رسیدن به پختگی

در خانه‌ی یکی از آشنایانم درختچه‌ی انار زینتی کوچکی است که اوایل پاییز انار‌های بسیار کوچک زیبایی می‌دهد.

صاحب این انارها برایم می‌گفت: «اگه دیدی یکی از انارها ترک برداشته نشونه‌ی اینه که اون انار رسیده و شیرین شده و قابل خوردنه».

در واقع ایشان ترک خوردن انار رو نشانه‌ی پختگی انار می‌دانست.

من هم هر بار که به آن انارها نگاه می‌کردم به‌نظرم می‌آمد هر چیزی که نیاز به گذر زمان و رسیدن به پختگی دارد، دارای نشانه‌ای است.

به عنوان نمونه انسان‌های پخته را می‌توان از رفتارشان، از گفتارشان، از افکارشان و از نوع نگاه‌شان به مسائل مختلف،‌ تشخیص داد.

زیرا رسیدن به پختگی باعث می‌شود:

* مزه‌ی رفتارها به شکل محسوسی از حالت تلخ و گس به شیرینی و حلاوت تغییر کند.

* همدلی و همدردی بیش از پیش احساس شود.

* نظرات عمیق‌تری دیده و شنیده شود.

* رفتارهای تکانشی دیده نمی‌شود.

* اهداف با ابعاد گسترده‌تر و بلندمدت‌تر انتخاب می‌شود.

* حرفه‌ای بودن به شکل محسوسی احساس می‌شود.

در کل هر چه هست رسیدن به پختگی در هر زمینه‌ای نیاز به زمان دارد و چه خوب گفته‌اند که:

بسیار زمان باید، تا پخته شود خامی

و گذر این زمان بسیار، هم نیاز به ممارست و تلاش دارد و هم نیاز به صبر و صبوری کردن.

 

پی‌نوشت نامربوط: این آخرین پست «یادداشت من» است. دوستانی که مایل هستند نوشته‌های من را دنبال کنند و بخوانند، باعث افتخارم است که از این پس در وب‌نوشته‌های طاهره خباری در خدمت شما باشم.

۰ نظر
طاهره خباری

کدام اپلیکیشن کتاب‌خوان: فیدیبو یا طاقچه؟

از اواسط سال ۹۵ تصمیم گرفتم که عادت کتاب‌ خواندن به شکل دیجیتالی را در خودم ایجاد کنم.

با کمی جستجو با اپلیکیشن فیدیبو آشنا شدم و چند کتاب با آن خواندم.

بعد از آن در حال جستجوی کتابی، متوجه شدم که اپلیکیشن دیگری به نام طاقچه هم وجود دارد. بعد از اینکه کتاب مورد نظرم را خریدم و مشغول خواندن آن شدم، تصمیم گرفتم که مقایسه‌ای بین این دو اپلیکیشن داشته باشم تا ببینم کدام‌یک از آنها قابلیت‌های بهتر و بیشتری دارد و من با کدام‌یک از آنها راحت‌تر هستم.

آنچه که در ادامه می‌خوانید صرفاً مقایسه‌ای ساده است که قاعدتاً نشأت گرفته از سلیقه‌ی شخصی من است و مسلماً هر کسی که تجربه‌ی کار با یکی از این اپلیکیشن‌ها را داشته، می‌تواند نظری همسو یا غیرهمسو با من نیز داشته باشد.

مورد اول: کتاب‌خوان فیدیبو در مقایسه با کتاب‌خوان طاقچه، دارای کتاب‌های بیشتری است اگرچه حجم کتاب‌ها در هر دو کتاب‌خوان به صورت مرتب در حال افزایش است. البته در هر کدام از این کتاب‌خوان‌ها، کتاب‌هایی وجود دارد که در دیگری موجود نیست.

مورد دوم: مقایسه‌ی قیمت تعدادی از کتاب‌های مشترکی که بین این دو کتاب‌خوان وجود داشت، نشان می‌داد که تفاوت قیمتی بارزی بین آنها وجود ندارد. مگر در مواردی که یکی از آنها برخی از کتاب‌ها را در ایامی خاص به صورت رایگان و یا با تخفیف‌هایی در اختیار خوانندگان خود قرار می‌دهد.

