۳۰ مطلب در دی ۱۳۹۵ ثبت شده است

دَنگ

«مرگ رنگ» اولین مجموعه شعر از سهراب سپهری است که در سال ۱۳۳۰ منتشر شده است. در این مجموعه، شعری به نام «دَنگ» وجود دارد که درباره گذر زمان و فانی بودن هست:

دنگ...، دنگ...

ساعت گیج زمان در شب عمر

می‌زند پی در پی زنگ.

زهر این فکر که این دم گذر است

می‌شود نقش به دیوار رگ هستی من.

لحظه‌ام پُر شده از لذت

یا به زنگار غمی آلوده است...

لحظه‌ها می‌گذرد.

آنچه بگذشت، نمی‌آید باز.

قصه‌ای هست که هرگز دیگر

نتواند شد آغاز...

تند برمی‌خیزم

تا به دیوار همین لحظه که در آن همه چیز

رنگ لذت دارد، آویزم،

آنچه می‌ماند از این جهد به جای:

خنده‌ی لحظه‌ی پنهان شده از چشمانم.

و آنچه بر پیکر او می‌ماند:

نقش انگشتانم...

دنگ...

فرصتی از کف رفت.

قصه‌ای گشت تمام...

پی‌نوشت: یاد می‌آید این شعر را آنقدر دوست داشتم که حفظش کردم و حتی یکبار این شعر را از حفظ خواندم و صدای خودم را ضبط کرد و هر یک مدت آن را گوش می‌دادم.

۲ نظر
طاهره خباری

ارتباطات آنلاین درون‌ گراها

من خودم را آدم درون‌گرایی می‌دانم که از تنهایی‌ها و خلوت‌های خودم بیشتر از در جمع بودن انرژی می‌گیرم. در واقع سکوت و تنهایی را به سروصدا و در جمع بودن ترجیح می‌دهم. همین عامل هم باعث شده که در سبد ارتباطاتی خودم تعداد کمی دوست فیزیکی دارم که به معنای واقعی، ارتباط داشتن با آنها را دوست دارم و از بودن با آنها لذت می‌برم.

در کنار ارتباطات فیزیکی، ارتباطات آنلاین و دوست‌های آنلاین، تقریبا در دو سه سال اخیر، تجربه بسیار متفاوتی از ارتباطات را برای من رقم زده است.

به لطف وجود فضای گسترده اینترنت و شکل گرفتن ارتباطات آنلاین، به نظرم وسیع‌تر شدن ارتباطات نه تنها برای برون‌گراها بلکه برای درون‌گراها نیز راحت‌تر از گذشته شده است. سوزان کین در کتاب «سکوت» درباره ارتباطات آنلاین درون‌گراها می‌گوید:

تحقیقات نشان داده‌ است که احتمال اینکه درون‌گراها واقعیت‌های خصوصی و شخصی خودشان را، که حتی خانواده و دوستان‌شان هم از خواندن آنها متعجب شوند، به صورت آنلاین پخش کنند، بیشتر از برون‌گراهاست.

آنها به صورت آنلاین خودشان را بهتر نشان می‌دهند و می‌توانند زمان بیشتری را در برخی مکالمات آنلاین صرف کنند. آنها از امتیاز و موقعیت برقراری ارتباط به صورت دیجیتال استقبال می‌کنند.

همان شخصی که ممکن است هرگز در یک کلاس ۲۰۰ نفری دستش را برای پاسخ دادن به سوالی بالا نبرد، ممکن است بدون هیچ‌گونه مشکلی به راحتی در وبلاگ خود برای دو هزار یا حتی دو میلیون نفر خواننده مطلبی بنویسد.

همان فردی که معرفی خودش را به یک غریبه کار بسیار سختی می‌داند، ممکن است حضوری آنلاین داشه باشد و این رابطه‌ها را در دنیای واقعی هم گسترش دهد.

به نظرم نوشتن در این وبلاگ نیز برای من هم چنین دستاوردی داشته است. البته پیش از آنکه بخواهم به صورت منظم و مرتب در این وبلاگ بنویسم، ارتباط آنلاینی که در متمم با دوستانم برقرار کردم نیز دقیقا برای من مثل صحبت کردن در یک جمع چند صد نفری بود.

