نظرگاه

دقت کلامی موردی است که در درس‌های تسلط کلامی با آن آشنا شدم و تا آنجا که بتوانم سعی می‌کنم در حرف‌ها و نوشته‌‌های خودم آن را رعایت کنم.

پس از آشنایی با این بحث‌ها بود که عبارت‌هایی مانند «به‌نظرم»، «فکر‌ می‌کنم»، «به گمانم»، «حدس می‌زنم» و... را بیش از پیش به‌کار می‌برم تا هم خودم متوجه باشم که حرف‌هایم نشأت گرفته از افکار و احوالات درونی خودم است و هم اینکه اگر کسی با آنها موافق یا مخالف بود، بداند که با یک نظر شخصی موافق یا مخالف است و نه یک نظر علمی و دقیق.

اخیراً نیز با اصطلاح «نظرگاه» آشنا شده‌ام. به نظرم اصطلاح جالبی است و به معنای جای نگریستن و نگاه کردن و مترادف با «دیدگاه» است.

«دیدگاه» را بارها و بارها دیده و خوانده بودم، اما شاید به این دلیل که واژه‌ای معمولی برایم شده بود، خیلی به عمق مفهوم آن دقت نکرده بودم. اما «نظرگاه» ترکیبی جدید برایم است. ترکیبی که وقتی با آن آشنا شدم متوجه شدم که وقتی این اصطلاح را در حرف‌های خودم به‌کار می‌برم یا دیگران آن را می‌گویند، در حال بیان کردن چه مفهومی هستند.

از طرفی دلیل دیگر جالب بودن چنین مفهومی برای من این است که وقتی می‌خواهم نظری بدهم، به این موضوع هم توجه کنم که نظر من از چه منظری است؟ آیا برای بیان چنین نظری، در جای درستی قرار گرفته‌ام؟ آیا از آن منظر فقط می‌توان به همان شکل دید و نظر داد؟ آیا با تغییر موضعم باز هم چنین نظری خواهم داد؟

از طرفی وقتی حرف‌های دیگران را می‌خوانم یا می‌شنوم به این موضوع هم دقت کنم که آنها از چه منظر و جایگاهی حرف‌ می‌زنند؟ آیا قبلاً چنین نظرگاهی را تجربه کرده‌ام یا اینکه آن نظرگاه برایم کاملاً جدید و ناشناخته است؟ اگر نظرگاهی برایم جدید است آیا برایم مقدور است که از آن منظر به مسأله‌ی خاصی نگاه کنم و آنچه را که می‌بینم برایم قابل درک و فهم است؟

قاعدتاً هر چه‌قدر بیشتر بخوانیم و ببینیم و خودمان را در معرض دیدگاه‌ها و نظرات مختلف قرار دهیم، می‌توانیم با نظرگاه‌های بیشتری آشنا شد. نظرگاه‌های موافق و مخالفی که هرکدام از آنها می‌تواند دریچه‌ی وسیع‌تر و گسترده‌تری برای نگاه‌ کردن به یک مسأله را به ما بدهد.

روی‌هم رفته هرچه بیشتر اصطلاح نظرگاه را در ذهنم مرور می‌کنم، بیشتر و بیشتر ترغیب می‌شوم تا اگر کتابی یا مطلبی یا مقاله‌ای یا نوشته‌ای خواندم و از نظرات آنها خوشم آمد، کمی هم وقت بگذارم و مطلبی هرچند کوتاه در نقد آن نظرات و دیدگاه‌ها بخوانم. به این شکل به خودم کمک می‌کنم تا یک موضوع را از نظرگاه‌ها و جایگاه‌های مختلفی ببینم و بسنجم.

به‌نظرم در این حالت است که می‌توانم از یک نظر به خوبی دفاع کنم و یا با نظری مخالفت کنم و از این مهم‌تر و بهتر اینکه غیرمتعصبانه‌تر و منصفانه‌تر درباره‌ی یک موضوع اظهار نظر کنم.

