۲۶ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۶ ثبت شده است

یک «نا»

یک دو حرفی ساده که با بود و نبودش می‌تواند تفاوت‌های عمیق و گسترده‌ای را به‌وجود آورد:

امید - ناامید

خواسته - ناخواسته

رفیق - نارفیق

ممکن - ناممکن

دانسته - نادانسته

توان - ناتوان

مهربان - نامهربان

سازگار - ناسازگار

سالم - ناسالم

شاسیته - ناشایسته

راحت - ناراحت

راضی - ناراضی

راستی - ناراستی

قابل - ناقابل

خالص - ناخالص

بینا - نابینا

پخته - ناپخته

پاک - ناپاک

درست - نادرست

...

۰ نظر
طاهره خباری

نوید روزهای خوب

تنها هنگامی‌ می‌‌توان آرام نظاره‌‌گرِ برخاستنِ توفانِ ناملایمات شد که

پیش از آن مطمئن باشی هر آنچه که از دستت برمی‌‌آمده انجام داده‌‌ای.

پس از آن، وقتی توفان‌ نشست،

می‌‌توان تمامِ وجود را غرق در لذتِ تماشای کرانه‌‌ی نیلگونِ آسمان کرد.

از اینکه امید به ثمر نشسته، سرخوش و شاد شد.

و از اینکه نویدِ روزهای خوب می‌آید، به آسودگی‌ِ خاطر رسید.

۰ نظر
طاهره خباری

تصمیم گرفتن، انتخاب کردن و رأی دادن

پی‌نوشت:

بین تصمیم‌ گرفتن و تصمیم‌ نگرفتن، من تصمیم‌ گرفتن را ترجیح می‌دهم.

بین انتخاب کردن و انتخاب نکردن، من انتخاب کردن را ترجیح می‌دهم.

بین رأی دادن و رأی ندادن، من رأی دادن را ترجیح می‌دهم.

تصمیم‌ می‌گیرم، انتخاب می‌کنم و رأی می‌دهم.

چون معتقدم اختیار من در زندگی با همین موارد معنا پیدا می‌کند.

طاهره خباری

خِرد جمعی یا حماقت جمعی

به تازگی کتابی از جیمز سوروویکی (James Surowiecki) به نام خِرد جمعی خوانده‌ام.

این کتاب برای من جزء آن کتاب‌هایی بود که وقتی خواندن صفحات ابتدایی آن را شروع کردم، چندان با حرف‌هایی که سوروویکی می‌زد موافق نبودم، ولی هنر شاگردی کردن حکم می‌کرد که برخلاف آنچه تا کنون درباره‌ی هوش و ذکاوت گروهی و جمعی می‌اندیشیدم، خاموش بنشینم و خوب گوش کنم و ببینم جیمز سوروویکی با بیان ساده‌اش که آن را مجهز به مطالعات و تحقیقات متعدد و معتبری کرده بود، چگونه وجود «خِرد» در یک گروه یا یک جمع را نشان می‌دهد و آن را با توجه به چه مفروضاتی به اثبات می‌رساند.

سوروویکی برای اینکه جمع یا گروهی را بتوان خردمند نامید، چهار شرط نام می‌برد:

۱. تفاوت در عقاید؛

۲. استقلال از اطرافیان؛

۳. تمرکز زدایی، به این معنا که هر کس اطلاعاتش را به‌طور انفرادی جمع‌آوری می‌کند؛

۴. اجتماع، به معنای مکانیزم تبدیل قضاوت‌های فردی به یک تصمیم جمعی.

بعد از آن هم در قسمت‌های مختلف داستان‌ها و ماجراها و تحقیقاتی را تعریف کرده و توضیح می‌دهد که در آنها وجود این چهار ویژگی باعث شده که تصمیم‌گیری گروهی و جمعی از تصمیم‌گیری انفرادی آدم‌های باهوش نیز، نتایج و ثمرات بهتری داشته باشد.

البته او در قسمتی از کتاب نیز به این نکته اشاره می‌کند که وجود نداشتن این ویژگی‌ها باعث می‌شود که ما به‌جای خرد جمعی، با خرد مرسوم مواجه شویم. خرد مرسوم نیز همان Herding و دنباله‌روی و تقلید کورکورانه است.

چیزی که به‌وفور و به شکل‌های مختلف می‌توان در میان مردم دید و به تعبیر سوروویکی: «گوسفندهایی وابسته به خرد دیگران».

این همان خردی است که به جای اینکه از درون سرچشمه گرفته باشد از بیرون و تقلید‌گونه است. مثلاً کارهایی که تعداد زیادی از افراد انجام می‌دهند، این باور را در میان سایرین به‌وجود می‌آورد که حتماً حکمتی در انجام این کار است وگرنه آنان را انجام نمی‌دادند. و یا مثلاً وقتی خرد درونی به کل تعطیل می‌شود، بهترین کار دنبال کردن از سایرین است.

فصل آخر این کتاب عنوان جالبی داشت:

در این فصل، سوروویکی پس از اینکه درباره‌ی تلاش‌هایی که محققان مختلف در توضیح رفتار رأی‌دهندگان و دلایل شرکت آنها در انتخابات و رأی دادن‌شان توضیح می‌دهد، می‌گوید:

تصمیم‌هایی که دموکراسی‌ها می‌گیرند، می‌توانند بیان‌کننده‌ی خرد جمعی نباشد. هرچند تصمیم‌گیری دموکراتیک، چرا، آن‌ها بیان‌کننده‌ی خرد جمعی خواهند بود.

