۱۷ مطلب در آذر ۱۳۹۵ ثبت شده است

حریق خزان

این قسمت از شعر فریدون مشیری با صدای زیبای علیرضا قربانی در آلبوم حریق خزان، را خیلی دوست دارم:

شب از جنگل شعله‌ها می‌گذشت 

حریق خزان بود و تاراج باد 

من آهسته در دود شب رو نهفتم 

و در گوش برگی که خاموش می‌سوخت گفتم 

مسوز این چنین گرم در خود مسوز 

مپیچ این چنین تلخ بر خود مپیچ 

که گر دست بیداد تقدیر کور 

ترا می‌دواند به دنبال باد  

مرا می‌دواند به دنبال هیچ

۰ نظر
طاهره خباری

لذت این روزهای من

این روزها یکی از کارهای لذت‌بخش برای من خواندن وبلاگ دوستان متممی‌ام است.

تا چند ماه گذشته، از دوستان متممی‌ام در حد کامنت‌هایی که در متمم می‌نوشتند با خبر بودم. البته چند دوست هم مثل شهرزاد و فواد انصاری و سجاد سلیمانی و شاهین کلانتری بودند که در حد یک خواننده خاموش وبلاگ‌شان را می‌خواندم. یک روز هم کاملا تصادفی به وبلاگ علی کریمی سر زدم و با یک درد و دل ساده، باب گفتگوی بیشتر با او برایم باز شد.

بعد از اینکه محمدرضا شعبانعلی، وبلاگ تعداد بیشتری از دوستان را معرفی کرد، متوجه شدم که دوستان بیشتری دارم که آنها هم وبلاگ‌نویسی می‌کنند.

این بود که تصمیم گرفتم روزانه زمان مشخصی را صرف خواندن وبلاگ دوستانم کنم. حرف‌ها و نظرات‌شان را درباره مسائل مختلف بخوانم و از آنها بیشتر بیاموزم.

این روزها با کمک از Inoreader می‌توانم نوشته‌های دوستانم را به شکل منظم‌تری بخوانم و از خواندن آنها لذت ببرم. لذتی که اکثر اوقات برای من همانند لذت کتاب‌ خواندن است.

علاوه‌بر خواندن نوشته‌های آنها، گاهی گذاشتن کامنت و شروع یک گفتگوی دوستانه هم خیلی خیلی برایم شیرین و دوست‌داشتنی است. چقدر خوب و فوق‌العاده است که می‌توانم دغدغه‌ها و حرف‌ها و درد و دل‌هایم را به دوستانم بگویم. دوستانی که برای آنها هم این حرف‌ها شنیدنی و قابل درک است.

در کنار هم قرار گرفتن متمم و وبلاگ دوستان متممی‌، باعث شده که این روزها بی‌اندازه احساس کنم خوشبخت هستم لبخند

۵ نظر
طاهره خباری

بعضی از احساسات

بعضی از اوقات بعضی از احساسات غیرقابل توصیف هستند.

بعضی از اوقات بعضی از احساسات را نمی‌توان به راحتی بر زبان جاری کرد نه به این دلیل که کلماتی برای بیان آنها وجود ندارد، به این دلیل که این احساسات قابلیت تبدیل به کلمات را ندارند.

بعضی از احساسات را حتی جسم هم نمی‌تواند به درستی ادراک کند. زیرا نهایت ادراکش می‌شود: واکنشی سطحی به احساسی عمیق.

فقط روح است که می‌تواند این احساسات را به تمامی درک کند.

این احساسات روح را به پرواز درمی‌آورد و جسم را تا ابد در حسرت فهم‌شان باقی می‌گذارد.

۰ نظر
طاهره خباری

هایکو: سبک شعر ژاپنی

سال‌ها پیش کتاب شعری به نام «شکوفه‌های آلوبن» خریدم که در آن «گونتر دِبون» 140 شعر از 39 شاعر ژاپنی را جمع‌‌آوری و به زبان آلمانی برگردانده بود و «علی عبدالهی» آن اشعار را از آلمانی به فارسی ترجمه کرده بود.

از خواندن تاریخچه‌ مختصری که درباره سبک شعرهای ژاپنی در قسمت پیشگفتار این کتاب آمده است، متوجه شدم که در گذشته‌های دور، دو نوع سبک‌ معروف شعری در ژاپن رایج بود: یکی سرودن شعرهای 31 هجایی و دیگری، شعرهایی پنج سطری که «تانکا» نام داشت.

