۳۰ مطلب در بهمن ۱۳۹۵ ثبت شده است

از این آدم‌ها باید ترسید

باید ترسید از آدم‌هایی که حقارت‌های درونی‌شان را موقع رانندگی در ملاء عام به نمایش می‌گذارند.

باید ترسید از آدم‌هایی که در خیابان‌های شهر، سوار بر ماشین، جنون سرعت احاطه‌شان می‌کند.

باید ترسید از آدم‌هایی که با سرعت ۱۲۰ کیلومتر بر ساعت، موبایل به دست رانندگی می‌کنند.

باید ترسید از آدم‌هایی که برای تفریح و سرگرمی در خیابان‌ها بین ماشین‌ها لایی می‌کشند.

باید ترسید از آدم‌هایی که درون ماشین و حین رانندگی در حال کشیدن قلیان هستند.

باید ترسید از آدم‌هایی که احترام‌شان به قوانین رانندگی فقط در حضور پلیس است.

باید ترسید از آدم‌هایی که خلاف‌های رانندگی خود را در جا با پول می‌خرند.

باید از این آدم‌ها ترسید...

۳ نظر
طاهره خباری

انیمیشنی به نام Piper

چند وقت پیش انیمیشن کوتاهی به نام Piper  که توسط شرکت پیکسار ساخته شده است را دیدم.

به نظرم انیمیشن آموزنده‌ای است که به زیبایی مواجه با ترس و استقلال پیدا کردن یک پرنده کوچک را به تصویر کشیده است.

 نکته‌ای که در این انیمیشن توجه مرا جلب کرد، ترس پرنده کوچک از محیط اطرافش بود. اینکه تصور می‌کرد، ممکن است جانش به خطر بیفتد. در حالی که پس از مدتی متوجه شد که ترسش بی‌مورد است و محیط اطرافش غنی از مواد غذایی است و او تنها باید به خودش جرأت تجربه کردن چیزهای جدید را بدهد.

به نظرم گاهی عدم شناخت محیط و یا آگاه نبودن به منابع و قابلیت‌هایی که هم در محیط اطراف‌مان و هم در وجود خودمان است، باعث چنین ترس‌های بی‌مورد یا Phobia‌هایی می‌شود و به شکلی ما را فلج می‌کند.

ترس‌هایی که گاهی باعث وابستگی بیش از حد ما به اطرافیان می‌شود. در حالی که شاید نیاز است که کسی به ما بگوید: «عزیزم تو خودت باید به تنهایی از پس مسایل و مشکلات و نیازهای خودت بربیایی». کاری که دقیقا مادر این پرنده کوچک انجام داد (و همیشه این نوع برخورد حیوانات با فرزندان‌شان برای من جالب بوده است).

آن وقت است که مجبور می‌شویم خودمان این ترس‌های بی‌مورد را کنار گذاشته و سعی کنیم برای تامین نیازهای خودمان دست به عمل بزنیم.

۱ نظر
طاهره خباری

آغاز روز

امروز دوباره پرتویی زیبا و شگرف نور خورشید

از پنجره اتاق به من سلام می‌کند

و نوید یک روز نو را می‌دهد.

صدای زیبای گنجشکی می‌آید

وه که چه زیبا می‌خواند

انگار می‌خواهد چیزی را در درونم بیدار کند.

باز دوباره به پرتوی خورشید نگاه می‌کنم.

نمی‌دانم چرا این بار درخشان‌تر از همیشه شده

انگار فهمیده که در حال نوشتن از او هستم

گویی امروز جلوه‌گری‌اش در چشمانم دو صد چندان شده است.

انگار من هم سرشار از اشتیاقم و نمی‌خواهم این سطرها را پایانی باشد.

روزم را آغاز می‌کنم.

روزم را با امید آغاز می‌کنم.

۰ نظر
طاهره خباری

ریشه‌ها

پیش‌نوشت: این متن را آبان سال ۹۴ به عنوان کامنت یکی از پاراگراف‌‌های فارسی در متمم نوشتم. با اندکی تغییر دوست داشتم اینجا هم آن را دوباره‌نویسی کنم:

پیش از آنکه بخواهی در بیرون به نور برسی،

سبز شوی،

درخت شوی و ثمر بدهی،

باید ریشه‌هایت در درون خاک وجودت به خوبی رشد کرده باشند.

