۹ مطلب در آبان ۱۳۹۵ ثبت شده است

دو دستی نوشتن

حدودا تا دو ماه پیش یکی از مهارت‌هایی که در حال تمرین کردن آن بودم، نوشتن با دست چپ بود. چون قبلا در جایی خوانده بودم که انجام چنین کاری باعث بهبود عملکرد مغز، تقویت حافظه، سریع‌تر فکر کردن، کاهش استرس، شکوفایی خلاقیت و ... می‌شود.

من هم خوشحال از اینکه به چنین روش به ظاهر مفید و موثری پی برده‌ام، شروع کردم به تمرین کردن و روزانه حداقل یک جمله را با دست چپم می‌نوشتم. جالب اینکه چون نمی‌توانستم خودکار را به راحتی با دست چپم بگیرم و با آن خوب بنویسم، تغییر ابزار دادم و با مداد این تمرین را ادامه دادم.

اما تقریبا دو ماه پیش مقاله‌ای در Daily Mail خواندم که نوشته بود اصلا فواید و اثرات نوشتن با دست غیر غالب یا Non Dominate و آموزش دو دستی یا Ambidextrous پایه علمی ثابت شده‌ای ندارد.

از خواندن آن مقاله خیلی تعجب کردم، برای همین شروع کردم به جستجوی بیشتر که ببینم سایر منابع و تحقیقات علمی چه چیزی در این باره گفته‌اند. با کمی جستجو منابع متعددی درباره Ambidextrous پیدا کردم اما سعی کردم تنها آنهایی که معتبر هستند و به شکل رسمی و یا آکادمیک این موضوع را بررسی کرده‌اند، مطالعه کنم.

*

آنچه که در ادامه می‌خوانید گزارشی مختصر از جستجوهای من درباره این موضوع است.

*

در ابتدا این که Ambidextrous به معنای توانایی یکسانِ خوب نوشتن با دست چپ و راست است و Ambidexterity به وضعیتی گفته می‌شود که بتوان با هر دو دست همزمان با هم کاری را انجام داد. کسانی را هم که از چنین توانایی برخوردار باشند، یکسان‌دست می‌گویند.

البته این یکسانی تنها شامل دست‌ها نشده و اگر این توانایی در پاها وجود داشته باشد به آن یکسان‌پایی گفته می‌شود. در ضمن این توانایی کاربردهای متعددی، مثلا برای نواختن پیانو، تایپ ده انگشتی و یا در ورزش‌هایی مانند بیس‌بال هم دارد.

دانشمندان معتقدند که اولویت و ترجیح استفاده از یک دست در انجام بسیاری از کارها از جمله نوشتن، یکی از بزرگترین اسرار در علوم اعصاب است که تحت تاثیر ساختارهای مغزی و عوامل ژنتیکی است که در دوران جنینی شکل می‌گیرد و با رسیدن به سن ۴ سالگی افراد برای انجام کارها و وظایف خود، یک دست را به دست دیگر ترجیح می‌دهند که این ترجیح تا آخر عمر پایدار باقی می‌ماند.

اکثر انسان‌ها (بین 70 تا 95 درصد) راست دست هستند و اقلیتی بین (5 تا 30 درصد) نیز چپ دست هستند و تعداد نامشخصی از افراد هم دو دست محسوب می‌شوند و این توانایی باز هم ذاتی و حداقل تا حدی بوسیله ژنتیک کنترل می‌شود و جالب این که دلیل آن هم هنوز مشخص نیست.

از نظر تاریخی، تا اواخر قرن 19، چپ‌دستی موجب مجازات افراد می‌شد و افراد مجبور بودند تا از دست راست خود برای انجام کارها،‌ خصوصا نوشتن، استفاده کنند. اما در اوایل قرن 20 جنبشی شکل گرفت که از منافع و مزایای دو دستی نوشتن حمایت می‌کرد. حتی انجمنی به نام Ambidextral Culture Society در سال 1903 توسط John Jackson تاسیس شد و جالب اینکه او و همکارانش بر این عقیده بودند که ترجیح راست دستی باعث هدر رفتن نیمی از پتانسیل مغز برای یادگیری می‌شود.

بعد از این بود که تا مدت‌ها آموزش به افراد برای اینکه بتوانند از هر دو دست خود به شکل یکسان استفاده کنند، محبوبیت بسیار گسترده‌ای پیدا کرد.