مورد سوم: در فیدیبو چهار حالت مختلف نور پس زمینه (شب، خاکستری، سپیا و روز) به همراه شش نوع فونت وجود دارد و تنظیم فاصله‌ی بین خطوط و اندازه‌ی فونت نیز امکان‌پذیر است.

طاقچه هم با ۴ حالت مختلف نور پس‌زمینه و ۵ فونت (نازنین‌تر، زر، بدر، میترا و رویا)، می‌توان فاصله‌ی بین خطوط را حین خواندن تنظیم کرد.

مورد چهارم: در متن‌ها کتاب‌های کتاب‌خوان فیدیبو می‌توان با چهار رنگ مختلف هایلایت کرد و یادداشت‌گذاری نیز کرد. هم قسمت‌های هایلایت شده و هم یادداشت‌ها را نیز می‌توان به صورت جداگانه و به شکل فهرست شده دید و در میان آنها جستجو کرد.

در فیدیبو به شکل پیش‌فرض یادداشت‌ها به اشتراک گذاشته می‌شوند و سایر افرادی که کتاب یکسانی را در حال خواندن هستند می‌توانند یادداشت‌های یکدیگر را مشاهده کنند. هرچند می‌توانیم در حین یادداشت‌گذاری، علامت به اشتراک‌گذاری را برداشته تا یادداشت مورد نظرمان به شکل شخصی و تنها برای خودمان باقی بماند. البته نیاز به گفتن ندارد که امکان حذف هایلایت‌ها و یادداشت‌ها همیشه وجود دارد.

در کتاب‌خوان طاقچه نیز امکان هایلایت کردن (با ۵ رنگ مختلف) و یادداشت ‌گذاری نیز وجود دارد، البته با این تفاوت که بخش‌های هایلایت شده و یادداشت‌گذاری شده به صورت یکجا و با هم فهرست می‌شوند که از نظر رنگی و با یک علامت، از یکدیگر قابل تفکیک هستند. از طرف دیگر، ویژگی کاربردی که در طاقچه وجود دارد این است که بخش‌های یادداشت‌گذاری یا هایلایت شده را می‌توانیم خارج از فضای این کتاب‌خوان مثلاً در واتس اپ، تلگرام، اینستاگرام و... نیز به اشتراک گذاشت.

البته لازم به ذکر است که هایلایت کردن در طاقچه برای من خیلی راحت‌تر بود ولی در فیدیبو هنگامی که می‌خواستم قسمتی از متن را هایلایت کنم با کمی مشکل مواجه می‌شدم و برخی از کلمات و جملات به شکل ناقص هایلایت می‌شدند.

مورد پنجم: به‌نظرم یکی از مزایای بسیار خوب در کتاب‌خوان‌ها امکان جستجوی ساده و سریع در متن کتاب‌هاست.

در فیدیبو بعد از وارد کردن عبارت مورد نظر، لیست جستجو به طور کامل نشان داده می‌شود و می‌توان از میان موارد نمایش داده شده یکی را انتخاب کرد ولی در طاقچه مورد جستجو شده یکی یکی به نمایش در می‌آید.

نتیجه‌ کلی: به‌نظرم اساسی‌ترین ویژگی یک اپلیکیشن کتاب‌خوان، داشتن آرشیو بزرگی از کتاب‌ها در زمینه‌های مختلف است که در این زمینه فیدیبو  پیشتاز است. به‌جز راحت بودن بیشتر هنگام هایلایت کردن و همچنین به اشتراک‌گذاری خارج از فضای اپلیکیشن، به‌شخصه، ویژگی بارز و برتری میان این دو اپلیکیشن کتاب‌خوان مشاهده نکردم.

 

پی‌نوشت: البته علاوه‌بر دو اپلیکیشن نام برده در اینجا، انتشارات مختلفی از جمله نشر نی، نشر چشمه، نشر افق، ققنوس و نشر قطره نیز برای کتاب‌ّای منتشر شده‌ی خودشان اپلیکیشن‌هایی دارند که فضای آنها دقیقاً همانند فیدیبو است. اپلیکیشن‌های دیگری هم مانند پاتوق کتاب وجود دارد که تا به حال تجربه‌ی کار با آنها را نداشته‌ام.