۰ نظر
طاهره خباری

می‌دود به های، می‌دود به هو

قبلاً نوشته بودم که چقدر شعر و نثر عرفان نظرآهاری را دوست دارم و از خواندن آنها لذت می‌برم. اولین قطعه از کتاب من بیابان، همسرم باد را خیلی دوست دارم:

باد می‌دود

بهار می‌دود

رود بی‌قرار می‌دود

ابر می‌دود درخت می‌دود

کوه استوار می‌دود

هر چه ساده هرچه سخت می‌دود

 

کرم خاکی از میان خاک

بی‌صدا می‌دود

پیچکی شکسته با عصا

می‌دود

سنگریزه‌ای بدون دست و پا

می‌دود

 

می‌دود ولی چرا؟

می‌دود ولی به مقصد کجا؟

 

غنچه‌های نوجوان درخت‌های پیر

آسمان سرفراز و خاک سربه‌ زیر

روزهای زود و سال‌های دیر

هرچه بود و هر چه می‌شود

هر چه رفت و هر چه می‌رود

می‌دود به سمت پس کجاست؟ کو؟

می‌دود به پای جستجو

می‌دود به های و می‌دود به هو

می‌دود فقط به سوی او

۲ نظر
طاهره خباری

شک ورزیدن

ویل دورانت در کتاب درباره‌ی معنی زندگی می‌گوید:

این جمله را دوست دارم.

شاید پس از مدتی شک‌ورزی در یک باور، آن باور محکم‌تر و استوارتر از قبل شود یا شاید متوجه شویم که آن باور کورکورانه و یا ناخودآگاه، در ذهن‌مان جا خوش کرده است.

اگرچه باورها هم اکثراً ذهنی هستند و هر کسی بسته به شرایط منحصربه‌فردی که در زندگی طی کرده، برخی از باورها برایش باورپذیر و برخی دیگر غیرقابل پذیرش هستند؛ ولی به‌نظرم پس از اینکه به باورها با دیده‌ی شک و تردید نگریستیم، می‌توان به شکل منطقی‌تری له یا علیه آن‌ها استدلال کرد.

۲ نظر
طاهره خباری

نمی‌‌توان فراموش کرد

اگر چیزی را

با عمق وجود

با ژرفای روح

و به تمامی

احساس کرده باشی

نمی‌توانی آن را فراموش کنی.

مگر می‌شود چیز عمیقی را به دست فراموشی سپرد

آن خاطره، آن احساس، آن تجربه، می‌ماند

شاید روزها بگذرند و بخواهند گرد فراموشی روی آن بریزد

اما چیزی را که جان از آن سرشار شود

هیچ گذری،

نه روزها، نه هفته‌ها، نه ماه‌ها و نه حتی سال‌ها

قدرت محو و کم‌رنگ کردن آن را نخواهند داشت.

۰ نظر
طاهره خباری

از عکس به عکس

عکس یک منظره‌ی زیبا را در اینستاگرام دید.

تصمیم گرفت به آنجا سفر کند و از نزدیک آن منظره‌ی زیبا را ببیند.

وقتی به آنجا رسید به جای آنکه مسحور دیدن شود، مشغول عکس گرفتن شد. سلفی. تکی. دسته‌جمعی.

به سرعت آنها را به اشتراک گذاشت تا همگان نیز بدانند که او هم آنجا بوده.

سفرش از یک عکس شروع شد و به یک عکس ختم شد.

۰ نظر
طاهره خباری

دشمنی در مغز

شاید آن دشمن یک باور باشد.

یا فکری که ناخودآگاه وارد مغز شده. 

از اول که نمی‌دانستی دشمن است.

به اسم دوست و یاور و همراه راهش داده‌ای.

آمده و نشسته است.

مانده و رسوب کرده است.

عمیق شده است و ریشه‌دار. 

حال می‌خواهی آن را برکنی. از ریشه هم برکنی. 

ساده نیست. معلوم است ساده نیست. 

سخت است و دشوار. 

سهمگین است و طاقت‌فرسا.

مداومت می‌خواهد و استمرار. 

باید با قسمتی از وجودت بجنگی. 

بجنگی و آن را از پای درآوری و به دور بیندازی. 

ساده نیست. 

اصلاً ساده نیست.

۲ نظر
طاهره خباری

فسیل شدن

گاهی اوقات فسیل شدن نیاز به گذر قرن‌ها و هزاره‌ها ندارد.

گاهی حتی نیاز به مُردن هم ندارد.

پیش از مرگ هم می‌توان فسیل شد.

انسان زنده‌ای که نفس می‌کشد و راه می‌رود هم می‌تواند فسیل شود.