اما تقریبا همزمان با به وجود آمدن موجی از وعده‌ها و ادعا‌های گوناگون در این باره، مطالعات و تحقیقات متعددی هم برای اثبات علمی این موضوع انجام شد.

برخی از تحقیقات نشان دادند که هر نیمکره مغز، اختصاص به فعالیت خاصی داشته و دو نیمکره مغز قابل تعویض نیستند. این عدم تقارن مغز هم احتمالا یکی از نتایج تکامل مغز است که اجازه می‌دهد تا هر یک از طرفین مغز در کارهای مشخص و معینی تخصص پیدا کرده و فرایند مشخصی را کنترل کنند.

البته نتایج برخی از تحقیقات هم نشان داد که تلاش برای معکوس کردن و یا مداخله در این فرایند، ممکن است منجر به آسیب رساندن به عملکرد مغز شود.

در این میان مساله مهمی که اکثر تحقیقات به آن اشاره کردند، این بود که درست است که ساختار و عملکرد مغز می‌تواند به شکل قابل ملاحظه‌ای از طریق تجربه‌های جدید و یا انواع آموزش‌های مختلف، تغییر پیدا کند، اما تا کنون پاسخ مشخص و روشنی برای این سوال پیدا نشده است که تمرین یکسان‌دستی و یا استفاده از دست غیرغالب، چگونه می‌تواند بر عملکرد مغز اثر بگذارد؟

در واقع سوالی که من هم نتوانستم در جستجوهایی که این مدت، بین منابع متعدد انجام دادم، پاسخی برای آن پیدا کنم. یعنی نتوانستم مطالعه و تحقیقی را پیدا کنم که نشان دهد بین بهبود عملکرد مغز و دو دستی نوشتن، رابطه متقارن و مستقیمی وجود دارد.

در نهایت، نتیجه کلی که به آن رسیدم این بود که فواید دو دستی نوشتن، فعلا در حد یک ادعا است و هیچ الگوی کلی بین مهارت استفاده از هر دو دست و افزایش عملکرد مغز وجود ندارد و اگر هم رابطه‌ای وجود داشته باشد این رابطه بسیار ضعیف و ناچیز است. از طرفی دیگر انجام چنین کاری ممکن است به مغز آسیب وارد کند.

به همین دلیل تصمیم گرفتم دیگر سعی نکنم با دست چپ بنویسم و تا همین اندازه که از دست چپ برای تایپ کردن استفاده می‌کنم، کافی است و توقعی بیشتر از این از دست چپم نداشته باشم.

البته نتیجه فرعی این جستجو که حتی از نتیجه‌ی اصلی که به آن رسیدم، برای من اهمیت بیشتر و بالاتری داشت، این بود که از این به بعد هرگز بدون مطالعه و بررسی دقیق، به سراغ انجام چنین کارهایی نروم.

*لینک منابع اصلی: منبع1، منبع2، منبع3، منبع4، منبع5، منبع6 و منبع7

۱۱ نظر
طاهره خباری

پاییز هزار رنگ

پی‌نوشت عکس: تنوع و گوناگونی رنگ‌های طبیعت در فصل پاییز همیشه برای من جذابیت داشته است. دیدن این تصویر فوق‌العاده چشم‌نواز و مسحور‌کننده از فصل پاییز، من را یاد شعر «حضرت پاییز» علیرضا بدیع انداخت:

پاییز می‌رسد که مرا مبتلا کند

با رنگ‌های تازه مرا آشنا کند

 پاییز می‌رسد که همانند سال پیش

خود را دوباره در دل قالیچه جا کند

 او می‌رسد که از پس نه ماه انتظار

راز درخت باغچه را برملا کند...

 خش خش، صدای پای خزان است، یک نفر

در را به روی حضرت پاییز وا کند


*منبع عکس

۱ نظر
طاهره خباری

اَشکال فروتنانه زیستن

یک موش صحرایی از لای چمن‌ها به روی باند بیرون پرید و در حالی‌که میخ‌کوبِ نوربالایِ جیپ شده بود همان جا برای لحظه‌ای بی‌حرکت ایستاد.

از آن موش‌هایی بود که در کتاب کودکان دیده می‌شود، موجوداتی همیشه زیرک و خوش‌طینت که در خانه‌هایی کوچک با پرده‌های چهارخانه‌ی سفید و قرمز زندگی می‌کنند و تضاد شدید دارند با آدم‌های دهاتی‌یی که دست‌ و پا‌چلفتی و گُنده و ناآگاه از حد و حدودشان هستند.

