شمیم و انجام چند کار همزمان

همیشه تصورم این بود که وقتی آدم‌ها بزرگ می‌شوند با توجه به مشغله کاری که پیدا می‌کنند، یک سری از کارها را به شکل موازی و همزمان انجام می‌دهند.

البته خود من هم تقریبا تا سال گذشته یکی از افرادی بودم که از اینکه بتوانم چند کار را به شکل همزمان انجام بدهم، به خودم می‌بالیدم ولی بعد از اینکه متوجه شدم که این کار چه اثراتی بر مغز می‌گذارد و یا اینکه با این کار توجه و تمرکز خودمان را از دست می‌دهیم، این عادت را تا حدود بسیار زیادی در خودم اصلاح کردم و تقریبا به ندرت پیش می‌آید که کارها را به شکل موازی و همزمان انجام بدهم.

هفته گذشته که شمیم پیش من آمده بود اول از من خواست که به او کاغذ و مداد رنگی بدهم تا نقاشی بکشد. چند دقیقه بعد گفت که برایش کارتون پخش کنم. من هم یکی از کارتون‌های مورد علاقه او را برایش پخش کردم.

بعد دیدم همزمان هم نقاشی می‌کشد و هم کارتون تماشا می‌کند. به او گفتم:

- شمیم داری چه کار می‌کنی؟

- دارم نقاشی می‌کشم.

- پس می‌خوای کارتون رو بعدا بذارم نگاه کنی؟

- نه! می‌خوام هم کارتون نگاه کنم و هم نقاشی بکشم.

- آخه این‌جوری که نه از کارتون چیزی می‌فهمی و نه از نقاشی کردن.

- نه من این جوری دوست دارم. توی خونه هم همیشه جلوی تلویزیون نقاشی می‌کشم.

- اما عزیزم. اینجا نمی‌تونی این کار رو بکنی. الان باید انتخاب کنی، یا نقاشی کشیدن، یا کارتون نگاه کردن.

هر چند که او نقاشی کشیدن را انتخاب کرد ولی مشخص بود که از این انتخاب ناراضی است و ترجیح می‌داد که همزمان هر دو کار را با هم انجام دهد.

نمی‌دانم. شاید این ما بزرگ‌ترها هستیم که از همان بچگی به کودکان این اجازه را می‌دهیم که چند کار را به شکل همزمان انجام دهند و هنگامی هم که آنها بزرگ شدند، کلا به این مساله و آسیب‌های آن توجهی نشان نمی‌دهند. 

۰ نظر
طاهره خباری

تصادف

بارها و بارها در مسیر بین شهری آبادان-اهواز پرندگان مختلفی را دیده‌ام که در کنار جاده منتظر می‌مانند و هنگامی که یک ماشین به آنها نزدیک می‌شود، پرواز می‌کنند. یا اینکه با نزدیک شدن یک ماشین از یک سمت جاده به سمتی دیگر پرواز می‌کنند.

جالب اینکه به شکل دسته‌جمعی و یا انفرادی هم این کار را انجام می‌دهند. مواردی را دیده‌ام که اگر در بین آنها پرندگان کوچک‌تری بوده، به دلیل بی‌تجربه بودن و یا شاید ترس، زودتر از سایر پرندگان بزرگتر، شروع به پرواز و دور شدن از ماشین‌ها می‌کنند.

واقعا نمی‌دانم این کار آنها برای‌شان چقدر لذت‌بخش است و یا اینکه این کار برای تفریح است و یا هدفی از آن دارند. به هر حال من که از تماشای آنها در این مسیر همیشه لذت برده‌ام.

اما یک‌بار در این مسیر وقتی که با سرعت مجاز ۱۱۰ کیلومتر در ساعت در حال حرکت بودم با یکی از این پرنده‌ها تصادف کردم. پرنده بیچاره ظاهرا در محاسبات پروازی خود دچار اشتباه شده بود و هنگام عبور از عرض جاده با شیشه جلوی ماشین من برخورد کرد. نمی‌دانم شاید باد مخالف باعث شد که این حادثه رخ دهد.

هر چه که بود برای یک لحظه شوکه شدم چون دیدم از شدت برخورد او با شیشه ماشین، قطره خونی از او بر روی شیشه پاشیده و جسدش هم بین برف‌پاک‌‌کن ماشین گیر کرده است.