اما سه قرن پیش نخستین شعرهای سه سطری‌ به وجود آمد که به «هوکو» یا «هایکو»‌ معروف شدند و از طرفی این سبک شعر، کوتاه‌ترین سبک شعری در جهان نیز به شمار می‌آید.

به دلیل متفاوت بودن سبک شعری هایکو با دیگر سبک‌ها، در ابتدای این کتاب آمده است که:

«شاید خوانندگان سرزمین‌های دیگر، آن لذتی را که یک ژاپنی از این سبک شعری ناب می‌برد، نبرد. اما هرچه باشد، هایکو به دل می‌نشیند. زیرا ادبیات فاخر و پرطمطراق در آن حضور ندارد. زیرا هایکو، روشِ زندگی‌ست. روش دیگر دیدن است. زیرا خود زندگی‌ست. ساده و بی‌پیرایه. اقرارِ صمیمانه و درونیِ جهان. آینه‌ی تمام نمای فصل‌ها.»

یادم می‌آید وقتی شروع به خواندن شعرهای این کتاب کردم، از خواندن بسیاری از آنها واقعا لذت بردم. چون برخی از شاعران ژاپنی آنچنان در این اشعار کوتاه، به نکات بسیار ظریفی اشاره کرده بودند که واقعا جای تحسین داشت.

مثلا اوچی-آی‌ناوبومی (Ochi-Ai Naobumi) به زیبایی می‌گوید:

اگر یکی، تنها، یکی انسان بیایم

که از ابیاتم

به وجد آید،

هم آنگاه‌ست که رضا می‌دهم

به دلخواه، بمیرم.

و یا آنکه ساساکی نوبوتسونا (Sasaki Nobutsona) که یک شاعر و استاد برجسته ادبیات ژاپنی بود، می‌گوید:

آروز می‌کنم

به کردار باد بهاری درآیم،

تا در وزیدنم

بر آنان که اندوهناکند

نظری بیفکنم.

می‌یازاوا کنجی (Miyazava Kenji)که در دوران حیاتش شاعری گمنام بود و پس از مرگش، آثار نابش را کشف کردند نیز چنین سروده است:

قلم، قلم

ای قلم، تنها تو در جنبشی

بر سرزمینِ هرزِ تردیدم.

به نظرم این سبک شعر گفتن نیاز به مهارت خاصی دارد. اینکه بتوان تمام مفهومی که درباره یک چیز در ذهن است را به این شکل مختصر و موجز، در چند خط شعرگونه بیان کرد.

۰ نظر
طاهره خباری

دنیای بدون زمان شمیم

شمیم چهار سال است که وارد بازی زندگی شده است.

هنوز خیلی از قواعد این بازی را نیاموخته است و نمی‌داند به درستی در هر شرایطی باید چگونه رفتار کند، چه بگوید، چه انتظاراتی داشته باشد و ...

چند وقت پیش هنگامی که مشغول بازی کردن با او بودم به من گفت:

- این کیف رو فردا خریدمش.

- گفتم: کی؟

- گفت: فردا با مامانی رفته بودم و اینو خریدم.

متوجه شدم در دنیای کودکانه او هنوز زمان هیچ معنی خاصی ندارد.

حتی گاهی پیش آمده که با هم قرار گذاشتیم که مثلا تنقلاتی مثل چیپس یا پاستیل را بعد از ناهار بخوریم اما او چند لحظه بعد پیش من آمده و سوال کرده:

- الان بعد از ناهاره؟

بعضی از اوقات به دنیای بدون زمان او غبطه می‌خورم.

۲ نظر
طاهره خباری

عشق من

پی‌نوشت عکس: این دختر کوچولو، عشق من است. برادرزاده‌ام، شمیم.

از روزی که او متولد شد، با همه بچه‌های دنیا برایم فرق داشت. به شدت او را دوست دارم.

همیشه سعی می‌کنم هفته‌ای یکبار او را ببینم تا با هم به گردش برویم و یا با او بازی کنم.

حرف‌های کودکانه‌اش برایم شیرین است. سوالاتش گاهی حتی مرا هم به فکر فرو می‌برد. از اینکه بتوانم به زبان ساده چیزی را برایش توضیح دهم، واقعا لذت می‌برم.