در این شب حضورش روی سنگ‌فرش آسفالت به دیدی خوش‌بینانه نشان می‌داد وقتی انسان دست از پرواز -یا به طور کلی از بودن- می‌کشد زمین این قابلیت را کسب خواهد کرد که حماقت‌های ما را در خود جذب کند و راهی برای اَشکال فروتنانه زیستن بیابد.


*یک هفته در فرودگاه، آلن دوباتن، مهرناز مصباح

۰ نظر
طاهره خباری

شاخص عملیاتی و شاخص عملکردی

یکی از علاقمندی‌های من این است که در اکثر کارهایم، تمایل دارم یک عددی را به عنوان معیار در نظر بگیرم و تا جایی که می‌توانم، بسته به مورد، آن عدد را به عنوان حداقل و یا حداکثر، رعایت کنم.

به عنوان مثال، هر ماه حداقل «یک» کتاب داستان به زبان انگلیسی بخوانم، یا هر روز «دو» صفحه از هر چیزی که به ذهنم می‌رسد و یا دغدغه‌ام شده است را بنویسم و بعد از آن کارهای روزانه‌ام را شروع کنم، و یا اینکه نگذارم فاصله زمانی میان دو پست در وبلاگم بیشتر از «هفت» روز شود.

در کل عددی را به عنوان یک معیار و شاخص در نظر گرفتن و بعد حول و حوش آن عدد رفتار کردن، در اکثر موارد برای من جذابیت داشته و دارد. چون به نظرم اینگونه با اطمینان بیشتری در راستای هدفی که مد نظرم است گام بر‌می‌دارم و هر جایی که احساس کنم این آن چیزی نیست که به دنبال آن هستم و یا چیزی فراتر از آن را می‌خواهم، می‌توانم این اعداد را تغییر دهم و یا به کلی کنار بگذارم و معیار و شاخص جدیدی را برای خودم تعریف کنم.

این علاقمندی و عادت به داشتن معیار و شاخص باعث شد، چند وقت پیش، بعد از خواندن درس شاخص عملیاتی و عملکردی در متمم، متوجه شوم برخی از معیارها و شاخص‌هایی که من تا به حال برای خودم در نظر گرفته بودم، مثل نمونه‌های بالا، از جنس شاخص عملیاتی هستند.

از طرفی دیگر وقتی کمی بیشتر با خودم فکر کردم، گفتم که چه قدر خوب می‌توان از کوچترین تا بزرگترین مسائل را در زندگی از این زاویه و با در نظر گرفتن این دو شاخص بررسی و تحلیل کرد. بدین شکل همراه کردن شاخص عملکردی با شاخص عملیاتی باعث می‌شود که نه تنها مسیر، بلکه هدف اصلی خودم را گم و یا فراموش نکنم.

برای همین چند روز پیش تصمیم گرفتم برای اینکه مبحث شاخص عملیاتی و عملکردی را برای خودم بیشتر جا بیاندازم و بهتر آن را بفهمم و کاربردی کنم، فعالیت‌های خودم را در متمم و در این وبلاگ، به عنوان نمونه با استفاده از این دو شاخص، تا حدودی بهتر و دقیق‌تر و واضح‌تر مشخص کنم:

  • نمونه اول

- شاخص عملیاتی من در متمم: 

به نظرم یکی از شاخص‌های عملیاتی می‌تواند تعداد امتیازهایی باشد که در بحث‌های مختلف عمومی و تخصصی به دست آورده‌ام یا ارزیاب شدن در برخی از درس‌ها و یا شاید قرار گرفتن در لیست متممی‌های برتر و یا حتی تغییرات کیفی که در کامنت‌گذاری به آن رسیده‌ام.

مدتی پیش که به شکل تصادفی یکی از کامنت‌های قدیمی خودم را می‌خواندم متوجه شدم که من در گذشته، اصلا بلد نبودم خوب بنویسم و خیلی راحت نظرم را درباره موضوعی به روشنی بیان کنم. پس افزایش کیفیت کامنت‌هایم در متمم را می‌توانم به عنوان یک شاخص عملیاتی نیز در نظر بگیرم و برای بهتر شدن آن بکوشم.

- شاخص عملکردی من در متمم:

بعد از گذشت تقریبا یک سال از عضویتم در متمم بود که تصمیم گرفتم تنها یک خواننده صِرف نباشم و واقعا به توسعه مهارت‌هایم بپردازم تا از این طریق کیفیت زندگیم نیز بهبود پیدا کند. به هر حال متمم یک فضای آموزشی است و نمی‌توانم فقط به خواندن مطالب و گرفتن امتیاز و ارتقاء رتبه در آن بسنده کنم و باید این وقت گذاشتن، خروجی مشخص و ملموسی را در زندگیم به همراه داشته باشد.