واقعا از دیدن این صحنه حالم بد شد و دیگر نتوانستم به رانندگی ادامه دهم. برای همین گوشه‌ای متوقف شدم و این شانس را داشتم که مادرم همراهم بود. برای همین مادرم جنازه‌ پرنده را از روی شیشه برداشت و من هم اثر خون روی شیشه را با آب شستم و پاک کردم.

این حادثه برای من تصادف دلخراشی بود. بالاخره موجود زنده‌ای بر اثر برخورد با ماشین من به هر دلیلی جان خودش را از دست داده بود و تا مدت‌ها هر موقع که از محل حادثه رد می‌شدم آن حادثه برایم دوباره یادآوری می‌شد.

۰ نظر
طاهره خباری

ترک موقت عادت‌ها

یکی از عادت‌های من این است که هر چند مدت، برخی از عادت‌های خودم را به طور موقت کنار می‌گذارم. البته سعی نمی‌کنم که روی عادت‌هایم برچسب خوب یا بد بزنم. چون بالاخره عادتی است که در من وجود دارد و مطمئنا از وجود آن، لذت یا نفعی می‌برم که آن را این همه مدت حفظ کرده‌ام. اما اینکه بخواهم یک عادت را برای مدت کوتاهی مثلا دو هفته کنار بگذارم، همیشه برای خودم جالب بوده است.

یکی از این عادت‌هایی که سعی می‌کنم هر دفعه به شکلی به طور موقت آن را متوقف کنم، عادت خوردن برخی خوراکی‌ها و مواد غذایی است. هر یک مدت نگاه می‌کنم ببینم به چه نوع غذا و یا خوراکی و یا آشامیدنی بیش از حد علاقمند شدم و دوست دارم مرتب از آن بخورم، خودم را از خوردن آن تا مدتی محروم می‌کنم و سعی می‌کنم بر وسوسه خوردن غلبه کنم.

ترک موقت عادت‌ها به این شکل چه درست و چه غلط، برای من مفید بوده است. چون با این کار احساس می‌کنم تا اندازه‌ای بر خودم تسلط دارم و می‌توانم در صورت لزوم عادت‌هایی که واقعا آزاردهنده و آسیب‌رسان هستند را به کلی کنار بگذارم و یا آنها را تغییر دهم.

عادت‌هایی که آنقدر به آنها عادت کرده‌ام که برخی از اوقات فکر می‌کنم اگر واقعا نباشند من چگونه به زندگی‌ام ادامه دهم. اما وقتی که آنها را در همان مدت محدود کنار می‌گذارم، به این نتیجه می‌رسم که زندگی من، خیلی هم به وجود آنها وابسته و گره خورده نیست و می‌توانم بدون آنها هم به زندگی خودم ادامه دهم.

۴ نظر
طاهره خباری

تضاد میان ماندن و رفتن

چارلز ویلبرت اسنو (Charles Wilbert Snow) در شعری به زیبایی گفته است:

دریا همیشه در تلاطم

ساحل همیشه در سکون

پسری که کنارِ ساحل به دنیا می‌آید

با اراده‌ای دوگانه زاده می‌شود:

صخره‌ها و ساحلِ آفتاب سوخته

به ماندن می‌خوانندش

اما هر موجی که برمی‌خیزد

مهمیزی است که می‌گوید بلند شود و برود.

این تضاد میان «ماندن» و «رفتن» برای من خیلی جالب است.

ماندنی که می‌تواند پایبندی به اصول و باورها و عقاید و نظرات اطرافیان باشد. اینکه آنها از تو انتظار دارند به همان محیط و شرایطی که در آن متولد شدی و بزرگ شدی، پایبند باقی بمانی. مثل آنها رفتار کنی، مثل آنها حرف بزنی، مثل آنها تصمیم بگیری، مثل آنها برای آینده‌ات برنامه‌ریزی کنی و...

اما وقتی قصد رفتن می‌کنی یعنی می‌خواهی مثل آنها نباشی. راهی را بروی که بیشتر و بهتر از هر کس دیگری، خودت به درستی آن ایمان داری. راهی که اگر آن را نرفتی احساس می‌کنی زندگی نکرده‌ای. اما این راهی است که اگر در آن گام نهادی، به‌رغم همه تنهایی‌ها و سختی‌ها و ابهام‌ها و عدم‌قطعیت‌ها، در تو احساس «بودن» ایجاد می‌کند.