تا روزی اگر ناخوشی‌های زندگی

مانند بادهای سرد و خشک پاییزی

برگ‌هایت را زرد و پژمرده و غمگین کرد،

یا زمستان ناامیدی شاخه‌هایت را خشکاند،

به اتکای همان ریشه‌ها

بتوانی در بهار

دوباره سبز شوی

شکوفه بزنی

و ثمر بدهی.

۲ نظر
طاهره خباری

بزرگترین اشتباه

چند روز پیش وقتی داشتم دنبال یکی از سالنامه‌های قدیمی می‌گشتم، به شکل کاملا تصادفی به دفتری رسیدم که در برخی از صفحات آن، خاطرات مربوط به سال ۹۳ را نوشته بودم. یادم می‌آید آن موقع هر وقت دلم می‌گرفت و یا به مشکلی برخورد می‌کردم، شروع می‌کردم به نوشتن و بعد از یک مدت هم آن یادداشت‌ها را دور می‌انداختم. ولی ظاهرا چند موردی که در این دفتر نوشته بودم را به کلی فراموش کرده بودم.

به هر حال شروع به خواندن کردم. از نوع تحلیل و نگاهی که آن روزها به‌خاطر مشکلی که برایم پیش آمده بود، داشتم خنده‌ام گرفت. دو بار نوشته بودم «بزرگترین اشتباه» را مرتکب شدم و چقدر خودم را بابت آن تصمیم سرزنش کردم.

وقتی با خودم فکر کردم با گذشت بیش از  ۲ سال از آن ماجرا، به نظرم آن موقع نه تنها اشتباه بزرگی نکردم بلکه فقط یک تصمیم با توجه به شرایط آن موقع گرفته بودم. حالا هم احساس می‌کنم که چقدر خوب شد که آن تصمیم را گرفتم.

به نظرم خیلی از اوقات فارغ از هر تصمیمی که می‌گیریم، ممکن است نگاه کوتاه مدت ما به نتیجه آن تصمیم کاملا در تضاد با نگاه بلند مدت ما باشد. بالاخره با گذشت زمان اطلاعاتی به‌دست می‌آوریم و یا موقعیت و شرایط ما دستخوش تغییراتی می‌شود و همه اینها موجب می‌شود تا این تضاد به‌وجود آید.

نکته دیگری که دوست دارم اینجا بنویسم تا شاید آن را برای همیشه به خاطر داشته باشم این است که اگر هم تصمیمی گرفتم و یا انتخابی کردم که بعدا مشخص شد اشتباه است، برچسب «بزرگترین» را روی آن اشتباه نگذارم. به نظرم با این برچسب، یک اشتباه را بیش از اندازه در ذهن خودم بزرگ می‌کنم و وزن و اهمیت بیشتر از آنچه واقعا هست به آن می‌دهم و این کار شاید در بلند مدت باعث شود که از اشتباه کردن بترسم و ترس از اشتباه کردن مرا به بی‌عملی سوق دهد.

۲ نظر
طاهره خباری

تفکر گله‌ای، رفتار گله‌ای

پیش‌نوشت: این متن، نوشته‌ای ناقص و غیرعلمی و مملو از نظرات کاملا شخصی‌ است.

به نظرم منشاء هر رفتاری را می‌توان ناشی از نوع خاصی تفکر دانست. به عبارتی هر رفتاری تابعی از یک نوع مدل ذهنی و شیوه فکر کردن است و می‌توان از روی رفتار و حرکات انسان‌ها، پی به مدل ذهنی آنها برد.

یک نوع رفتار به نام رفتار گله‌ای یا Herd behavior وجود دارد که قاعدتا نمی‌تواند جدا از تفکر گله‌ای یا Herd mentality باشد.