پس میزان کیفیت زندگیم که نتیجه تبدیل دانستن به توانستن است، یک شاخص عملکردی برای من محسوب می‌شود. در واقع این شاخص عملکردی است که من نشان می‌دهد تا چه اندازه به شکل عملی مهارت‌هایی که در متمم می‌آموزم را توانسته‌ام در حد توانم در زندگی شخصیم نیز به کار گیرم تا از این طریق کیفیت زندگیم افزایش پیدا کند.

  • نمونه دوم

- شاخص عملیاتی من در این وبلاگ:

تعداد بازدیدکنندگان از وبلاگ، تعداد کامنت‌هایی که زیر هر پست درج می‌شود و رتبه الکسا، همگی برای من به عنوان شاخصی عملیاتی در وبلاگ‌نویسی به حساب می‌آیند.

البته اعتراف می‌کنم وقتی آدرس وبلاگم را در اکانت متمم خودم قرار داده بودم، باز هم تعداد بازدیدکنندگان وبلاگم روزانه به زور به 10 نفر می‌رسید، ولی روزی که محمدرضا شعبانعلی، آدرس وبلاگ تعدادی از دوستان متممی، از جمله آدرس وبلاگ من را در روزنوشته‌های خودشان قرار دادند، به شکل کاملا جهش‌گونه‌ای، در همان روز اول، تعداد بازدیدکنندگان به 300 نفر افزایش پیدا کرد.

روزهای اول آنچنان از این اتفاق ذوق زده شده بودم که مرتبا تعداد بازدیدکنندگان را چِک می‌کردم.

به هر حال لطف معلم بزرگواری مثل محمدرضا شعبانعلی شامل حال من هم شده بود که باعث شد، مطالب وبلاگم توسط تعداد زیادی از دوستان متممی‌ام و دیگران، دیده و خوانده شود.

اما برای من افزایش تعداد مخاطبان و خوانندگان تنها یک شاخص عملیاتی به حساب می‌آید که باید دیر یا زود توجهم را از سمت آن به سمت شاخص عملکردی و هدف اصلی که به دنبال آن بودم،‌ معطوف می‌کردم.

- شاخص عملکردی من در این وبلاگ:

هدف اصلی من از نوشتن در این وبلاگ، کسب مهارت‌های نوشتن، خوب تحلیل کردن یک موضوع، و تولید محتوای ارزشمند و مفید است.

راستش در اولین روزهایی که بازدیدکنندگان این وبلاگ، جهش‌وار افزایش پیدا کرده بودند، کمی در نوشتن «دل‌نوشته»هایم دچار تردید شدم. چون برخلاف گذشته که اینجا مکان خلوت و کم رفت و آمدی بود، از این به بعد هر چیزی را که بنویسم، ده‌ها نفر می‌بینند، می‌خوانند و نظر می‌دهند.

اما بعد با خودم گفتم بهتر است تردید در نوشتن را کنار بگذارم و از این فرصت پیش آمده حداکثر استفاده را ببرم. چون این حجم از تعداد مخاطبان می‌تواند برای من موقعیتی را فراهم آورد که در عین اینکه این جرات را به خودم بدهم که تحلیل‌ها و نظراتم را به راحتی و به دور از هر نوع قضاوتی و براساس سلیقه شخصی خودم منتشر کنم، این فرصت را نیز به من می‌دهد تا با دیدگاه‌ها و نظرات مختلف هم آشنا شوم و به مرور، بیشتر و بهتر فکر کنم، تحلیل کنم و بنویسم.

پی‌نوشت: این دو نمونه را اینجا ثبت کردم تا در آینده بیشتر درباره آنها فکر کنم و ببینم آیا با گذشت زمان، تغییری در آنها ایجاد می‌شود یا خیر.

۱۰ نظر
طاهره خباری

رسیدن به هدف

پی‌نوشت عکس: رسیدن به بعضی از اهداف در زندگی مثل بالا رفتن از چنین صخره‌هایی است. اوایل کسی اصلا باورش نمی‌شود که تو بتوانی از چنین صخره بلند و مرتفعی بالا بروی. ولی هنگامی که موفق شدی و به هدفت دست پیدا کردی، آن‌ اندازه از چشم تمام آنان که به تو باور نداشته‌اند، دور شده‌ای که یا فراموشت کرده‌اند و یا از آن پایین تو را به نظاره نشسته‌اند.