۱ نظر
طاهره خباری

ثبت تصاویر در گذشته و امروز

پی‌نوشت عکس: در دوران نوجوانی یکی از سرگرمی‌های من این بود که قسمت‌هایی از روزنامه‌ها که برای خودم جالب بودند را می‌بریدم و در دفتری که با پوست‌های شکلات آنها را جلد کرده بودم می‌چسباندم.

وقتی امروز با دقت بیشتری آن دفترها را ورق می‌زدم متوجه شدم که این عادت را این روزها در قالب این وبلاگ هم انجام می‌دهم. عکس‌هایی که از آنها خوشم می‌آید را در اینجا همراه با یک یادداشت کوچک برای خودم ثبت می‌کنم. شاید همین حسی که با دیدن این دفترهای پوست شکلاتی در من به‌وجود می‌آید، سال‌های آینده با دیدن تصاویر ثبت شده دیجیتالی در وبلاگ و مرور آنها نیز در من ایجاد شود.

۳ نظر
طاهره خباری

چتر نجات

مجتبی کاشانی در کتابی به نام «به همین آسانی‌ست» شعری به نام «چتر نجات» دارد که درباره ذهن است و من همیشه از خواندن آن لذت می‌برم:

ذهن در طول حیات

می‌شود چتر نجات

خوش‌ بحال تو اگر باز شود

و ترا آرام

آرام

فرود آرد

در پهنه دانائی

آگاهی

زیبائی و احساس جهان

وای اگر باز نشد...

این استعاره زیبا درباره ذهن به نظرم قابل‌تامل است. چون اگر آنجا که باید ذهن یا همان عقل به درستی به کار گرفته شود، می‌تواند ما را به سلامت به سر منزل مقصود برساند، در غیر این‌صورت چیزی جز سقوط و شکست نصیب‌مان نمی‌شود.

۰ نظر
طاهره خباری

عشق دو طرفه

در کتاب جستارهایی در باب عشق، آلن دوباتن در فصل ششم، درباره عشق یک‌طرفه و تفاوت آن با عشق دوطرفه، می‌گوید:

وقتی به کسی، از موضع عشق یک‌طرفه نگاه می‌کنیم و به لذتی می‌اندیشیم که از بودن با او در بهشت برین به ما دست می‌دهد، ناخودآگاه نکته‌ای اساسی را فراموش می‌کنیم: اینکه اگر او هم ما را دوست بدارد، علاقه ما به چه سرعتی رنگ خواهد باخت.

ما عاشق می‌شویم چون نیازمندیم با توسل به فردی آرمانی از دستِ خود فاسدمان برهیم.

خب اگر این فرد روزی برگشت و متقابلا عاشق ما شد چه؟

فقط می‌توانیم شگفت‌زده بشویم. آخر این موجود الهی که ما در تصور داشتیم، چگونه می‌تواند اینقدر بد سلیقه باشد که از کسی مانند ما خوشش بیاید؟

اگر برای عاشق شدن باید باور داشته باشیم که معشوق از جهاتی از ما سر است، زمانی که این عشق متقابل می‌شود، آیا تناقض ظالمانه‌ای به‌وجود نمی‌آید؟

«اگر او تا این حد فوق‌العاده است، چگونه می‌تواند عاشق کسی مثل من شود؟»

تا به حال به این شکل به عشق نگاه نکرده بودم. اینکه اگر ما عاشق کسی می‌شویم یعنی او والاتر و برتر از ما است و والایی و برتری در او نباید موجب شود که او نیز متقابلا عاشق ما شود. این نگاه به عشق به نظرم خیلی عجیب و تامل‌برانگیز بود.

به خواندن متن ادامه دادم ولی همچنان ذهنم درگیر مفهوم این جملات بود تا اینکه در آخر این فصل خواندم:

... لحظه‌ای که آشکار می‌شود عشق دوجانبه است. و راه حل آن بستگی به ایجاد تعادل میان عشق به خود و نفرت از خود دارد.