هر چند مدتی طول کشید که تصمیم گرفتم در «متمم» حرف‌هایم را بگویم. در واقع وقتی فضای آنجا را دوستانه و صمیمی یافتم و دیدم که همه با رعایت ادب و احترام با هم در حال تعامل هستند، من هم توانستم حرف‌ها و نظرات و آرزوها و خواسته‌ها و حتی خطاها و اشتباهات خودم را نیز بگویم و از بودن در آنجا حس فوق‌العاده خوبی را تجربه کنم. به نظرم بودن و صحبت کردن در جمعی دوستانه که همه دغدغه بهبود و رشد و پیشرفت خود را دارند، فرصت منحصربه‌فرد و ارزشمندی است.

اگرچه هنوز هم عمده انرژی خودم را از تنهایی‌های خودم به‌دست می‌آورم ولی به لطف وجود و دسترسی به فضای آنلاین، می‌توانم ارتباطات دوستانه و صمیمانه‌ای را تجربه کنم که هرگز برای آنها در فضای فیزیکی معادلی پیدا نخواهم کرد.

۲ نظر
طاهره خباری

قوی سیاه - قوی سفید

مدتی بود که خودم را برای دیدن یک قوی سیاه آماده می‌کردم. البته خیلی سخت است که در زمینه خاصی تا به حال هیچ قوی سیاهی را ندیده باشی و بعد سعی کنی، تصور کنی که حالا این قوی سیاه با چه شدت و قوتی می‌تواند با خود سیاهی بیاورد.

مهم‌تر اینکه بعد از دیدن آن باید چه کار کرد؟ چگونه می‌توان به اندازه لازم خود را برای دیدن و رویارویی با آن آماده کرد؟

من که تمام معادله‌ام را بر اساس قوی سفید نوشته بودم، حالا باید قوی سیاه را دقیقا در کدام قسمت معادله قرار می‌دادم. قوی سیاهی که با آمادنش معادله من را تبدیل به نامعادله‌ می‌کرد. نامعادله‌ای که احساس می‌کردم از حل آن عاجز هستم و من خودم را به اندازه کافی برای حل آن آماده نکرده‌ام.

به هر جهت برخلاف انتظاری که این مدت کشیدم، قوی سیاه در آخرین لحظه تبدیل به قوی سفید شد. قوی سفیدی که نمی‌توانم شدت خوشحالیم را از دیدنش پنهان کنم و سرخوشی حاصل از دیدنش امیدواری بیشتری نسبت به آینده را در من به‌وجود آورده است.

۱ نظر
طاهره خباری

شمیم و انجام چند کار همزمان

همیشه تصورم این بود که وقتی آدم‌ها بزرگ می‌شوند با توجه به مشغله کاری که پیدا می‌کنند، یک سری از کارها را به شکل موازی و همزمان انجام می‌دهند.

البته خود من هم تقریبا تا سال گذشته یکی از افرادی بودم که از اینکه بتوانم چند کار را به شکل همزمان انجام بدهم، به خودم می‌بالیدم ولی بعد از اینکه متوجه شدم که این کار چه اثراتی بر مغز می‌گذارد و یا اینکه با این کار توجه و تمرکز خودمان را از دست می‌دهیم، این عادت را تا حدود بسیار زیادی در خودم اصلاح کردم و تقریبا به ندرت پیش می‌آید که کارها را به شکل موازی و همزمان انجام بدهم.

هفته گذشته که شمیم پیش من آمده بود اول از من خواست که به او کاغذ و مداد رنگی بدهم تا نقاشی بکشد. چند دقیقه بعد گفت که برایش کارتون پخش کنم. من هم یکی از کارتون‌های مورد علاقه او را برایش پخش کردم.

بعد دیدم همزمان هم نقاشی می‌کشد و هم کارتون تماشا می‌کند. به او گفتم:

- شمیم داری چه کار می‌کنی؟

- دارم نقاشی می‌کشم.

- پس می‌خوای کارتون رو بعدا بذارم نگاه کنی؟

- نه! می‌خوام هم کارتون نگاه کنم و هم نقاشی بکشم.

- آخه این‌جوری که نه از کارتون چیزی می‌فهمی و نه از نقاشی کردن.

- نه من این جوری دوست دارم. توی خونه هم همیشه جلوی تلویزیون نقاشی می‌کشم.

