نگارش و ویرایش متن

پی‌نوشت عکس: این تصویر متعلق به اولین تمرین مربوط به درس چالش نگارش متن هزار کلمه‌ای است. وقتی که این تمرین را برای اولین بار انجام دادم دلم نیامد که این برگه را دور بیاندازم. امروز هم به شکل کاملاً تصادفی آن را بین برگه‌هایم دیدم.

در کل از اینکه متنی را بنویسم و بارها و بارها آن را بخوانم و ویرایش کنم، خوشم می‌آید. اکثر اوقات هنگامی که متنی را می‌نویسم، حداقل یک بار از اول آن را می‌خوانم تا از درست بودن آن مطمئن شوم. گاهی هم فکر می‌کردم این کارم اشتباه است و با این کار وقتم را تلف می‌کنم. برای همین مدتی از این بابت نگران بودم ولی بعد از اینکه از ویلیام زینسر خواندم که بارها و بارها می‌توان جملات را بازنویسی کرد و حتی جملات بازنویسی شده را می‌توان دوباره بازنویسی و ویرایش کرد، با خیال راحت‌تری متن‌هایی را که می‌نویسم، ویرایش می‌کنم.

۰ نظر
طاهره خباری

مغز تعدیل‌کننده

امان از دست مغز و امان از اینکه مغز نمی‌گذارد یک لذت را مدام و با همان شدت اولیه تجربه‌اش کنی.

می‌آید وسط و دخالت می‌کند و همه چیز را به تعادل و گاهی به خنثی بودن می‌کشاند.

شاید بشود دست پنهان تکامل را هم این وسط به وضوح دید.

شاید اصلاً این همه هیجان و لذت قرار نیست ثانیه به ثانیه زندگی را سرشار کند.

شاید قرار است به کارهای دیگرمان هم برسیم.

ولی من دوست ندارم کاری به جز این لذت‌های تکراری را تجربه کنم. از تکراری شدن‌شان هم نمی‌خواهم خسته شوم.

می‌خواهم از مغزم عاجزانه و ملتمسانه درخواست کنم که:

«لطفاً بگذار همین یک لذت را بارها و بارها با همان شدت اولین بار، تجربه کنم.

خواهشاً این یک مورد را تعدیل نکن.

متشکرم.»

۰ نظر
طاهره خباری

تفکر واگرا و همگرا

مدت زیادی هست که با تفکر واگرا و همگرا از طریق درس‌های تصمیم‌گیری آشنا شده‌ام. اما راستش تا همین چند وقت پیش به این آموخته خودم دقت زیادی نکرده بودم و از اهمیت آن غافل بودم. اما چند وقتی است که متوجه شدم که داشتن تفکر واگرا در حل مسائل و مشکلات تا چه اندازه اهمیت و ضرورت دارد.

به خاطر داشتن مفهوم واگرایی در ذهن کمک می‌کند تا به اولین پاسخی که به ذهن‌مان می‌رسد بسنده نکنیم و احتمال وجود پاسخ‌های دیگر را نیز در نظر گرفته و درباره آنها هم کمی فکر کنیم.

برای همین با خودم قرار گذاشته‌ام که برای سوالاتی که در ذهنم شکل می‌گیرد، تا حد امکان به اولین پاسخی که به ذهنم می‌رسد، قانع نشوم و با خودم کمی بیشتر فکر کنم که شاید پاسخ‌ها و یا دلایل دیگری نیز وجود دارد که در برخورد اول ممکن است دور از ذهنم باشد.

۰ نظر
طاهره خباری

ناظم حکمت، مقدمه، و یک شعر

اول اینکه:

به تازگی از ناظم حکمت کتاب شعری به نام «تو را دوست دارم چون نان و نمک» را خریده‌ام. او یکی از معروف‌ترین شاعران و از پیشگامان شعر نو در ترکیه است. پدربزرگ ناظم حکمت شاعر بوده و مادرش نیز شیفته لامارتین بود و به زبان فرانسه شعر می‌خواند. برای همین او می‌گوید: «در خانه‌ی ما شعر دست بالا را داشت... اگر اشتباه نکنم دومین شعرم را در ۱۴ سالگی سرودم.»

مقدمه‌ای که او برای این کتاب نوشته توجه مرا به خودش جلب کرد:

در کودکی یکی از بزرگترین عذاب‌ها برایم این بود که به عنوان جریمه هر غلط املائی‌ام را ۲۵ بار بنویسم.

امروز عذابی بالاتر از این نیست که برای کتاب چاپ شده‌ام مقدمه بنویسم. کتاب نوشته شده است و به عقل و شعور خواننده‌ام هم ایمان دارم. پس چه نیازی به مقدمه است؟

چه فایده دارد بنویسم نظرم درباره‌ی هنر چنین است و چنان.