*منبع عکس

پی‌نوشتی دیگر: بالاخره توانستم اولین عکس را از اینستاگرام با اجازه از صاحب عکاس، در این وبلاگ بگذارم. از این بابت خیلی خوشحالم. هرچند دو درخواست اولی که برای دو عکاس دیگر فرستاده بودم تا به حال بدون پاسخ مانده‌اند.

البته آن دو عکاس حق دارند هیچ وقت جواب مثبتی را برای من نفرستند، به این خاطر که یک هفته بعد از ارسال آن دو درخواست بود که متوجه شدم تا چه اندازه ناشیانه پیام خودم را برای آنها فرستاده بودم. اما حالا تا حدودی یادگرفته‌ام که از یک عکاس چگونه برای به اشتراک‌گذاری عکس‌هایش درخواست کنم.

از طرفی در این مدت هم، میان عکس‌هایی که از طریق  Creative Commons پیدا کرده بودم، جستجویی کردم تا شاید عکسی را پیدا کنم و در وبلاگ بگذارم ولی عکس‌های حاصل از این نوع جستجو، نه آن تنوع عکس‌های اینستاگرام را برایم داشت و نه آن لذت و نه حتی تداعی.

۴ نظر
طاهره خباری

رفتن، دویدن، پرواز

وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز و دویدن که آموختی، پرواز را.

راه رفتن بیاموز، زیرا راه‌هایی که می‌روی جزئی از تو می‌شود و سرزمین‌هایی که می‌پیمایی بر مساحت تو اضافه می‌کند.

دویدن بیاموز، چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر قدر که زود باشی، دیر.

و پرواز را یاد بگیر نه برای این که از زمین جدا باشی، برای آن که به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی.


*دو روز مانده به پایان جهان، عرفان نظرآهاری

۲ نظر
طاهره خباری

در فراسوهای...

در فراسوی مرزهای تنت تو را دوست می‌دارم.

آیینه‌ها و شب‌پره‌های مشتاق را به من بده

روشنی و شراب را

آسمان بلند و کمان گشاده‌ی پل

پرنده‌ها و قوس و قزح را به من بده

و راه آخرین را در پرده‌یی که می‌زنی مکرر کن.

در فراسوی مرزهای تنم تو را دوست می‌دارم.

در آن دور دست بعید

که رسالت اندام‌ها پایان می‌پذیرد

و شعله و شور تپش‌ها و خواهش‌ها

به تمامی فرو می‌نشیند

و هر معنا قالب لفظ را وامی‌گذارد

چنان چون روحی که جسد را در پایان سفر

تا هجوم کرکس‌های پایانش وانهد.

در فراسوهای عشق تو را دوست می‌دارم.

در فراسوهای پرده و رنگ

در فراسوهای پیکرهای‌مان

با من وعده‌‌ی‌ دیداری بده.


*احمد شاملو، اردیبهشت چهل و سه، گزینه اشعار احمد شاملو

۰ نظر
طاهره خباری

دوستان جدید من

بعد از اینکه در یکی از درس‌های متمم هر کدام از دوستان متممی درباره تجربیات خوبشان در مورد نگهداری از گیاهان گفتند، یکی از دوستان خوب متممی‌ام به من پیشنهاد داد که با در نظر گرفتن موقعیت مکانی که در آن زندگی می‌کنم، بهتر است گیاهانی مثل تاج خروس، ناز خرفه‌ای، گل مغربی، اختر، سدوم و... را نگهداری کنم.

برای همین چند روز پیش به گل‌فروشی رفتم که همیشه از آنجا گل‌ها و گیاهان مورد نظرم را می‌خرم.

متاسفانه از همه مواردی که دوست خوبم به من گفته بود، تنها «اختر» و «سدوم» را داشت.

ولی اخترهایش آنقدر ضعیف بودند که با خودم گفتم اگر آن را با خود به خانه ببرم، قطعا به یک هفته نرسیده، به هلاکت می‌رسد.

برای همین از آن لیست تنها به خرید سدوم رضایت دادم.

بعد از کمی جستجو در میان گلدان‌ها، با دیدن حُسن‌یوسف و برگ‌های ارغوانی و حاشیه‌های سبز رنگش طاقت نیاوردم و یکی از آنها را هم انتخاب کردم. قبلا هم انواع مختلفی از حُسن‌یوسف را نگهداری کرده‌ام ولی این نوع آن را خیلی دوست دارم.