- اما عزیزم. اینجا نمی‌تونی این کار رو بکنی. الان باید انتخاب کنی، یا نقاشی کشیدن، یا کارتون نگاه کردن.

هر چند که او نقاشی کشیدن را انتخاب کرد ولی مشخص بود که از این انتخاب ناراضی است و ترجیح می‌داد که همزمان هر دو کار را با هم انجام دهد.

نمی‌دانم. شاید این ما بزرگ‌ترها هستیم که از همان بچگی به کودکان این اجازه را می‌دهیم که چند کار را به شکل همزمان انجام دهند و هنگامی هم که آنها بزرگ شدند، کلا به این مساله و آسیب‌های آن توجهی نشان نمی‌دهند. 

۰ نظر
طاهره خباری

تصادف

بارها و بارها در مسیر بین شهری آبادان-اهواز پرندگان مختلفی را دیده‌ام که در کنار جاده منتظر می‌مانند و هنگامی که یک ماشین به آنها نزدیک می‌شود، پرواز می‌کنند. یا اینکه با نزدیک شدن یک ماشین از یک سمت جاده به سمتی دیگر پرواز می‌کنند.

جالب اینکه به شکل دسته‌جمعی و یا انفرادی هم این کار را انجام می‌دهند. مواردی را دیده‌ام که اگر در بین آنها پرندگان کوچک‌تری بوده، به دلیل بی‌تجربه بودن و یا شاید ترس، زودتر از سایر پرندگان بزرگتر، شروع به پرواز و دور شدن از ماشین‌ها می‌کنند.

واقعا نمی‌دانم این کار آنها برای‌شان چقدر لذت‌بخش است و یا اینکه این کار برای تفریح است و یا هدفی از آن دارند. به هر حال من که از تماشای آنها در این مسیر همیشه لذت برده‌ام.

اما یک‌بار در این مسیر وقتی که با سرعت مجاز ۱۱۰ کیلومتر در ساعت در حال حرکت بودم با یکی از این پرنده‌ها تصادف کردم. پرنده بیچاره ظاهرا در محاسبات پروازی خود دچار اشتباه شده بود و هنگام عبور از عرض جاده با شیشه جلوی ماشین من برخورد کرد. نمی‌دانم شاید باد مخالف باعث شد که این حادثه رخ دهد.

هر چه که بود برای یک لحظه شوکه شدم چون دیدم از شدت برخورد او با شیشه ماشین، قطره خونی از او بر روی شیشه پاشیده و جسدش هم بین برف‌پاک‌‌کن ماشین گیر کرده است.

واقعا از دیدن این صحنه حالم بد شد و دیگر نتوانستم به رانندگی ادامه دهم. برای همین گوشه‌ای متوقف شدم و این شانس را داشتم که مادرم همراهم بود. برای همین مادرم جنازه‌ پرنده را از روی شیشه برداشت و من هم اثر خون روی شیشه را با آب شستم و پاک کردم.

این حادثه برای من تصادف دلخراشی بود. بالاخره موجود زنده‌ای بر اثر برخورد با ماشین من به هر دلیلی جان خودش را از دست داده بود و تا مدت‌ها هر موقع که از محل حادثه رد می‌شدم آن حادثه برایم دوباره یادآوری می‌شد.

۱ نظر
طاهره خباری

ترک موقت عادت‌ها

یکی از عادت‌های من این است که هر چند مدت، برخی از عادت‌های خودم را به طور موقت کنار می‌گذارم. البته سعی نمی‌کنم که روی عادت‌هایم برچسب خوب یا بد بزنم. چون بالاخره عادتی است که در من وجود دارد و مطمئنا از وجود آن، لذت یا نفعی می‌برم که آن را این همه مدت حفظ کرده‌ام. اما اینکه بخواهم یک عادت را برای مدت کوتاهی مثلا دو هفته کنار بگذارم، همیشه برای خودم جالب بوده است.

یکی از این عادت‌هایی که سعی می‌کنم هر دفعه به شکلی به طور موقت آن را متوقف کنم، عادت خوردن برخی خوراکی‌ها و مواد غذایی است. هر یک مدت نگاه می‌کنم ببینم به چه نوع غذا و یا خوراکی و یا آشامیدنی بیش از حد علاقمند شدم و دوست دارم مرتب از آن بخورم، خودم را از خوردن آن تا مدتی محروم می‌کنم و سعی می‌کنم بر وسوسه خوردن غلبه کنم.