 

مطالب مشابه:

به چه روشی می‌توانم از آمازون کتاب بخرم؟

به چه روشی می‌توانم از آمازون کتاب بخرم؟ (جمع‌بندی)

۳ نظر
طاهره خباری

ساعت‌ساز نابینا کیست؟

مدتی است که مشغول خواندن کتاب ساعت‌ساز نابینا نوشته‌ی ریچارد داوکینز هستم. قبلاً هم کتاب سرگذشت شگفت‌انگیز حیات روی زمین را از او خوانده بودم. یکی از جذابیت‌های کتاب‌ها و نوشته‌های داوکینز برای من، نوع استدلال آوردن و تحلیل کردن و زبان ساده و قابل فهم اوست.

وقتی که شروع به خواندن کتاب ساعت‌ساز نابینا کردم، در وهله‌ی اول کنجکاو بودم تا ببینم دلیل نام‌گذاری این کتاب چیست؟ و ساعت‌ساز نابینا چه کسی است؟

داوکینز در همان فصل اول می‌گوید:

انتخاب طبیعی ناآگاه و نابیناست... هدفی در سر ندارد.

اصلاُ نه سری دارد و نه چشم بصیرتی که با آن نقشه‌ای برای آینده داشته باشد. نه پیش‌بینی می‌کند نه بینایی دارد.

اگر او را ساعت‌ساز طبیعت بدانیم، او ساعت‌سازی نابیناست.

البته او در ادامه نیز توضیح می‌دهد که این عنوان را از ویلیام پالی نویسنده‌ی کتاب شناخت خدا از طبیعت (+)، اقتباس کرده است.

آقای پالی کتابش را در سال 1802 نوشت و با استفاده از آنالوژی ساعت‌ساز (Watchmaker Analogy) به توصیف طبیعت و وجود خداوند و طراحی هوشمند پرداخت.

اما حدود نیم قرن پس از انتشار این کتاب، چارلز داروین با انتشار کتابِ منشأ انواع در سال 1859، طبق مشاهداتی که طی سال‌ها جمع‌آوری کرده بود، توصیف و توضیح دیگری برای طبیعت ارائه کرد که به نظریه‌ی داروین معروف است. نظریه‌ای که به اعتقاد داوکینز عمیق‌ترین نظریه درباره‌ی چیزهای زنده است.

داوکینز کتاب ساعت‌ساز نابینا را در سال 1986 و در یازده فصل نوشت و محور اصلی این کتاب را نیز به توضیح درباره‌ی دگرگشت (Evolution) و انتخاب طبیعی (Natural Seletion) اختصاص داده است.

۲ نظر
طاهره خباری

سفر و حس تعلق نداشتن

خوب یا بد، من به خانه و اتاقی که در آن زندگی می‌کنم حس تعلق دارم. حسی که حاصلش برای من آرامش است. شاید به این دلیل که می‌توانم مکانی را که در آن زندگی‌می‌گنم، آنگونه که دلم می‌خواهد مدیریت کنم. از چیدمان وسایل گرفته و تنظیم نور و خوشبو کردن هوا با همان رایحه‌ی دوست‌داشتنی تا جزئی‌ترین موارد ممکن.

اما در سفر چنین حسی را ندارم. در سفر همه چیز و همه جا برایم جنبه‌ی موقتی و گذرا بودن را دارد. خیلی هم سعی نمی‌کنم به مکانی که در آنجا هستم انس بگیرم.

یکی از استعاره‌های معروف درباره‌ی زندگی «سفر زندگی» است. اینکه زندگی هم مانند یک سفر، شروع و پایانی دارد و انسان در این ره‌گذر همانند یک مسافر روزها را یکی پس از دیگری طی می‌کند و در آخر با مرگ خودش به این سفر پایان می‌دهد. 

اینگونه نگاه کردن به زندگی به‌نظرم باعث می‌شود تا همیشه حس تعلق نداشتن در کنار حس تعلق داشتن را با هم تجربه کنیم.