چنانچه نفرت از خود دست بالا برا ببرد، در آن صورت کسی که عشق را دریافت کرده اعلام می‌کند که معشوق (به هر بهانه‌ای که بخواهید) لایق او نیست (لیاقت نداشتن بدین معنی که ارزشش را ندارد).

حال اگر عشق به خود دست بالا را ببرد، هر دو طرف ممکن است بپیذیرند که دیدن عش دوجانبه، لزوما شاهدی بر حقارت معشوق نیست، بلکه گویای این است که خودشان تا چه اندازه دوست‌داشتنی بوده‌اند.

با خواندن این جملات ذهنم آرام‌تر شد. چون به نظرم جملات و تحلیل اول دوباتن از عشق دوطرفه چیزی از جنس خواستنی نبودن و بی‌ارزش بودن ما در عشق‌ورزی و دوست‌داشتن بود. اگر کسی ما را متقابلا به شدت دوست داشته باشد و عاشق ما باشد، این عدم پذیرش ما، به این معنا نیست که او دیگر ارزش عشق‌ورزی را ندارد، بلکه شاید به این معناست که ظاهرا ما در جایی در درون خود با خودمان مشکل داریم و نتوانسته‌ایم این نوع دوست داشتن و عشق را از طرف او بپذیریم.

همچنین دوباتن در جایی دیگر گفته است:

اگر نسبت به دوست‌داشتنی بودن خودمان کاملا اعتقاد نداشته باشیم، ابراز محبت طرف مقابل می‌تواند برایمان مانند دریافت جایزه افتخار برای انجام کاری باشد که هیچ ارتباطی به ما ندارد.

وقتی همه اینها را کنار یکدیگر می‌گذارم هیچ چیز پررنگ‌تر از مفهوم عزت‌نفس در ذهنم نقش نمی‌بندد.

۲ نظر
طاهره خباری

درباره نوشتن روزانه

شاهین کلانتری عزیز لطف کرده و برام چنین کامنتی گذاشته:

سلام طاهره عزیز
هر روز به وبلاگ شما سر میزنم و چقدر خوبه که هر روز می‌نویسید.
دوست دارم از تجربه این یکماه اخیر که هر روز وبلاگتون رو به روز می‌کنید بدونم.

من هم چون دیدم حرف‌هام خیلی زیاده گفتم جداگونه و به همون راحتی که کامنت‌ها رو جواب می‌دم، اینجا بنویسم.

شاهین عزیز؛

من هم وقتی می‌بینم که شما و یا سایر دوستانم هر روز توی وبلاگ‌‌تون یه چیزی می‌نویسید واقعا لذت می‌برم. اینکه می‌تونم با خوندن نوشته‌ها و حرف‌هاتون ازتون بیشتر یاد بگیرم. به نظرم هر کدوم از این وبلاگ‌‌ها هم یه رنگ و بو و طعم خاصی رو داره. چند روز پیش که به وبلاگ محمدرضا زمانی سر زده بودم دیدم کار جالبی برای معرفی وبلاگ دوستان انجام داده و برای هر کدوم از وبلاگ‌ها یه خط توضیح نوشته:

معرفی وبلاگ دوستان متممی از زبان محمدرضا زمانی

به نظر میاد دوستان وبلاگ‌نویس همگی یه هدفی از این نوشتن دارن و من که جزء تازه‌کارهاشون هستم، از این نوشتن دارم لذت می‌برم.

درباره نوشتن روزانه برای من، راستش اوایل خوب بود. چون یه سری مطلب به صورت پیش‌نویس داشتم که می‌خواستم با فاصله زمانی اونها رو منتشر کنم ولی از وقتی پیشنهاد محمدرضا شعبانعلی رو بابت هر روز نوشتن شنیدم، تصمیم گرفتم هر روز به دلخواه یکی از اونها رو منتشر کنم.
ولی حقیقت اینه که چند روزی هست مطلب و ایده برای نوشتن کم آوردم. جوری که حتی یه پاراگراف هم نمی‌تونم بنویسم.

البته مطلب شما رو هم راجع به نوشتن کلماتی که به ذهنمون می‌یاد روی کاغذ رو خوندم، ایده جالبی بود که به نظرم بهتره بهش عمل کنم ببینم نتیجه چی می‌شه.