رفتار گله‌ای، نوعی رفتار است که در آن افراد، فارغ از باورها و اصول و ارزش‌های خودشان، کاملا مطابق دیگران رفتار می‌کنند. به نوعی شاید بتوان گفت همان همرنگ جماعت شدن است.

حال این رفتار ناشی از این است که افراد فکر می‌کنند هر چه دیگران می‌گویند و انجام می‌دهند درست است و راه و شیوه‌ دیگری وجود ندارد و ظاهرا نیازی نیست حتی به سایر روش‌ها فکر کرد و همینی که بوده و هست، خوب است. در این شیوه فکر کردن، ضرورتی برای بررسی خودمان و سلیقه‌ها و نیازهایمان وجود ندارد. هر چه هست را می‌توان از روی حرکت و رفتار مردم، الگوبرداری کرد و به همان شکل رفتار کرد.

به نظر می‌رسد در این نوع تفکر، پس از مدتی مغز به ورطه تعطیلی کشیده می‌شود و بعد از آن هر چه می‌بینیم رفتاری گله‌وار است.

مثال‌های این نوع رفتار هم تا آنجا که دلتان بخواهد به وفور در همه جوامع انسانی یافت می‌شود، علی‌الخصوص جوامع توسعه‌نیافته‌ای که سعی می‌کنند علاوه بر رفتار گله‌ای ذاتی و نهادینه شده در ژن‌های خودشان، رفتار گله‌ای سایر جوامع پیشرو را نیز تقلید کرده و به نوعی آن رفتار‌ها را هم برای خودشان بومی‌سازی کنند.

به عنوان نمونه می‌توان به موارد زیر اشاره کرد:

- برای تعطیلات همه دارن می‌رن آنتالیا، پاریس، آمستردام. خب ما هم باید بریم؛

- همه مردم قبل از رسیدن سال نو دکوراسیون خونه‌شون رو تغییر می‌دن و وسایل نو می‌خرن، ما هم باید این کار رو بکنیم؛

- همه هم سن و سال‌های من ازدواج کردن و بچه دارن، من هم باید ازدواج کنم و بچه‌دار بشم؛

- همه رفتن درس خوندن و دکتر شدن، من هم باید برم دکتر بشم؛

- این روزها همه توی شبکه‌های اجتماعی عضو هستن و چند ده‌هزار فالور دارن، من هم باید برم برای خودم یه اکانتی یا کانالی درست کنم و در حد چند صد هزار کیلو فالور جمع کنم؛

- الان هر کسی رو که می‌بینی یه گوشی موبایل از این برند دستش هست، من هم باید برم و گوشیم رو عضو کنم؛

- دست هر بچه دو ساله‌ای که می‌بینی یه تبلت یا گوشی هوشمند هست، ما هم باید برای بچه‌مون یکی از اینها رو بخریم؛

- این روزها همه استارت‌آپ می‌زنن در حد سه چهار تا، خوب ما هم باید این کار رو بکنیم؛

- و...

به نظر می‌رسد اولین گام برای اصلاح چنین رفتارهایی این است که قبل از آن با خود کمی فکر کنیم. البته منظورم فکر کردن از نوع گله‌ای نیست. فکر کردن از نوع غیرگله‌ای است. اینکه آیا واقعا تامین هر یک از این خواسته‌ها، نیاز واقعی من هم هست؟ آیا من هم باید مثل دیگران رفتار کنم؟ آیا بهتر نیست لااقل در برخی از زمینه‌ها طبق میل و سلیقه خودم رفتار کنم؟

۶ نظر
طاهره خباری

قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب

در کتاب‌خانه تکانی، سه تا از قدیمی‌ترین کتاب‌هایم را دیدم که برایم بسیار خاطره‌انگیز است: قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب

از این مجموعه کتاب چند جلدی من فقط سه جلد از آنها را داشتم که مادرم به عنوان هدیه روز تولد برایم خریده بود. چه سالی را دقیقا خاطرم نیست ولی تاریخ چاپ آنها متعلق به سال ۱۳۷۰ است.

خوب یادم می‌آید که آنقدر داستان‌‌های این سه کتاب را خوانده بودم که تقریبا همه آنها را حفظ شده بودم.