از طرفی تجربه‌ی چنین حسی بسته به سبک زندگی افراد در زمان‌ها و مکان‌های مختلف می‌تواند متفاوت از هم باشد.

شاید انسان‌های اولیه‌ای که سبک زندگی‌شان شکارگر-خوراک‌جو بود، «سفر زندگی» برایشان تنها یک استعاره نبود. بلکه خود زندگی آنها اینگونه بود. 

آنها با توجه به منابع غذایی که در محیط اطراف‌شان پیدا می‌کردند، مرتبط از جایی به جای دیگر می‌رفتند و به شکلی زندگی می‌کردند که گویی همواره در حال سفر کردن هستند.

ولی به‌گمانم از ۱۲ هزار سال پیش و با انقلاب کشاورزی و رایج شدن سبک یکجانشینی، این حس تعلق به مکانی خاص، رفته‌رفته در وجود انسان‌ها ریشه دواند. وجود زمین کشاورزی و تأمین مواد غذایی از یک‌جا باعث می‌شد تا نیاز به جابه‌جایی از یک منطقه به منطقه‌ای دیگر کاهش یابد.به این شکل ساکن شدن انسان‌ها در یک‌جا کنار هم باعث شد تا آنها خود را متعلق به آنجا بدانند و حس تعلق و دلبستگی به محیط زندگی‌شان پیدا کنند.

به‌نظر می‌رسد سبک زندگی ما نیز موجب شده تا این حس -چه کم یا چه زیاد- در تک‌تک ما وجود داشته و یکی از زمان‌هایی که می‌توان دوباره حس تعلق نداشتن را تجربه کرد، هنگام سفر است.

۱ نظر
طاهره خباری

کتاب انسان خردمند

پس از اینکه محمدرضا شعبانعلی کتاب انسان خردمند را معرفی کردند، من هم نظر خودم را در آنجا نوشتم ولی دوست داشتم باز هم چند خطی درباره‌ی این کتاب در وبلاگم بنویسم.

در این کتاب یووال نوح هراری با مرور تاریخ ۷۰‌هزار ساله‌ی انسان نشان می‌دهد که این گونه‌ی حیوانی نسبت به سایر گونه‌ها، یک تازه‌ وارد به حساب می‌آید. تازه‌ واردی که به هر سرزمینی پا گذاشته، اثری از ویرانی و نابودی و انقراض را بر سایر گونه‌ها تحمیل کرده است.

جالب اینکه انسان‌ها حتی به همگونه‌های خودش نیز طی این عمر کوتاه حیات بر روی زمین نیز رحم نکرده و با پرپایی امپراتوری‌ها، استعمارها و جنگ‌ها، و از آن طرف با خلق مفاهیمی ذهنی از قبلی اسطوره‌ها، قانون و دین، نسل خودشان را مورد کشت و کشتار قرار داده‌اند.

به نظر هراری ظاهراً انسان‌های شکارگر-خوراک‌جو، به‌رغم داشتن ابتدایی‌ترین ابزار برای زندگی، ظاهراً زندگی به مراتب بهتری را نسبت به نسل‌های بعدی یعنی انسان‌های کشاورز داشتند. انسان‌های شکارگر-خوراک‌جو می‌توانستند آزادانه روی زمین حرکت کنند و در پی غذا و خوراک برای خودشان باشند، بدون اینکه دچار قحطی‌های فراگیر و یا بیماری شوند.

این در حالی بود که انسان عصر کشاورزی چون وابسته به زمین و محصولات کشت شده در آن بود، شدیداً تحت تأثیر تغییرات فصلی و آب و هوایی قرار می‌گرفت. از طرفی یکجا نشینی و تجمع افراد در کنار یکدیگر باعث به‌وجود آمدن بیماری‌هایی می‌شد که منشأ آنها آلودگی و عدم رعایت بهداشت بود. مرور چنین مشکلاتی که ناشی از انقلاب کشاورزی است، باعث می‌شود که هراری این بخش از تاریخ را «بزرگترین فریب»‌ بنامد.