کنجکاوی‌هایش را هم دوست دارم. اینکه سعی می‌کند هر چیزی را خودش تجربه کند و یا اینکه بدون کمک دیگران کاری را به تنهایی انجام دهد.

از این به بعد می‌خواهم بخشی از یادداشت‌هایم را به رابطه «من و شمیم» اختصاص دهم و از او هم چیزهایی که برایم جالب توجه است را بنویسم.

۲ نظر
طاهره خباری

نگاه چند لایه‌ای

اخیرا با اصطلاح رتوریک یا Rhetoric آشنا شده‌ام و به بهانه انجام تمرین یکی از درس‌های تفکر نقادانه در متمم، لابه‌لای کتاب‌ها و پست‌های شبکه‌های اجتماعی مختلف در جستجوی چنین جملاتی بودم.

نمی‌دانم چرا حتی پس از اینکه دو بار این تمرین را در متمم حل کردم باز هم نتوانستم ذهنم را از درگیر شدن با چنین جملاتی رها کنم.

اوایل که متوجه بی‌منطق بودن چنین جملاتی شدم با خودم گفتم یعنی ساده‌اندیشی و ساده‌لوحی تا این حد می‌تواند وجود داشته باشد. عده‌ای شبکه‌های اجتماعی را مالامال از چنین جملات سطحی‌انگارانه‌ای کرده‌اند و عده‌ای دیگر هم در کسری از ثانیه‌ پس از خواندن، این جملات را لایک می‌کنند. بدون آنکه حتی لحظه‌ای با خود فکر کنند آیا این جمله درست است؟ و یا اینکه این جمله دقیقا چه مفهومی دارد؟ (شاید هم شبکه‌های اجتماعی اصلا مکان مناسبی برای چنین فکر کردن‌هایی نیست!)

جالب‌تر اینکه متوجه شدم برای ساختن چنین جملاتی می‌توان به راحتی از استعاره استفاده کرد. برای همین خودم هم دست به کار شدم و برای تمرین چند جمله رتوریک ساختم. چون کار نسبتا ساده‌ای است فقط باید کمی بین مفهومی که در ذهن است و یک واقعیت بیرونی، اندک تشابهی پیدا کرد و سپس آنها را به هم ربط داد:

- اگر می‌خواهی از زندگی‌ات لذت ببری باید مثل رود جاری و روان باشی تا حتی اگر کسی سنگی هم به طرفت پرتاب کرد، مانعی بر سر راهت نشود.

- برای شناخت آدم‌ها باید وقت گذاشت و حوصله به خرج داد. درست مانند خواندن کتاب. در نگاه اول جلد کتاب را می‌بینی و بعد آن را باز می‌کنی و شروع به خواندن می‌کنی. برای شناخت آدم‌ها هم باید خط به خط آنها را خواند.

- یک حرف را که از حروف الفبایت کم کنی همه مشکلاتت حل می‌شود. آن یک حرف چیزی نیست به جز حرف «ن». حذفش کن تا «نمی‌توانم» و «نمی‌شود» همگی از زندگیت حذف شوند.

البته بعد از این ماجرا دچار دوگانگی عجیبی شدم. نمی‌دانستم برخورد صحیح با چنین جملاتی چیست؟ آنها را کلا نادیده بگیرم و از ذهنم حذف‌شان کنم؟ یا اینکه آنها را بپذیرم. چون فکر می‌کنم برخی از آنها می‌توانند در مواردی برای درک مسائل کمک‌کننده باشند و یک واقعیت بیرونی را راحت‌تر در ذهن ماندگار کنند.

این سردرگمی‌ها در من ادامه داشت تا اینکه چند روز پیش در یکی از کامنت‌های روزنوشته‌های محمدرضا شعبانعلی، پاسخی برای آن یافتم: نگاه چند لایه‌ای

اینکه می‌توان به بسیاری از پدیده‌ها و مفاهیم، نگاه چند لایه‌ای داشت.

به این صورت که در دنیای واقعی، مفهوم و یا پدیده‌ای عمیق و ژرف وجود دارد ولی به دلایلی مانند اندک بودن سطح سواد، دانش و یا تجربه، ما فقط می‌توانیم سطحی‌ترین لایه از آن واقعیت را به درستی مشاهده و درک کنیم.