اگر در کتابم دید من نسبت به هنر و جنبه‌های گوناگون آن برای خواننده روشن نشده است دیگر هر تلاشی بیهوده به نظر می‌رسد.

این را که خواندم یاد کتابی افتادم که بیش از ۶۰ صفحه مقدمه داشت و خیلی وقت پیش آن را خوانده بودم. حالا نمی‌خواهم بگویم مقدمه نوشتن برای کتاب‌ها کار مفید یا غیرمفیدی است. ولی از نگاه ناظم حکمت برای توجیه ننوشتن مقدمه خوشم آمد. برخلاف عرف رایج همه نویسندگان، او ترجیح داده بود که اگر حرف و نظری دارد در متن اصلی کتاب‌هایش بگوید و دیگر نیازی نیست که برای ترغیب خواننده به خواندن نوشته‌هایش، برای او مقدمه‌سرایی کند.
  

دوم اینکه:

تمامی شعرهای کتاب «تو را دوست دارم چون نان و نمک» خطاب به همسرش است. شعرهایی زیبا و لطیف و پُراحساس.

یکی از شعرهای این کتاب، شعری به نام «نامه از همسرم» است، که در اینجا فقط بخشی از آن را که واقعاً از خواندنش خوشم آمد را می‌نویسم:

می‌خواهم پیش از تو بمیرم

آیا آن که بعد می‌میرد

آن را که پیشتر مُرده

خواهد یافت؟

می‌خواهم بسوزانندم

خاکسترم را در ظرفی بریزند

بر تاقچه اتاق تو.

ظرف را

از شیشه‌ای شفاف کن

تا درونم را ببینی.

می‌بینی فداکاریم را؟

از خاک شدن دست می‌کشم

از گُل شدن دست می‌کشم

تا کنار تو باشم.

خاکستر می‌شوم

تا با تو زندگی کنم

آنگاه، وقتی تو هم مُردی

می‌توانی دورن شیشه بیائی

تا آنجا با هم زندگی کنیم.

خاکستر تو، خاکستر من...

چنان درهم شده‌ایم

که حتی اگر ذره‌ای از ما بردارند

اتم به اتم پیش هم نشسته‌ایم

با هم به روی زمین پخش می‌شویم.

روزی اگر گُلی وحشی

نَمی برگیرد

و سر بیرون زند

حتماً دو شکوفه خواهد داشت

یکی تو

یکی من...

۱ نظر
طاهره خباری

باد و برگ

عباس کیارستمی کتاب شعری به نام «باد و برگ» دارد که حاوی شعرهایی بسیار کوتاه است. برخی از شعرهای او در این کتاب به شکل سوال است که گاهی ذهن را به خودش قلاب می‌کند، به طور مثال می‌پرسد:

درخت‌های کهن به نهال‌های کوچک چگونه می‌نگرند؟

باغم را فروختم امروز آیا درختان می‌دانند؟

موادی ناهمگون در غلیان آبی جوشان سرانجام به هم پیوستند. پختگی در پیوند است؟

در کل شعرهایش به نظرم زیباست. یکی از آنها را که من خیلی دوست دارم، این شعر است:

امروز را

در خانه می‌مانم

و در به روی کسی نمی‌گشایم،

اما بی در و پیکر است خانه ذهنم

می‌آیند و می‌روند دوستان ناموافق

آشنایان ناسازگار

۰ نظر
طاهره خباری

مصداقی از قانون پارکینسون

هارد لپ‌تاپ من چند مدتی بود که به رنگ قرمز درآمده بود و به من هشدار می‌داد که فضا برای اطلاعات جدید محدود است.

در نگاه اول به عنوان اولین گزینه، خرید یک هارد مطرح می‌شود که بتوانم با انتقال فایل‌هایی که فعلاً آنها را نیاز ندارم، هارد را کمی خلوت کنم.

گزینه دیگر رایت کردن فایل‌های اضافی بر روی DVD است. چون قبلاً هم این کار را کرده بودم.

گزینه دیگر خرید یک لپ‌تاپ جدید است که حافظه بیشتری هم داشته باشد. چون لپ‌تاپ فعلی خودم را سال ۸۹ خریده‌ام و با تعویض آن علاوه بر فضای بیشتر، صاحب یک لپ‌تاپ نو هم می شوم.

اما طبق قانون پارکینسون، با افزایش حافظه به احتمال زیاد ۲ الی ۳ سال دیگر در همین نقطه‌ای قرار می‌گیرم که الان هستم.