یکی از نکات جالب در حرف‌های هراری، برای من این بود که ما نمی‌توانیم قاطعانه بگوییم انسان‌های امروزی چون ابزارهای پیشرفته‌تر و طول عمر بیشتر و امکانات به مراتب بیشتری در اختیار دارند، پس زندگی بهتری را در حال تجربه کردن هستند. احتمالاً یک انسان شکارگر-خوراک‌جو هم لذت‌های خاص خودش را از زندگی می‌برده و احساس آرامش را در زندگی تجربه می‌کرد و در کنار آن سعی می‌کرد زندگی آسوده‌تری را برای خود رقم بزند.

از طرفی هراری معتقد است که پیشرفت‌های بشر حاصل پیوند متقابل علم، امپراتوری و سرمایه است. چنین پیوندی باعث شده که ما همواره در یک انقلاب علمی دائمی باشیم و بتوانیم تسلط خود را بر محیط اطراف‌مان بیشتر و بیشتر کنیم. اگرچه نمی‌توان ادعا کرد که پیشرفت‌های بشر تا کنون همگی موجب خوشبختی او شده، چون بارها و بارها ثابت شده که افزایش دائمی قدرت بشر، لزوماً منجر به رفاه تک‌تک آنها نشده و از طرفی منجر به فلاکت و بدبختی سایر موجودات دیگر نیز شده است.

در کل وقایع تاریخی بیان شده در این کتاب و نوع نگاه هراری و تفسیرش از وقایع تاریخی برای من خیلی جالب و آموزنده بود. نگاهی که مثبت‌ها و منفی‌ها، تلخی‌ها و شیرینی‌ها، موافق‌‌ها و مخالف‌ها را در کنار هم قرار می‌دهد. نگاهی که در آن علاوه بر بررسی سیر تاریخی انسان‌ها، اثر انسان‌ها بر محیط اطراف‌شان و سایر موجودات را نیز لحاظ می‌کند.

 

  • تعدادی از جملات دوست‌داشتنی این کتاب برای من:

- انسان خردمند جهان را بیش از هر چیز به مدد زبان منحصربه‌فردش تسخیر کرد.

- ویژگی به‌راستی منحصربه‌فرد زبان ما، نه در قابلیتش برای انتقال اطلاعات درباره‌ی انسان‌ها و شیرها، بلکه در توانایی‌اش برای انتقال اطلاعات درباره‌ی چیزهایی است که اصلاً وجود ندارد.

- در تاریخ زیست‌شناسی، مدال «ویرانگر‌ترین گونه در تاریخ زیست‌شناسی» بر گردن ماست!

- جوهر انقلاب کشاورزی همین است: توانایی زنده نگه‌داشتنِ بیشترین انسان‌ها تحت نامساعد‌ترین شرایط.

- با ابداع خط، ما شروع کردیم به شنیدن صدای تاریخ از طریق گوش بازیگرانش.

- تاریخ هم، مانند تکامل، به خوشبختی تک‌تک موجودات زنده بی‌اعتنا بوده است. و تک‌تک انسان‌ها هم به سهم خود، معمولاً ناآگاه‌تر و ناتوان‌تر از آن‌اند که بتوانند همسو با منافع خود بر مسیر تاریخ تأثیر بگذارند.

- اگر چه دهه‌های اخیر دوران طلایی بی‌سابقه‌ای برای بشر بوده‌اند، هنوز زود است که بدانیم آیا اینها تغییراتی بنیادی در جریان‌های تاریخ هستند یا یک خوش‌اقبالی مقطعی.

۱ نظر
طاهره خباری

اندر مصائب جذابیت

داشتم مطلبی را در روزنوشته‌های محمدرضا شعبانعلی می‌خواندم که به این جمله رسیدم:

انسانها، خبرها و پیام‌ها را نه برا اساس صحت آنها بلکه بر اساس جذابیت آنها نقل می‌کنند.

جذابیتی که جای صحت و درستی را گرفته است.

یادم می‌آید که قبلاً هم مطلبی دیگر در روزنوشته‌ها خوانده بودم درباره‌ی اینکه ما راه‌های جذاب را به راه‌های اثربخش ترجیح می‌دهیم.