فسیل می‌شوی اگر افکارت دچار رکودی عمیق شود.

فسیل می‌شوی اگر سال‌ها بگذرد و حرف تازه‌ای برای گفتن نداشته باشی.

فسیل می‌شوی اگر جز تکرار و تکرار و تکرار گذشته‌ها کار دیگری انجام ندهی.

فسیل می‌شوی اگر نخواهی تغییری در وضعیت خودت ایجاد کنی.

فسیل می‌شوی اگر با گذر سال‌ها حرکت نکنی و به پیش نروی و در یک مقطع از تاریخِ خُشک و صُلب، بایستی و متوقف شود.

فسیل می‌شوی اگر تمام وجود نرم و منعطف خودت را سال‌ها در قالبی سنگی قرار دادی و همه چیز و همه کس را در همان قالب خشکِ سنگی نظاره کنی و به قضاوت بنشینی.

فسیل می‌شوی اگر...

۳ نظر
طاهره خباری

کارتون‌ِ کوژینسکی و پیامِ مک‌لوهان

کارتون‌های پاول کوژینسکی به‌نظرم خیلی قابل‌تأمل هستند. یکی از کارتون‌هایش را که خیلی دوست دارم، کارتون زیر است (+):

کوژینسکی نام این کارتون را «سفر با کوسه‌ها» گذاشته است. سفری آرام و ملایم و دوست‌داشتنی با کتاب‌‌ها که تنها خطرش وجود کوسه‌هایی مانند موبایل است که هر لحظه با برآمدن صدای ناهنجار یک نوتیفیکیشن خاتمه می‌یابد و شخص را از قایقی آرام به درون آب انداخته و خوراک کوسه‌های پرت‌کننده‌‌ی حواس می‌کند. این شکارچیان وحشی و سلاطینِ اقیانوسِ حواس‌پرتی نیز طعمه‌ی خود را به شکلی می‌درند که اثری از آن باقی نماند.

به‌نظرم کارتون‌های کوژینسکی اثرات مخرب ابزارهایی مانند موبایل و یا شبکه‌های اجتماعی را به‌خوبی به‌تصویر می‌کشد. از طرفی دیدن کارتون‌های کوژینسکی مرا یاد بخشی از حرف مارشال مک لوهان در کتاب «برای درک رسانه‌ها» انداخت:

در عصر الکتریسیته، هنرمندان را می‌توان به عنوان کسانی تلقی کرد که از دوره‌ و زمانه خویش جلوترند، زیرا اگر فن‌آوری موجود را به خوبی درک کنیم، متوجه می‌شویم که آن هم از عصر خود فراتر است و فقط هنرمندان هستند که آن را به‌خوبی می‌شناسند.

هنرمند امروز ناچار است برای خود جهت‌گیری کند و موجودیت اشکل و ساختارهایی را که توسط فن‌آوری الکتریکی خلق شده است، درک و تحلیل نماید.

به گمانم بتوان از حرف‌های مک‌لوهان اینگونه هم برداشت کرد که کسی که بتواند تکنولوژی عصر خودش را درک و تحلیل کند، هنرمند است، چون توانسته است ورای یک تکنولوژی را ببیند و آن را به تصویر بکشد.

در واقع ابزارهای تکنولو‌ژی از نگاه یک فرد عادی خنثی است ولی هنرمند با دقت نظری که به کار می‌گیرد می‌تواند سوگیری ابزارهای تکنولوژی را به شکلی واقعی یا حتی بزرگنمایی شده نشان دهد و نیز پیام پنهان شده در آن ابزار را به صورت مشخص و واضحی، در قالب نوشته، کارتون، فیلم و ... به دیگران منتقل کند.

۰ نظر
طاهره خباری

توجه به منابع اطلاعاتی اولیه و ثانویه

داشتم مطلب طبقه‌بندی منابع اطلاعاتی در متمم را می‌خواندم که یاد یکی از تمرین‌های درس‌های تفکر نقادانه افتادم. این تمرین درباره‌ی توضیح قسمت طرح آزمایش یک ادعای علمی بود.

برای حل این تمرین کتاب‌های مختلفی را ورق زدم تا به کتاب نقطه‌ی شروع ملکوم گلدول رسیدم.