به هر حال فعلا هر جوری هست لابه‌لای کتاب‌هایی که خوندم و یا چیزهایی که در کل روز می‌بینم، می‌گردم یه چیزی برای نوشتن پیدا کنم که لااقل از نظر خودم مناسب باشه و خودم اونو بپسندم. فعلا سعی می‌کنم از مرخصی‌هام استفاده نکنم و هر روز خودم رو وادار به نوشتن کنم.

از طرفی نوشتن روزانه دو صفحه رو به شکل مکتوب برای خودم حفظش کردم ولی مشکل اینه که خیلی از اونها رو دوست ندارم اینجا توی وبلاگ منتشر کنم و یه جورایی هنوز توی نوشتن وسواس به خرج می‌دم.
هر چند که خودم نوشتن متن‌های طولانی که یه جورایی خودم رو به چالش می‌کشه، دوست دارم و ترجیح می‌دم ولی واقعیتش اینه که هر روز نمی‌تونم چنین متن‌هایی رو بنویسم و نیاز به تمرین بیشتر و مداوم‌تری دارم.

البته به نظرم موضوع برای نوشتن زیاد هست ولی یکی از مشکلات من اینه که آدم بسیار درون‌گرایی هستم و این همه صحبت کردن از خودم و از چیزهایی که بهشون علاقه دارم، کاملا خارج از اون چیزی هست که این سال‌ها بهش عادت کرده بودم. در واقع این نوشتن روزانه برای من یه جور خودافشایی که هنوز خیلی بهش عادت نکردم و به نظرم نیاز به زمان بیشتر دارم.

اگر بخوام همه حرف‌هام رو خلاصه کنم و بگم چه تجربه ارزشمندی در این مدت به دست آوردم که از همه موارد برای من قابل توجه‌تر بوده اینه که، نوشتن برای من شده نوعی برون‌ریزی و تخلیه ذهنی. برون‌ریزی که بعدش ذهنم آروم‌تر می‌شه و در مواردی راحت‌تر می‌تونم بهش فکر کنم. ثبت کردن این برون ریزی چه به صورت فیزیکی و چه به صورت آنلاین هم باعث می‌شه یادم بمونه در هر مقطعی چه چیزهایی دغدغه من بوده و یا حرف‌هام چی بودن.

و در یک کلام:

«نوشتن یکی از لذت‌بخش‌ترین کارهایی است که می‌توان به ساده‌ترین شکل ممکن انجام داد و از آن سرشار شد.»

۶ نظر
طاهره خباری

شناخت خطاهای شناختی

در درس‌های مختلف متمم با عناوین گوناگونی با خطاهای شناختی متعددی آشنا شده‌ام. از خطاهایی که در حین تصمیم‌گیری مرتکب می‌شوم تا خطاهایی که در تحلیل‌های خودم از خود و یا دیگران انجام می‌دهم.

تجربه شخصی من پس از آشنایی با هر یک از این خطاهای شناختی به این صورت بود که متوجه شدم، ذهن ما برخلاف آن چیزی که فکر می‌کنیم دقیق نیست و هر رفتار یا تصمیم یا تحلیل و قضاوتی می‌تواند به نوعی آلوده به خطاهای شناختی باشد.

قبلا در مطلب تغییر کردن اشاره کرده بودم که یکی از باورهای من این است که:

«از دانستن تا عمل کردن راهی سخت و گاهی طولانی در پیش است».

به نظرم این منطق در موارد بسیاری از جمله پیاده‌سازی خطاهای شناختی هم کاملا معتبر است.

پس از آشنایی اولیه با خطاهای شناختی نیز احساس کردم از دانستن تا عملی کردن این نوع خطاها هم باید کاری دشوار باشد. از طرفی برای نهادینه شدن این خطاها در ذهنم، سه مرحله در نظر می‌گیرم:

  • بعد از ارتکاب خطای شناختی متوجه می‌شوم:

این مرحله برای من حکم «نوش‌دارو پس از مرگ سهراب» را دارد. چون من می‌دانم مثلا «خطای تایید خود» چه نوع خطایی است ولی به راحتی آن را مرتکب می‌شوم و پس از آنکه تصمیمی را عملی کردم و یا رفتاری را انجام دادم، تازه متوجه می‌شوم که آن خطا را انجام دادم.