نمی‌دانم چه بر سر ما آماده که این‌همه جذابیت برایمان در خیلی از چیزها مهم‌تر و اساسی‌تر به‌نظرم می‌رسد و وزن و اهمیت بیشتری به آن می‌دهیم.

می‌خواهیم کتاب بخوانیم، اول می‌پرسیم: «آیا کتاب جذابی است؟» به جای اینکه ببینیم «آیا آن کتاب برای ما مفید است؟»

می‌خواهیم مطلبی را بخوانیم، اول نگاه می‌کنیم ببینیم: «آیا جذاب نوشته شده است؟» به جای اینکه ببینیم «آیا آن مطلب حرف تازه و به درد بخوری برای ما دارد؟»

می‌خواهیم به حرف‌های فردی گوش دهیم، اول می‌پرسیم: «آیا جذاب صحبت می‌کند؟» به جای اینکه ببینیم «حرف‌های او تا چه اندازه درست است؟»

از طرفی اکتفا کردن به جذابیت باعث سحطی‌نگری هم می‌شود. به این صورت که زیبایی‌های ظاهری یک راهکار، یک حرف یا یک نوشته را ببینیم بدون اینکه حتی نیم‌نگاهی به اصل و باطن آنها بیاندازیم.

ای کاش بتوان در دنیای شتاب‌زده‌ی این روزها، زمانی را صرف صحت‌سنجی یا کارایی یا اثربخشی یا کیفیت چیزهایی که می‌خوانیم و می‌بینیم و می‌شنویم، کنیم.

۲ نظر
طاهره خباری

نظرگاه

دقت کلامی موردی است که در درس‌های تسلط کلامی با آن آشنا شدم و تا آنجا که بتوانم سعی می‌کنم در حرف‌ها و نوشته‌‌های خودم آن را رعایت کنم.

پس از آشنایی با این بحث‌ها بود که عبارت‌هایی مانند «به‌نظرم»، «فکر‌ می‌کنم»، «به گمانم»، «حدس می‌زنم» و... را بیش از پیش به‌کار می‌برم تا هم خودم متوجه باشم که حرف‌هایم نشأت گرفته از افکار و احوالات درونی خودم است و هم اینکه اگر کسی با آنها موافق یا مخالف بود، بداند که با یک نظر شخصی موافق یا مخالف است و نه یک نظر علمی و دقیق.

اخیراً نیز با اصطلاح «نظرگاه» آشنا شده‌ام. به نظرم اصطلاح جالبی است و به معنای جای نگریستن و نگاه کردن و مترادف با «دیدگاه» است.

«دیدگاه» را بارها و بارها دیده و خوانده بودم، اما شاید به این دلیل که واژه‌ای معمولی برایم شده بود، خیلی به عمق مفهوم آن دقت نکرده بودم. اما «نظرگاه» ترکیبی جدید برایم است. ترکیبی که وقتی با آن آشنا شدم متوجه شدم که وقتی این اصطلاح را در حرف‌های خودم به‌کار می‌برم یا دیگران آن را می‌گویند، در حال بیان کردن چه مفهومی هستند.

از طرفی دلیل دیگر جالب بودن چنین مفهومی برای من این است که وقتی می‌خواهم نظری بدهم، به این موضوع هم توجه کنم که نظر من از چه منظری است؟ آیا برای بیان چنین نظری، در جای درستی قرار گرفته‌ام؟ آیا از آن منظر فقط می‌توان به همان شکل دید و نظر داد؟ آیا با تغییر موضعم باز هم چنین نظری خواهم داد؟

از طرفی وقتی حرف‌های دیگران را می‌خوانم یا می‌شنوم به این موضوع هم دقت کنم که آنها از چه منظر و جایگاهی حرف‌ می‌زنند؟ آیا قبلاً چنین نظرگاهی را تجربه کرده‌ام یا اینکه آن نظرگاه برایم کاملاً جدید و ناشناخته است؟ اگر نظرگاهی برایم جدید است آیا برایم مقدور است که از آن منظر به مسأله‌ی خاصی نگاه کنم و آنچه را که می‌بینم برایم قابل درک و فهم است؟

قاعدتاً هر چه‌قدر بیشتر بخوانیم و ببینیم و خودمان را در معرض دیدگاه‌ها و نظرات مختلف قرار دهیم، می‌توانیم با نظرگاه‌های بیشتری آشنا شد. نظرگاه‌های موافق و مخالفی که هرکدام از آنها می‌تواند دریچه‌ی وسیع‌تر و گسترده‌تری برای نگاه‌ کردن به یک مسأله را به ما بدهد.