برای همین نگاهی به محتویات پوشه‌ها کردم. دیدم ۳۳ گیگ فایل ویدئویی دارم که فقط آنها را دانلود کرده‌ام بدون آنکه بخواهم نصف یا حتی یک سوم آنها را ببینم؛ ۲۰ گیگ فایل‌های آموزشی زبان دارم که از سال‌ها پیش باقی مانده است و تقریبا یک سالی هست که حتی یک کلیک هم روی پوشه آن نکرده بودم؛ همچنین بیش از ۱۰۰ فایل PDF کتاب دارم که فقط به خاطر اینکه شاید روزی فرا برسد و آنها را بخوانم، آرشیو کرده‌ام و...

احساس کردم دچار نفرین منابع شده‌ام. منابع و اطلاعاتی که طی سال‌ها ذخیره‌سازی کرده‌ام، بدون اینکه بخواهم از آنها به‌درستی استفاد کنم. هر چند برای من آرشیو کردن کار لذت‌بخشی است ولی به نظرم بهتر است این عادت را کمی تعدیل کنم. مخصوصاً این روزها که با یک سرچ ساده در گوگل می‌توان به‌راحتی و در کسری از ثانیه به همه این منابع و اطلاعات دسترسی پیدا کنم.

عاقلانه‌ترین راهی که به ذهنم رسید، پاک کردن فایل‌هایی بود که لااقل در یک سال اخیر بدون هیچ‌گونه استفاده‌ای، آنها را ذخیره‌سازی کرده بودم. هر چند برخی از آنها را هم که نتوانستم به این شکل عاقلانه پاک کنم، به هاردی دیگر منتقل کردم تا اگر آنها را هم تا سال آینده استفاده نکردم، به کلی آنها را پاک کنم.

از طرفی پاک کردن چنین مواردی تجربه جالبی برای من به حساب می‌آید. چون همیشه احساس کرده‌ام وقتی چیزی را از حافظه وسایل دیجیتال خودم پاک می‌کنم، انگار ذهن خودم هم سبک‌تر و خلوت‌تر می‌شود.

۱ نظر
طاهره خباری

زندگی و مرگ در هر روز

آثار عرفان نظر‌آهاری را خیلی دوست دارم. تقریباً تمامی آثار ایشان را خوانده‌ام. نوشته‌ها و شعرهای بسیار روان و ساده و شیرینی دارد. هر بار که یکی از آثار او را برای خواندن چندباره انتخاب می‌کنم، آنقدر غرق در خواندنش می‌شوم که به یکباره می‌بینم به آخر کتاب رسیده‌ام.

عرفان نظر‌آهاری در آخرین داستان کتاب «من هشتمین آن هفت نفرم» متن زیبایی درباره زندگی و مرگ هر روزه‌ای که برای همه ما بارها و بارها رخ می‌دهد، دارد که من آن را خیلی دوست دارم و از خواندن آن واقعا لذت می‌برم:

حوا، هر روز کودکی به دنیا می‌آورد و فردا او را به خاک می‌سپارد.

حوا می‌داند زندگی درنگی کوتاه است؛ و آن درنگ را به شکر و شادی و شکوه پاس می‌دارد، زیرا خدا این گونه دوست دارد.

حوا فرزندش را به خاک می‌دهد، امیدش را اما نه؛

و هر روز که از گورستان برمی‌گردد، خاک پیراهنش را می‌تکاند، دست‌هایش را از مرگ می‌شوید،

روبه‌روی آینه‌ی تمام قد آسمان می‌ایستد، سینه‌ریز ستاره‌اش را به گردن می‌آویزد و گوشواره‌های حلقه‌ای ماه نشانش را به گوش می‌کند.

سرخابی از شقایق به گونه می‌مالد و عطری از زندگی به پیرهنش می‌زند، چندان که جهان خوشبو می‌شود...

او هر صبح با خورشید طلوع می‌کند و یقین دارد که غروب هرگز پایان خورشید نخواهد بود.

او پابه‌پای این دایره، این هستی می‌رقصد و مرگ را پا‌به‌پای زندگی می‌خندد...

به نظرم مفهوم این متن شبیه به این حرف John Updike است:

Each day, we wake slightly altered, and the person we were yesterday is dead,

so why be afraid of death, when death comes all the time?

۰ نظر
طاهره خباری

More, Less, Better

The opposite of "more" 

It's not "less."  

If we care enough,

the opposite of more is better.

خواندن این جملات در وبلاگ Seth Godin بدجوری ذهن مرا به خودش مشغول کرد. تا به حال لغت «کمتر» را متضادی برای «بیشتر» می‌دانستم. اما ست گادین می‌گوید متضاد لغت بیشتر، «بهتر» است. برای آنکه شاید بتوانم مفهوم حرف او را بهتر درک کنم برای خودم چند مثال زدم:

- در گذشته درباره موضوعی از انعطاف‌پذیری بیشتری برخوردار بودم. حالا می‌خواهم اینگونه نباشد. به جای اینکه بگویم می‌خواهم انعطاف‌پذیری کمتری داشته باشم، بگویم: «از این به بعد در این زمینه انعطاف‌پذیری بهتری از خودم نشان می دهم».