طبق مطلب طبقه‌بندی‌ منابع اطلاعاتی، اکثر حرف‌های گلدول در این کتاب جزء منابع اطلاعاتی ثانویه به حساب می‌آید. یعنی گلدول تحقیق‌های مختلفی را خوانده و بخش‌هایی از آنها را انتخاب کرده و سپس تفسیر و برداشت شخصی خود را به آنها اضافه کرده است.

متأسفانه در ترجمه‌ی این کتاب، هیچ‌کدام از منابع مورد استفاده در کتاب اصلی، در قسمت منابع ذکر نشده بود. در واقع اصلاً کتاب ترجمه شده قسمت منابع نداشت! برای همین مجبور شدم اصل کتاب را تهیه کنم و از آنجا عنوان تحقیق مورد نظرم را یافتم و با کمی جستجو اصل تحقیق یا همان منبع اولیه را پیدا کردم.

نکته‌ی آموزنده‌ای که حین حل آن تمرین متوجه شدم این بود که تا به حال به روش‌های مورد استفاده‌ی تحقیق‌هایی که در کتاب‌ها می‌خواندم دقت نمی‌کردم و یا خیلی سرسری آنها را می‌خواندم و عبور می‌کردم و فقط نتیجه‌ی آن تحقیقات برایم اهمیت داشت. به عبارتی روش یا استدلالی که به کمک آن به یک نتیجه‌ی خاص رسیده بودند، اهمیت چندانی نمی‌دادم. البته اکثر اوقات هنگام خواندن مطلب یا مقاله‌ای در وب‌سایت‌ها، منابع تحقیقاتی آنها را هم می‌خواندم تا هم به اطلاعاتم اضافه شود و هم آن مطلب را بهتر بفهمم.

ولی راستش این موضوع را هنگام خواندن کتاب‌ها، خیلی کمتر رعایت می‌کردم. شاید به این دلیل که برای یافتن اصل یک تحقیق، نیاز بود تا کمی بیشتر وقت بگذارم و اصل یک مقاله را در اینترنت پیدا کنم و آن را هم بخوانم. در واقع حل آن تمرین باعث شد که از آن روز به بعد تا جای ممکن به اصل تحقیقات ذکر شده در کتاب‌ها هم مراجعه کنم و تنها به خواندن تفسیر و توضیح نویسنده‌‌ای که از آن تحقیقات استفاده کرده، و حرف‌هایش جزء منابع ثانویه محسوب می‌شود، بسنده نکنم.

از طرفی حرکت از منابع ثانویه به منابع اولیه، و یا خواندن منابع اولیه در کنار منابع ثانویه می‌تواند تا حدود بسیار زیادی مانع از کج‌فهمی‌ها و سوء‌برداشت‌ها از تحقیقات و حرف‌های دسته‌ی اول نیز بشود.

۰ نظر
طاهره خباری

تجربه‌ی دو زندگی

تجربه‌ی دو زندگی با هم. یکی در اطرافمان و دیگری در خاطراتمان.

خاطراتی که برپایه‌ی زندگی اطرافمان ساخته می‌شود و در ذهن تثبیت می‌شوند.

همواره می‌توان از زندگی در خاطرات به زندگی در اطراف و یا بالعکس، از زندگی در اطراف به زندگی در خاطرات پناه آورد. هر کدام شیرینی و تلخی خاص خودش را دارد.

گاهی یک خاطره آنچنان قوی و زنده و محکم در ذهن ثبت می‌شود که هرچه جستجو می‌کنی نمی‌توانی معادلی یا همانندی برای آن در زندگی اطرافت پیدا کنی. گاهی حتی حاضری شکل زنده‌ی این زندگی را بدهی تا آن خاطره برایت دوباره زنده شود.

گاهی هم بالعکس، خاطره‌ایست که دوست نداری در ذهنت تداعی شود. ولی دوباره و دوباره و دوباره می‌آید و می‌رود.

در هر دو زندگی به‌نظرم اجباری نهفته و پنهان است. زندگی را به اجبار زندگی می‌کنی. خاطرات هم به اجبار در ذهنت ثبت می‌شود. زندگی اجباری را با اختیاری حداقلی سپری می‌کنی تا لحظاتی خوش را برای خودت بسازی. خاطرات اجباری را هم سعی می‌کنی کمتر به ذهنت بیاوری تا شاید رفته‌رفته فراموش شوند.

۳ نظر
طاهره خباری