روی‌هم رفته هرچه بیشتر اصطلاح نظرگاه را در ذهنم مرور می‌کنم، بیشتر و بیشتر ترغیب می‌شوم تا اگر کتابی یا مطلبی یا مقاله‌ای یا نوشته‌ای خواندم و از نظرات آنها خوشم آمد، کمی هم وقت بگذارم و مطلبی هرچند کوتاه در نقد آن نظرات و دیدگاه‌ها بخوانم. به این شکل به خودم کمک می‌کنم تا یک موضوع را از نظرگاه‌ها و جایگاه‌های مختلفی ببینم و بسنجم.

به‌نظرم در این حالت است که می‌توانم از یک نظر به خوبی دفاع کنم و یا با نظری مخالفت کنم و از این مهم‌تر و بهتر اینکه غیرمتعصبانه‌تر و منصفانه‌تر درباره‌ی یک موضوع اظهار نظر کنم.

۰ نظر
طاهره خباری

می‌دود به های، می‌دود به هو

قبلاً نوشته بودم که چقدر شعر و نثر عرفان نظرآهاری را دوست دارم و از خواندن آنها لذت می‌برم. اولین قطعه از کتاب من بیابان، همسرم باد را خیلی دوست دارم:

باد می‌دود

بهار می‌دود

رود بی‌قرار می‌دود

ابر می‌دود درخت می‌دود

کوه استوار می‌دود

هر چه ساده هرچه سخت می‌دود

 

کرم خاکی از میان خاک

بی‌صدا می‌دود

پیچکی شکسته با عصا

می‌دود

سنگریزه‌ای بدون دست و پا

می‌دود

 

می‌دود ولی چرا؟

می‌دود ولی به مقصد کجا؟

 

غنچه‌های نوجوان درخت‌های پیر

آسمان سرفراز و خاک سربه‌ زیر

روزهای زود و سال‌های دیر

هرچه بود و هر چه می‌شود

هر چه رفت و هر چه می‌رود

می‌دود به سمت پس کجاست؟ کو؟

می‌دود به پای جستجو

می‌دود به های و می‌دود به هو

می‌دود فقط به سوی او

۲ نظر
طاهره خباری

شک ورزیدن

ویل دورانت در کتاب درباره‌ی معنی زندگی می‌گوید:

این جمله را دوست دارم.

شاید پس از مدتی شک‌ورزی در یک باور، آن باور محکم‌تر و استوارتر از قبل شود یا شاید متوجه شویم که آن باور کورکورانه و یا ناخودآگاه، در ذهن‌مان جا خوش کرده است.

اگرچه باورها هم اکثراً ذهنی هستند و هر کسی بسته به شرایط منحصربه‌فردی که در زندگی طی کرده، برخی از باورها برایش باورپذیر و برخی دیگر غیرقابل پذیرش هستند؛ ولی به‌نظرم پس از اینکه به باورها با دیده‌ی شک و تردید نگریستیم، می‌توان به شکل منطقی‌تری له یا علیه آن‌ها استدلال کرد.

۲ نظر
طاهره خباری

نمی‌‌توان فراموش کرد

اگر چیزی را

با عمق وجود

با ژرفای روح

و به تمامی

احساس کرده باشی

نمی‌توانی آن را فراموش کنی.

مگر می‌شود چیز عمیقی را به دست فراموشی سپرد

آن خاطره، آن احساس، آن تجربه، می‌ماند

شاید روزها بگذرند و بخواهند گرد فراموشی روی آن بریزد

اما چیزی را که جان از آن سرشار شود

هیچ گذری،

نه روزها، نه هفته‌ها، نه ماه‌ها و نه حتی سال‌ها

قدرت محو و کم‌رنگ کردن آن را نخواهند داشت.

۰ نظر
طاهره خباری