اما پس از اینکه سطح دانش در ما افزایش پیدا کرد و تجربیات بیشتری کسب کردیم، می‌توانیم از لایه اولیه و سطحی به لایه‌ای عمیق‌تر برویم و آن را هم ببینیم. بعد این مسیر ادامه پیدا می‌کند تا اینکه شاید روزی بتوان عمق واقعی یک مساله یا پدیده و یا یک مفهوم را به درستی ادراک کرد.

به طور مثال به نظرم می‌توان حرکت و پیشرفت تدریجی دانش قوانین حاکم بر جهان که از کوپرنیک به کپلر و از آن به گالیله و سپس به نیوتون و در نهایت به اینشتین رسید را به شکل لایه‌ای ببینیم. کوپرنیک با کمک سطحی‌ترین و ابتدایی‌ترین دانشی که از گذشتگانی چون بطلمیوس به دست آورده بود سعی کرد بتواند لایه‌های دیگری را کشف کند و به این مسائل عمیق‌تر و ژرف‌تر نگاه کند.

پس از او کپلر و گالیه هم همین کار را کردند. نیوتون هم که تلاش کرد تا به نگاه جامع‌تری در مورد قوانین حاکم بر جهان دست پیدا کند. اینشتین نیز با تکیه بر دانش گذشتگان خود نیز به نگاه ژرف‌تری دست پیدا کرد و تصویر واقعی‌تری از جهان را معرفی کرد.

نکته جالب توجه در چنین نگاهی این است که نیازی نیست ما بعد از اینکه متوجه لایه‌های عمیق‌تر شدیم، بخواهیم منکر لایه‌های اولیه و سطحی شویم و بگوییم که آنها کاملا نادرست هستند. شاید با آشنا شدن با لایه‌های عمقی‌تر دیگر نیازی به لایه‌های سطحی‌تر نداشته باشیم ولی آن لایه‌های سطحی‌تر وجود دارند.

مساله مهم نوع برخورد ما با هر یک از این لایه‌هاست. اینکه نگاه ما محدود به همان لایه‌های اولیه نشود چون اگر آن را کمال یک مفهوم بدانیم، در این صورت احتمالا از جستجوی لایه‌های عمقی‌تر باز می‌مانیم.

پس به نظرم بهتر است در برخود با جملات رتوریک هم چنین نگاهی را داشته باشم. اینکه جایی می‌خوانم:

زندگی بدون اشتباه کردن امکان ندارد زیرا دیکته نوشته نشده، غلط ندارد.

بدانم که این تصویری ساده‌سازی شده از زندگی است و در ذهن من باید این تصویر به عنوان لایه اولیه‌ای از مفهوم زندگی ذخیره شود. در واقع لایه‌ای که سعی دارد مفهوم عمیق زندگی را در سطحی ساده برای من توصیف کند. به عبارتی به این جمله باید به عنوان بخش کوچک و ساده‌شده‌ای از واقعیت زندگی نگاه کنم و نه کل واقعیت آن.

فعلا هم به این نتیجه رسیدم که جملات رتوریک، تصویری انتزاعی از دنیای بیرون را نشان من می‌دهند که بسته به منطق پشت آن جملات می‌توان آنها را کاملا انتزاعی و یا کمتر انتزاعی دانست. اما در کل به نظرم نباید به چنین تصاویر بیش‌ازحد ساده‌شده قناعت کرد. بهتر است در آنها متوقف نشد و در جستجوی تصاویر کامل‌تر رفت. به این شکل می‌توان نگاه‌مان را به مسائل مختلف، لایه‌به‌لایه عمیق‌تر و ژرف‌تر کرد تا فهم‌مان از آنها نیز وسیع‌تر و گسترده‌تر شود.

۱ نظر
طاهره خباری

نوشتن

اصل نوشتن خودش یک آزمایش است.

آزمایش یعنی تجربه.

بنابراین هر نوشتنی ناچار یک نوع آزمایش است.

و از طریق نوشتن است که به شکل‌های مختلف نوشتن دست پیدا می‌کنیم.

قبل از نوشتن هیچ چیز معلوم نمی‌شود. یعنی اصلا چیزی وجود ندارد.

وقتی که نوشتید، آزمایش کرده‌اید. این آزمایش ممکن است ثمربخش باشد، ممکن است ثمربخش نباشد.