همچنین در این مرحله می‌توانم با گوشزد کردن خطاهای دیگران به آنها نشان دهم که سطح خطاشناسی تا چه اندازه در من ارتقاء پیدا کرده و با گفتن نام و خصوصیات این خطاها، آنها را در این باره قانع کنم.

در این مرحله حتی می‌توانم برای هر یک از این نوع خطاها، تحلیل‌های چند صد کلمه‌ای بنویسم و مصداق‌های بی‌شماری از رفتارهای خودم، اطرافیان، دوستان و حتی مردم کوچه و بازار را هم بیاورم.

به هر حال به نظرم توقف در این مرحله مقدماتی نمی‌تواند اثر چندان متمایزی را در کیفیت زندگی شخصی ایجاد کند، پس بنابراین بهتر است یک گام فراتر بگذارم و وارد مرحله بعدی شوم.

  • در حین ارتکاب خطای شناختی متوجه می‌شوم:

در این مرحله کمی پیشروی کرده‌ام و لااقل حین تصمیم‌گیری، در گوشه‌ای از ذهنم دقیقا می‌دانم که کدام خطای شناختی را که قبلا درباره آن خوانده‌ام، در حال انجام دادن هستم.

به طور مثال یکی از خطاهایی که همین چند وقت پیش دچار آن شدم، خطای استدلال احساسی بود و هنگام تصمیم‌گیری به خوبی می‌دانستم، در حال ارتکاب چنین خطایی هستم، ولی باز همان کاری که به آن عادت داشتم را انجام دادم.

خطاهای شناختی که در این مرحله انجام می‌دهم به رغم اینکه نیمه آگاهانه است، آزاردهنده و دردناک هم هست چون هم می‌دانم گرفتار خطای شناختی شده‌ام و هم پس از این آگاهی به آن خطا ادامه می‌دهم. ولی به هر حال نیازمند زمان بیشتری هستم که بتوانم در برابر ارتکاب آنها ایستادگی کنم.

  • پیش از ارتکاب خطای شناختی متوجه شوم:

مرحله سوم ایده‌آل‌ترین مرحله است چون مرحله‌ای است که رفتارم و یا تصمیم‌گیریم را کاملا بررسی می‌کنم تا عاری از هر گونه خطای شناختی که با آنها آشنایی دارم، باشد. تصمیمی کاملا آگاهانه و براساس دانسته‌هایم.

به نظرم در این مرحله ذهن آنقدر ورزیده شده که می‌توان به شکل شهودی و براساس سیستم یک، به راحتی خطا را تشخیص داد و از ارتکاب آن اجتناب کرد.

راستش اوایل تصورم این بود که آشنایی با خطاهای شناختی دقیقا می‌تواند مرا به چنین نقطه‌ای برساند. ولی لااقل تجربه شخصی من نشان داد که به راحتی آن هم با خواندن چند مطلب و کتاب و یک آشنایی مختصر نمی‌توان به چنین مرحله‌ای جهش کرد.

باید گام به گام جلو آمد تا خطاها کم‌کم از ناخودآگاه به خودآگاه آمده و در نهایت بتوان از آنها اجتناب کرد.

۱ نظر
طاهره خباری

بایزید بسطامی و برف

به صحرا شدم دیدم که عشق باریده بود،

آن‌گونه که پای به برف می‌رود پای من به عشق فرو می‌رفت.

وقتی این جمله را در کتاب دفتر روشنایی، محمدرضا شفیعی کدکنی خواندم، اصلا باورم نمی‌شد که این سخنی از بایزید بسطامی باشد. چندین بار دوباره آن را خواندم. به نظرم تعبیر زیبا و لطیفی است.

پس از آن در صفحه بعد (صفحه ۳۱۰) خواندم:

بار خدایا!

هر کس که با من بد کرده است و بد گفته است،

نعمتِ خویش بر او انبوه کُن،

آن گونه که باد، دَم برف را در میان دره، توده و انبوه می‌کند.

به نظرم این هم استعاره زیبایی است و اگر با چشم خودم و در این کتاب نمی‌خواندم، هرگز باور نمی‌کردم که این سخنان متعلق به بایزید بسطامی باشد و به تعبیر خود او:

این حدیث همچون باریدن برف است در تابستان؛

وجودِ آن غریب است و بقای آن غریب‌تر.

۳ نظر
طاهره خباری