی پس از اینکه درباره‌ی تلاش‌هایی که محققان مختلف در توضیح رفتار رأی‌دهندگان و دلایل شرکت آنها در انتخابات و رأی دادن‌شان توضیح می‌دهد، می‌گوید:

تصمیم‌هایی که دموکراسی‌ها می‌گیرند، می‌توانند بیان‌کننده‌ی خرد جمعی نباشد. هرچند تصمیم‌گیری دموکراتیک، چرا، آن‌ها بیان‌کننده‌ی خرد جمعی خواهند بود.

یاد جمله‌ای از کتاب جزء از کل افتادم:

اگر دموکراسی عملکرد درست داشته باشد دولت کاری را انجام می‌دهد که مردم می‌خواهند. مشکل این‌جاست که مردم چیزهای مزخرفی می‌خواهند!

پس حتی عملکرد درست یک دولت بستگی به خرد اشخاصی دارد که آن را انتخاب می‌کنند. انتخابی که از سر آگاهی و فکری روشن باشد نتیجه‌اش می‌شود: «خرد جمعی» و انتخابی که از سر ناآگاهی و فکری کور باشد می‌شود: «خرد مرسوم» یا به تعبیری «حماقت جمعی».

۰ نظر
طاهره خباری

جعبه‌ی اسباب بازی قدیمی

پی‌نوشت: چند روز پیش خیلی تصادفی این جعبه رو لابه‌لای یه سری وسایل قدیمی دیدم. مربوط می‌شه به وقتی که حدوداً شش هفت ساله بودم. محتویاتش برای من خیلی خاطره‌انگیز هستن. مخصوصاً کارت‌های ماشین. یادم میاد یکی از دایی‌هام اونو به عنوان هدیه از یکی از سفرهاش برام آورده بود. برای همین اصلاً دوست نداشتم باهاش زیاد بازی کنم مبادا موقع بازی کردن با سایر بچه‌ها یه دفعه کثیف یا پاره بشن.

اون صدف رو هم یادم میاد بابام از بوشهر برام آورده بود. شنیده بودم که اگه صدف رو بذاری روی گوشت صدای دریا رو می‌تونی بشنوی. ولی من هرچی اون صدف رو می‌ذاشتم روی گوشم، هیچ صدایی به‌جز هوا نمی‌شنیدم.

اون گیر و سنجاق سینه رو هم دو سه باری بیشتر ازشون استفاده نکردم. یادم نمیاد از چه کسی اونها رو هدیه گرفتم ولی برای اینکه خراب نشن، توی این جعبه گذاشته بودم‌شون.

اون چند سکه‌ رو هم مامانم به من داده بود.

اینها رو که دیدم به نظرم اومد شاید بیشترین لذت رو من از نگاه کردن به این وسایل می‌بردم و نه از بازی کردن و استفاده کردن از اونها. چون بچه که بودم همیشه فکر می‌کردم باید همه‌‌ی وسایلم رو کاملاً تمیز و در حد نو نگه‌داری کنم.

پی‌نوشتِ پی‌نوشت: جعبه‌ای که این وسایل رو توش گذاشته بودم، جعبه‌ی رُطب هست. چون دیدم روش نوشته: «بهترین رطب». یادم میاد یکی از دایی‌هام این رطب‌ها رو برای ماه رمضون می‌خرید و سر سفره‌ی افطار همیشه یه جعبه از این رطب‌ها بود. با یه چنگال کوچولوی پلاستیکی.

به‌هرحال دیدن این جعبه یادآور خاطرات شیرینی برای من بود. به‌علاوه خاطره‌ی خاطره‌انگیز یکی از دایی‌هام که وجودش سرشار از مهربانی بود.

۰ نظر
طاهره خباری

معادل‌سازی واژگان خارجی

در پاورقی صفحه‌ی ۲۲ کتاب ساختار انقلاب‌های علمی، سعید زیباکلام، مترجم این کتاب می‌گوید:

برخی استادان و نیز مترجمان در مقابل واژه‌ پارادایم، «مثال»، «الگو»، «سرمشق»، و امثال آنها را نهاده‌اند. به گمان بنده، تمام این قبیل برابر نهاده‌ها گمراه‌کننده و بلکه مخل فهم دقیق و صحیح مفهوم پارادایم هستند زیرا در همین کتاب کوهن بارها مثال، الگو، و سرمشق را به معنایی غیر از پارادایم به‌کار برده است.

مفهوم پارادایم آن‌چنان غنی و تفصیل‌یافته است که هیچ‌ تک‌واژه‌ای نمی‌تواند بدان وفا کند.

لاجرم باید آن را همچون مارکسیزم، لیبرالیسم، فاشیزم، کنسرواتیزم، و سوسیالیزم به فارسی انتقال دهیم و امیدوار باشیم که فهم آن نه با یک واژه فارسی که با فهم تفصیلی مفهوم پاردایم حاصل خواهد شد.

واقعاً از این دیدگاه مترجم به ترجمه‌ی واژگان خوشم آمد. برخلاف چیزی که متأسفانه فرهنگستان ادب و زبان فارسی می‌اندیشد، نمی‌توان انتظار داشت که درک خودمان از واژه‌ها را تنها محدود به ترجمه‌ی آنها به زبان مادری‌مان کنیم. به‌نظرم خیلی از اوقات با این کار به کلماتی تُهی از هر مفهومی می‌رسیم. کلماتی که با شنیدن آنها مطلقاً هیچ‌چیزی در ذهن‌مان برانگیخته نمی‌شود.

از معادل فارسی کلماتی با مفاهیم عمیق و گسترده که بگذریم، حتی کلمات ساده‌ای مثل برخط [آنلاین]، بارگیری [دانلود]، آوابر [آیفون]، دَمابان [فلاسک]، آموزانه [حق‌التدریس] و ...، هنوز آن‌چنان برای من ثقیل و سنگین هستند و آن‌چنان از فهم معادل فارسی آنها عاجز و ناتوان هستم که فارغ از شکل ظاهری فارسی‌گونه‌ی آنها نمی‌توانم کوچکترین ارتباط ذهنی با آنها برقرار کنم.

۰ نظر
طاهره خباری