ترک موقت عادت‌ها به این شکل چه درست و چه غلط، برای من مفید بوده است. چون با این کار احساس می‌کنم تا اندازه‌ای بر خودم تسلط دارم و می‌توانم در صورت لزوم عادت‌هایی که واقعا آزاردهنده و آسیب‌رسان هستند را به کلی کنار بگذارم و یا آنها را تغییر دهم.

عادت‌هایی که آنقدر به آنها عادت کرده‌ام که برخی از اوقات فکر می‌کنم اگر واقعا نباشند من چگونه به زندگی‌ام ادامه دهم. اما وقتی که آنها را در همان مدت محدود کنار می‌گذارم، به این نتیجه می‌رسم که زندگی من، خیلی هم به وجود آنها وابسته و گره خورده نیست و می‌توانم بدون آنها هم به زندگی خودم ادامه دهم.

۴ نظر
طاهره خباری

تضاد میان ماندن و رفتن

چارلز ویلبرت اسنو (Charles Wilbert Snow) در شعری به زیبایی گفته است:

دریا همیشه در تلاطم

ساحل همیشه در سکون

پسری که کنارِ ساحل به دنیا می‌آید

با اراده‌ای دوگانه زاده می‌شود:

صخره‌ها و ساحلِ آفتاب سوخته

به ماندن می‌خوانندش

اما هر موجی که برمی‌خیزد

مهمیزی است که می‌گوید بلند شود و برود.

این تضاد میان «ماندن» و «رفتن» برای من خیلی جالب است.

ماندنی که می‌تواند پایبندی به اصول و باورها و عقاید و نظرات اطرافیان باشد. اینکه آنها از تو انتظار دارند به همان محیط و شرایطی که در آن متولد شدی و بزرگ شدی، پایبند باقی بمانی. مثل آنها رفتار کنی، مثل آنها حرف بزنی، مثل آنها تصمیم بگیری، مثل آنها برای آینده‌ات برنامه‌ریزی کنی و...

اما وقتی قصد رفتن می‌کنی یعنی می‌خواهی مثل آنها نباشی. راهی را بروی که بیشتر و بهتر از هر کس دیگری، خودت به درستی آن ایمان داری. راهی که اگر آن را نرفتی احساس می‌کنی زندگی نکرده‌ای. اما این راهی است که اگر در آن گام نهادی، به‌رغم همه تنهایی‌ها و سختی‌ها و ابهام‌ها و عدم‌قطعیت‌ها، در تو احساس «بودن» ایجاد می‌کند.

۳ نظر
طاهره خباری

ثبت تصاویر در گذشته و امروز

پی‌نوشت عکس: در دوران نوجوانی یکی از سرگرمی‌های من این بود که قسمت‌هایی از روزنامه‌ها که برای خودم جالب بودند را می‌بریدم و در دفتری که با پوست‌های شکلات آنها را جلد کرده بودم می‌چسباندم.

وقتی امروز با دقت بیشتری آن دفترها را ورق می‌زدم متوجه شدم که این عادت را این روزها در قالب این وبلاگ هم انجام می‌دهم. عکس‌هایی که از آنها خوشم می‌آید را در اینجا همراه با یک یادداشت کوچک برای خودم ثبت می‌کنم. شاید همین حسی که با دیدن این دفترهای پوست شکلاتی در من به‌وجود می‌آید، سال‌های آینده با دیدن تصاویر ثبت شده دیجیتالی در وبلاگ و مرور آنها نیز در من ایجاد شود.

۳ نظر
طاهره خباری

چتر نجات

مجتبی کاشانی در کتابی به نام «به همین آسانی‌ست» شعری به نام «چتر نجات» دارد که درباره ذهن است و من همیشه از خواندن آن لذت می‌برم:

ذهن در طول حیات

می‌شود چتر نجات

خوش‌ بحال تو اگر باز شود

و ترا آرام

آرام

فرود آرد

در پهنه دانائی

آگاهی

زیبائی و احساس جهان

وای اگر باز نشد...