برخلاف این روزها که دوست دارم در سکوت و آرامش بنشینم و کتاب بخوانم، آن روزها با صدای بلند برای خودم کتاب می‌خواندم. نمی‌دانم. شاید دوست داشتم به این شکل به دیگران نشان دهم که من هم کتاب خواندن بلد هستم. بعضی از روزها هم دو برادرم را مجبور می‌کردم که بنشینند تا من برای آنها داستان‌های این کتاب‌ها را بخوانم. 

این هم عکس چندتا از شیطنت‌هایی که به یادگار از آن روزها بر پیکر این کتاب‌ها باقی مانده است:

۰ نظر
طاهره خباری

بینش و مدل ذهنی

شاهرخ مسکوب در یادداشت ابتدای کتاب «شکاریم یک سر همه پیش مرگ» می‌گوید:

این چیزهایی که من می‌نویسم تحقیق به معنای کلاسیک نیست. من در واقع essai می‌نویسم که شاید معادلش در فارسی جستارنویسی باشد و کارم فکر کردن به ادبیات خودمان است، چه غنایی چه حماسی.

برای این کار باید تحقیق کرد، اما سختی کار در این است که بعد حاصل تمام این سوادی را که به دست آمده باید به فراموشی سپرد. آدم باید بگیرد اقوال این و آن را دور بریزد و فقط بینش آنها را بگیرد.

به نظرم «بینش» افراد همان «مدل ذهنی» آنهاست. مدل ذهنی که در شرایط متفاوت به شکل یکسانی عمل می‌کند. چارچوبی که افراد رفتارها، تصمیم‌گیری‌ها و انتخاب‌های خود را براساس آن انجام می‌دهند.

فکر می‌کنم قیل و قال و گفتار و حرف‌های دیگران و حتی رفتارهای ظاهری آنها را به‌ راحتی و به سطحی‌ترین شکل ممکن می‌توان تقلید کرد ولی مهم مدل ذهنی پشت همه اینهاست که اگر سعی شود آن را یاد بگیریم و با آن آشنا شویم، دیگر نیازی به تقلید کورکورانه ظاهری و بی‌خاصیت نباشد.

باید سعی کنم هر کتابی که می‌خوانم، هر حرفی را که از کسی می‌خوانم و یا می‌شنوم، به این نگاه کنم و دقت کنم و فکر کنم که همه اینها برخاسته و نشأت گرفته از چه نوع بینش و مدل ذهنی است. در این صورت آن خواندن‌ها و آن شنیدن‌ها شاید بتواند بخشی از مدل ذهنی من هم بشود و به من هم کمک کند تا محیط پیرامون را بهتر درک کنم.

۰ نظر
طاهره خباری

شمیم و دنیای دیجیتال

در جایی می‌خواندم که ما تنها نسلی هستیم که دنیا را به دو شکل قبل و بعد از حضور کامپیوتر و اینترنت تجربه کرده‌ایم. نسل گذشته که کلا درکی از کامپیوتر و اینترنت نداشته و نسل بعد هم زندگی‌اش آن چنان با این تکنولوژی عجین است که شاید بعدها ما را جزء انسان‌های ما قبل تاریخ دسته‌بندی کند.

بخش کوچکی از نگاه و تجربه متفاوت بین نسل خودم را با نسل بعدی، در استفاده از ابزارهای دیجیتالی مانند موبایل و لپ‌تاپ و تب‌لت در رفتارهای شمیم مشاهده می‌کنم.

اخیرا آنچنان با ماوس در برنامه Paint نقاشی می‌کشد که من می‌مانم این همه مهارت را کی و چگونه فرا گرفته است؟

هر دفعه هم که تب‌لت من به دستش می‌افتد بدون آنکه کوچکترین سوالی درباره چگونه روشن کردن آن از من بپرسد، به راحتی آن را روشن می‌کند و وارد برنامه‌هایش می‌شود. آخرین بار برای محدود کردن دسترسی‌هایش مجبور شدم از Pattern Lock Screen استفاده کنم.