مساله به همین سادگی است.


* گفتگو با نجف دریابندری، مهدی مظفری ساوجی

۰ نظر
طاهره خباری

نگو

در انتظار چه نشسته‌ای
زمان علف خرس نیست عزیزم
هر ثانیه‌ی حرام شده‌اش را
باید حساب پس بدهی
حواست نباشد
همین ساعت لکنته‌ی دیواری
به نیشِ عقربه‌های تیزش
تو را و اشتیاق مرا
به اجزای موریانه‌پسند تجزیه می‌کند
و چشم‌هایت را می‌بَرَد
مانند دو تمبر باطل شده‌ی قدیمی
در آلبومی کپک زده بچسباند.

نگو کسی به فکرت نیست
و نامت را دنیا از یاد برده است.
شاید دنیا
(تویی و من)
و نام ما مهم نیست در جریده عالم
با حروف درشت چاپ شود
همین که جانانه بر لب جاری شود
تا ابدیت خواهد رفت.


*کبریت خیس (مجموعه شعر سال‌های 1383 - 1381)، عباس صفاری

۰ نظر
طاهره خباری

هزینه کردن اعتبار

متنی را داشتم می‌خواندم درباره از خودگذشتی برای دیگرانی که سخاوتمندانه در زندگی به ما کمک‌هایی کرده‌اند که به جایی برسیم.

بعد از اتمام آن متن، سوالی ذهنم را به خود مشغول کرد. اینکه اگر کسی در زندگی به ما کمک کند و از وقت و انرژی و سرمایه و آبرو و داشته‌های خود برای ما خرج کند و ما به واسطه همه این توجهات که می‌توان عناوین مختلفی مانند لطف، محبت، علاقه و ... بر آن گذاشت و یا حتی آن را استعداد ذاتی خودمان بدانیم که توسط او کشف شده است، و پس از آن به جایگاه و مقامی برسیم و از این موقعیت، اعتباری به دست آوریم، آیا حاضریم این اعتبار را برای همان کسی که منشا آن بوده خرج کنیم؟

در وهله اول، پاسخ من به این سوال چیزی نبود جز: «نمی‌دانم.»

مرور خاطراتم هم مورد خاصی را در این باره به من نمی‌گویند.

خیلی دوست داشتم پاسخ این سوال برای من «بله» باشد.

دارم به موقعیت‌هایی فکر می‌کنم که در حال حاضر در آنها هستم. موقعیت‌هایی که به واسطه اشخاص خاصی به آنها دست پیدا کرده‌ام.

آیا حاضر می‌شوم بخشی از این اعتبار را خرج کسی که آن را برایم به وجود آورده کنم؟

اصلا شاید این «بخشی از اعتبار» کمی بزدلانه به نظر برسد و باید از خودم بپرسم: اگر به کمک کسی به اعتبار و موقعیت و جایگاه خاصی رسیدم، آیا حاضر هستم تمام اعتبارم را برای کسی که وام‌دار او هستم، هزینه کنم؟

یا اینکه آن زمان آن‌قدر غرق در صاحب اعتبار بودن خودم شده‌ام که دیگر فراموش کرده‌ام که منشاء و ریشه‌‌ی اصلی این اعتبار دقیقا به چه کسی باز می‌گردد.

به نظرم اینکه قدردان کسی باشیم که به ما کمک کرده تا به جایی برسیم، بسیار متفاوت از این است که بخواهیم از داشته‌ای به نام اعتبارمان برای او خرج کنیم. داشته‌ای که شاید داشته‌های دیگرمان تحت وجود آن معنا و مفهوم پیدا می‌کنند. داشته‌ای که اگر برای کسی آن را خرج کنیم، هرگز دیگر نتوانیم همانند و شبیه آن را در کل زندگی‌مان بدست آوریم.

یاد نظریه کریس آرگریس افتادم. به نظرم پاسخ دادن به این سوال خیلی ساده نیست.

در واقع پاسخ مثبت به این سوال، چیزی است که من خارج از چنین موقعیتی دوست دارم از آن حمایت و دفاع کنم ولی تجربه نشان داده که بودن در یک موقعیت، ممکن است ما را به پاسخ‌های کاملا متفاوتی برساند.

۱ نظر
طاهره خباری