این استعاره زیبا درباره ذهن به نظرم قابل‌تامل است. چون اگر آنجا که باید ذهن یا همان عقل به درستی به کار گرفته شود، می‌تواند ما را به سلامت به سر منزل مقصود برساند، در غیر این‌صورت چیزی جز سقوط و شکست نصیب‌مان نمی‌شود.

۰ نظر
طاهره خباری

عشق دو طرفه

در کتاب جستارهایی در باب عشق، آلن دوباتن در فصل ششم، درباره عشق یک‌طرفه و تفاوت آن با عشق دوطرفه، می‌گوید:

وقتی به کسی، از موضع عشق یک‌طرفه نگاه می‌کنیم و به لذتی می‌اندیشیم که از بودن با او در بهشت برین به ما دست می‌دهد، ناخودآگاه نکته‌ای اساسی را فراموش می‌کنیم: اینکه اگر او هم ما را دوست بدارد، علاقه ما به چه سرعتی رنگ خواهد باخت.

ما عاشق می‌شویم چون نیازمندیم با توسل به فردی آرمانی از دستِ خود فاسدمان برهیم.

خب اگر این فرد روزی برگشت و متقابلا عاشق ما شد چه؟

فقط می‌توانیم شگفت‌زده بشویم. آخر این موجود الهی که ما در تصور داشتیم، چگونه می‌تواند اینقدر بد سلیقه باشد که از کسی مانند ما خوشش بیاید؟

اگر برای عاشق شدن باید باور داشته باشیم که معشوق از جهاتی از ما سر است، زمانی که این عشق متقابل می‌شود، آیا تناقض ظالمانه‌ای به‌وجود نمی‌آید؟

«اگر او تا این حد فوق‌العاده است، چگونه می‌تواند عاشق کسی مثل من شود؟»

تا به حال به این شکل به عشق نگاه نکرده بودم. اینکه اگر ما عاشق کسی می‌شویم یعنی او والاتر و برتر از ما است و والایی و برتری در او نباید موجب شود که او نیز متقابلا عاشق ما شود. این نگاه به عشق به نظرم خیلی عجیب و تامل‌برانگیز بود.

به خواندن متن ادامه دادم ولی همچنان ذهنم درگیر مفهوم این جملات بود تا اینکه در آخر این فصل خواندم:

... لحظه‌ای که آشکار می‌شود عشق دوجانبه است. و راه حل آن بستگی به ایجاد تعادل میان عشق به خود و نفرت از خود دارد.

چنانچه نفرت از خود دست بالا برا ببرد، در آن صورت کسی که عشق را دریافت کرده اعلام می‌کند که معشوق (به هر بهانه‌ای که بخواهید) لایق او نیست (لیاقت نداشتن بدین معنی که ارزشش را ندارد).

حال اگر عشق به خود دست بالا را ببرد، هر دو طرف ممکن است بپیذیرند که دیدن عش دوجانبه، لزوما شاهدی بر حقارت معشوق نیست، بلکه گویای این است که خودشان تا چه اندازه دوست‌داشتنی بوده‌اند.

با خواندن این جملات ذهنم آرام‌تر شد. چون به نظرم جملات و تحلیل اول دوباتن از عشق دوطرفه چیزی از جنس خواستنی نبودن و بی‌ارزش بودن ما در عشق‌ورزی و دوست‌داشتن بود. اگر کسی ما را متقابلا به شدت دوست داشته باشد و عاشق ما باشد، این عدم پذیرش ما، به این معنا نیست که او دیگر ارزش عشق‌ورزی را ندارد، بلکه شاید به این معناست که ظاهرا ما در جایی در درون خود با خودمان مشکل داریم و نتوانسته‌ایم این نوع دوست داشتن و عشق را از طرف او بپذیریم.

همچنین دوباتن در جایی دیگر گفته است:

اگر نسبت به دوست‌داشتنی بودن خودمان کاملا اعتقاد نداشته باشیم، ابراز محبت طرف مقابل می‌تواند برایمان مانند دریافت جایزه افتخار برای انجام کاری باشد که هیچ ارتباطی به ما ندارد.

وقتی همه اینها را کنار یکدیگر می‌گذارم هیچ چیز پررنگ‌تر از مفهوم عزت‌نفس در ذهنم نقش نمی‌بندد.

۲ نظر
طاهره خباری