هنگامی که در حال بالا و پایین کردن در قسمت گیاهان آپارتمانی بودم، گلدان‌های زیبای «فیتونیا» هم نظرم را جلب کرد (البته من قبل از این اصلا نام این گیاه زیبا را نمی‌دانستم). رگ‌برگ‌های زیبا و ظریف فیتونیا آن چنان به دلم نشست که یکی از آنها را هم خریدم.

این هم عکس دوستان جدیدم:

از راست به چپ: حُسن‌یوسف - فیتونیا - سدوم

پی‌نوشت: علاوه بر اطلاعاتی که از فروشنده این گیاهان درباره روش صحیح نگهداری آنها به دست آوردم، در اینترنت هم درباره نوع و اصول مراقبت از آنها، تحقیق مفصلی کردم. امیدوارم با مراقبت بیشتر از این دوستانم، بتوانم مدت زمان طولانی‌تری را در کنار آنها زندگی کنم.

۴ نظر
طاهره خباری

کتابخانه، کتاب و نگاهِ کتاب‌

یکی از باارزش‌ترین دارایی‌های من، کتاب‌هایم هستند. تمامی اعضای خانواده‌‌ام و اکثر دوستانم می‌دانند که کتاب‌هایم از آنچنان منزلت و تقرب خاصی نزد من برخوردارند که به ندرت حتی اجازه می‌دهم کسی به آنها دست بزند.

راستش خیلی از آنها را هم حاضر نیستم به کسی قرض بدهم. تا به حال اگر کتابی را خوانده باشم که به نظرم کتاب خوبی بوده، آن را به دیگران یا هدیه داده‌ام و یا معرفی کرده‌ام و پیشنهاد دادم که مثلا فلان کتاب را بخوانند. اما قرض دادن کتاب را به جز در موارد انگشت‌شماری تا به حال انجام نداده‌ام.

هر ماه هم سعی می‌کنم چند کتاب جدید از کتابخانه‌ام انتخاب کرده و بخوانم تا این اجازه را پیدا کنم که کتاب‌های جدید دیگری را بخرم و به کتابخانه‌ام اضافه کنم. تا به این شکل تنها یک انبارکننده کتاب نباشم.

چند وقت پیش در کتاب قوی سیاه، مطلب جالبی را خواندم که نسیم طالب به نقل از اومبرتو اکو گفته بود:

کتابخانه شخصی ابزار پژوهش است نه زائده‌ای برای ارضای حس خودنمایی. ارزش کتاب‌های خوانده شده بسی کم‌تر از ارزش کتاب‌های نخوانده است. کتابخانه باید تا جایی که وضع مالی اجازه می‌دهد پر از کتاب‌هایی باشد حاوی چیزهایی که نمی‌دانید.

خواندن این جملات برای من، جهت خریدن بیشتر کتاب، کمی وسوسه‌انگیز بود ولی در ادامه خواندم که:

هر چه سن بالاتر می‌رود دانش ما بیشتر می‌شود و کتاب‌های بیشتری گرد می‌آیند و شمار فزاینده‌ای از کتاب‌های نخوانده در قفسه‌ها، ما را با نگاهی تهدیدآمیز می‌نگرند.

من از این «نگاه تهدیدآمیز» کتاب‌های خوانده نشده خیلی خوشم آمد.

تا پیش از آن به نوع نگاه کتاب‌هایم دقت نکرده بودم. برای همین رفتم و در مقابل کتابخانه‌ام ایستادم و کتاب‌هایم را یک‌به‌یک نگاه کردم.

بعضی از آنها واقعا نگاه سنگینی داشتند که یاد‌آور انبوهی از نادانسته‌ها بود. 

برخی دیگر «نگاه اخم‌آلودی» داشتند به این دلیل که آنها را قبلا خوانده‌ بودم ولی مطالبشان را فراموش کرده بودم.

اما از آن طرف تعداد دیگری از آنها «نگاه محبت‌آمیزی» داشتند. این نگاه همراه با لبخند، متعلق به کتاب‌هایی بود که مفاهیم کلی آنها و یا حتی جمله به جمله آنها را با دیدن نام‌شان به خوبی به یاد می‌آوردم.

راستش تا آن روز، این همه نگاه متفاوت را در کتابخانه‌ام به صورت یکجا ندیده بودم.

۵ نظر
طاهره خباری