- دیگر تصمیم ندارم وقت بیشتری را با تعدادی از دوستانم بگذارنم. به‌جای اینکه بگویم از این به بعد وقت کمتری را با آنها صرف می‌کنم، بگویم: «از این پس، وقت بهتری را با دوستانم می‌گذارنم».

- هزینه‌هایم در زمینه خاصی بیشتر شده. به‌جای اینکه به گویم می‌خواهم هزینه‌هایم را کمتر کنم، بگویم: «از این به بعد در این زمینه بهتر هزینه می‌کنم».

وقتی به این چند مثال نگاه می‌کنم می‌بینم که یک تغییر کلمه تا چه اندازه باعث می‌شود به یک مسأله از زاویه دیگری نگاه کنم. وقتی می‌گویم کمتر، یعنی اینکه هر چه فعلا هست، بیشتر و زیاد است و به هرحال باید کمتر شود. ولی وقتی به جای آن می‌گویم «بهتر» دیگر لزوماً مقداری برای آن مشخص نکرده‌ام و تاکید به‌جای کمیت بر کیفیت است.

این کیفیت در این مثال‌ها می‌شود: کیفیت انعطاف‌پذیری، کیفیت صرف وقت، کیفیت هزینه کردن.

از طرفی شاید کیفیت در برخی موارد با افزایش قابل دستیابی باشد و در برخی موارد با کاهش.

البته همه اینها برداشت اولیه‌ی من از تضاد بین این دو کلمه است. ولی روی هم رفته نکته جالبی است که به نظرم برای درک آن باید درباره‌اش بیشتر و بهتر فکر کنم.

۱ نظر
طاهره خباری

از این آدم‌ها باید ترسید

باید ترسید از آدم‌هایی که حقارت‌های درونی‌شان را موقع رانندگی در ملاء عام به نمایش می‌گذارند.

باید ترسید از آدم‌هایی که در خیابان‌های شهر، سوار بر ماشین، جنون سرعت احاطه‌شان می‌کند.

باید ترسید از آدم‌هایی که با سرعت ۱۲۰ کیلومتر بر ساعت، موبایل به دست رانندگی می‌کنند.

باید ترسید از آدم‌هایی که برای تفریح و سرگرمی در خیابان‌ها بین ماشین‌ها لایی می‌کشند.

باید ترسید از آدم‌هایی که درون ماشین و حین رانندگی در حال کشیدن قلیان هستند.

باید ترسید از آدم‌هایی که احترام‌شان به قوانین رانندگی فقط در حضور پلیس است.

باید ترسید از آدم‌هایی که خلاف‌های رانندگی خود را در جا با پول می‌خرند.

باید از این آدم‌ها ترسید...

۳ نظر
طاهره خباری

انیمیشنی به نام Piper

چند وقت پیش انیمیشن کوتاهی به نام Piper  که توسط شرکت پیکسار ساخته شده است را دیدم.

به نظرم انیمیشن آموزنده‌ای است که به زیبایی مواجه با ترس و استقلال پیدا کردن یک پرنده کوچک را به تصویر کشیده است.

 نکته‌ای که در این انیمیشن توجه مرا جلب کرد، ترس پرنده کوچک از محیط اطرافش بود. اینکه تصور می‌کرد، ممکن است جانش به خطر بیفتد. در حالی که پس از مدتی متوجه شد که ترسش بی‌مورد است و محیط اطرافش غنی از مواد غذایی است و او تنها باید به خودش جرأت تجربه کردن چیزهای جدید را بدهد.

به نظرم گاهی عدم شناخت محیط و یا آگاه نبودن به منابع و قابلیت‌هایی که هم در محیط اطراف‌مان و هم در وجود خودمان است، باعث چنین ترس‌های بی‌مورد یا Phobia‌هایی می‌شود و به شکلی ما را فلج می‌کند.

ترس‌هایی که گاهی باعث وابستگی بیش از حد ما به اطرافیان می‌شود. در حالی که شاید نیاز است که کسی به ما بگوید: «عزیزم تو خودت باید به تنهایی از پس مسایل و مشکلات و نیازهای خودت بربیایی». کاری که دقیقا مادر این پرنده کوچک انجام داد (و همیشه این نوع برخورد حیوانات با فرزندان‌شان برای من جالب بوده است).

آن وقت است که مجبور می‌شویم خودمان این ترس‌های بی‌مورد را کنار گذاشته و سعی کنیم برای تامین نیازهای خودمان دست به عمل بزنیم.

۱ نظر
طاهره خباری