از طرفی همیشه از این موضوع شاکی است که چرا تب‌لت من بازی ندارد. برای همین چند روز پیش با کمک برنامه SHAREit هر نوع بازی که به نظرش خوب می‌آمد را به من هم داد. من مانده بودم حالا آیکون برنامه را به راحتی تشخیص می‌دهد، دیگر چگونه تشخیص می‌دهد روی send  بزند یا روی receive؟

تازه او از دانلود هم سر در‌می‌آورد و می‌گوید: «این بازی رو چند روز پیش Download کردم!»

«این آخرین Version برنامه را هم بهت می‌دم!»

«بذار یادت بدم چطوری برنامه رو Run کنی!»

به نظرم صاحبان فکر و اندیشه در فرهنگستان زبان و ادب فارسی، کاری سخت و بغرنج در پیش دارند. چون یک کودک چهارساله به اکثر اصطلاحات بیگانه دنیای تکنولوژی امروز مسلط است و با آنها ارتباط عمیقی برقرار کرده است.

هر بار که شمیم را می‌بینم، او چیزهای بیشتری از فضای دیجیتال آموخته است. آن هم کاملا به شکل خودآموز. به نظرم می‌رسد کلا آن تفکیکی را هم که ما، بین این دو فضا قائل هستیم، هیچ‌کدام از هم سن و سالان او قائل نباشند. آنها تنها با یک دنیا طرف هستند، آن هم دنیای پیچیده و درهم‌تنیده و بدون خط‌کشی‌ها و مرزبندی‌های دیجیتال و فیزیکال.

۰ نظر
طاهره خباری

هوای مه آلود

پی‌نوشت عکس: من از هوای مه‌آلود خیلی خوشم می‌آید. مخصوصا اگر بخواهم در آن هوا پیاده‌روی کنم. هر چه مه غلیظ‌تر و سنگین‌تر باشد به نظرم لذت حرکت کردن در آن مسیر بیشتر و بیشتر می‌شود.

هوای مه‌آلود همیشه در ذهن من یادآور حرکت در مسیر زندگی است. چون به نظرم تنها قسمت مشخص از مسیر زندگی همین لحظه‌ای است که در آن هستم و من از ثانیه بعد هیچ اطلاع روشن و واضحی ندارم. از طرفی خاصیت ابهام‌آمیز در مه ایجاب می‌کند که کندتر و آهسته‌تر حرکت کنیم تا مسیر کم‌کم نمایان شود. درست مثل زندگی که نمی‌توان آن را باشتاب و عجله طی کرد.

از همه اینها که بگذریم، یاد یک خاطره افتادم.

تقریبا دو سال پیش که در مسیر اهواز در حال رانندگی بودم، ناگهان با یک مه غلیظ و سنگین مواجه شدم. راه برگشت نداشتم چون باید خودم را برای امتحان دادن به دانشگاه می‌رساندم. از طرفی مه آنقدر شدید بود که سرعت حرکت من چیزی بین ۲۰ تا ۳۰ کیلومتر در ساعت بیشتر نبود. هر چه جلوتر می‌رفتم به نظرم مه سنگین‌تر می‌شد.

آنچنان ترس و دلهره‌‌ای همراه با لذت بر جانم افتاده بود که تا آن روز تجربه‌اش نکرده بودم. حتی یکی دو کیلومتر جلوتر هم برایم غیرقابل تصور بود. از طرفی این حرکت کردن آهسته و حس ابهام از اینکه چه چیزی ممکن است در برابر چشمان ناگهان ظاهر شود، برایم لذت‌بخش بود. چیزی حدودا ۵۰ کیلومتر را به این شکل در آن مه سنگین طی کردم و رفته‌رفته غلظت مه کمتر شد و توانستم از آن مسیر جان سالم به در ببرم.

جالب اینکه بارها و بارها آن مسیر را باز هم رفتم و آمدم ولی هیچ‌گاه نه مه به آن غلظت بود و اگر هم بود آن لذت عجیب اولین بار را نداشت.


*منبع عکس

۰ نظر
طاهره خباری