یاد جمله‌ای از کتاب جزء از کل افتادم:

اگر دموکراسی عملکرد درست داشته باشد دولت کاری را انجام می‌دهد که مردم می‌خواهند. مشکل این‌جاست که مردم چیزهای مزخرفی می‌خواهند!

پس حتی عملکرد درست یک دولت بستگی به خرد اشخاصی دارد که آن را انتخاب می‌کنند. انتخابی که از سر آگاهی و فکری روشن باشد نتیجه‌اش می‌شود: «خرد جمعی» و انتخابی که از سر ناآگاهی و فکری کور باشد می‌شود: «خرد مرسوم» یا به تعبیری «حماقت جمعی».

۰ نظر
طاهره خباری

جعبه‌ی اسباب بازی قدیمی

پی‌نوشت: چند روز پیش خیلی تصادفی این جعبه رو لابه‌لای یه سری وسایل قدیمی دیدم. مربوط می‌شه به وقتی که حدوداً شش هفت ساله بودم. محتویاتش برای من خیلی خاطره‌انگیز هستن. مخصوصاً کارت‌های ماشین. یادم میاد یکی از دایی‌هام اونو به عنوان هدیه از یکی از سفرهاش برام آورده بود. برای همین اصلاً دوست نداشتم باهاش زیاد بازی کنم مبادا موقع بازی کردن با سایر بچه‌ها یه دفعه کثیف یا پاره بشن.

اون صدف رو هم یادم میاد بابام از بوشهر برام آورده بود. شنیده بودم که اگه صدف رو بذاری روی گوشت صدای دریا رو می‌تونی بشنوی. ولی من هرچی اون صدف رو می‌ذاشتم روی گوشم، هیچ صدایی به‌جز هوا نمی‌شنیدم.

اون گیر و سنجاق سینه رو هم دو سه باری بیشتر ازشون استفاده نکردم. یادم نمیاد از چه کسی اونها رو هدیه گرفتم ولی برای اینکه خراب نشن، توی این جعبه گذاشته بودم‌شون.

اون چند سکه‌ رو هم مامانم به من داده بود.

اینها رو که دیدم به نظرم اومد شاید بیشترین لذت رو من از نگاه کردن به این وسایل می‌بردم و نه از بازی کردن و استفاده کردن از اونها. چون بچه که بودم همیشه فکر می‌کردم باید همه‌‌ی وسایلم رو کاملاً تمیز و در حد نو نگه‌داری کنم.

پی‌نوشتِ پی‌نوشت: جعبه‌ای که این وسایل رو توش گذاشته بودم، جعبه‌ی رُطب هست. چون دیدم روش نوشته: «بهترین رطب». یادم میاد یکی از دایی‌هام این رطب‌ها رو برای ماه رمضون می‌خرید و سر سفره‌ی افطار همیشه یه جعبه از این رطب‌ها بود. با یه چنگال کوچولوی پلاستیکی.

به‌هرحال دیدن این جعبه یادآور خاطرات شیرینی برای من بود. به‌علاوه خاطره‌ی خاطره‌انگیز یکی از دایی‌هام که وجودش سرشار از مهربانی بود.

۲ نظر
طاهره خباری

معادل‌سازی واژگان خارجی

در پاورقی صفحه‌ی ۲۲ کتاب ساختار انقلاب‌های علمی، سعید زیباکلام، مترجم این کتاب می‌گوید:

برخی استادان و نیز مترجمان در مقابل واژه‌ پارادایم، «مثال»، «الگو»، «سرمشق»، و امثال آنها را نهاده‌اند. به گمان بنده، تمام این قبیل برابر نهاده‌ها گمراه‌کننده و بلکه مخل فهم دقیق و صحیح مفهوم پارادایم هستند زیرا در همین کتاب کوهن بارها مثال، الگو، و سرمشق را به معنایی غیر از پارادایم به‌کار برده است.

مفهوم پارادایم آن‌چنان غنی و تفصیل‌یافته است که هیچ‌ تک‌واژه‌ای نمی‌تواند بدان وفا کند.

لاجرم باید آن را همچون مارکسیزم، لیبرالیسم، فاشیزم، کنسرواتیزم، و سوسیالیزم به فارسی انتقال دهیم و امیدوار باشیم که فهم آن نه با یک واژه فارسی که با فهم تفصیلی مفهوم پاردایم حاصل خواهد شد.

واقعاً از این دیدگاه مترجم به ترجمه‌ی واژگان خوشم آمد. برخلاف چیزی که متأسفانه فرهنگستان ادب و زبان فارسی می‌اندیشد، نمی‌توان انتظار داشت که درک خودمان از واژه‌ها را تنها محدود به ترجمه‌ی آنها به زبان مادری‌مان کنیم. به‌نظرم خیلی از اوقات با این کار به کلماتی تُهی از هر مفهومی می‌رسیم. کلماتی که با شنیدن آنها مطلقاً هیچ‌چیزی در ذهن‌مان برانگیخته نمی‌شود.

از معادل فارسی کلماتی با مفاهیم عمیق و گسترده که بگذریم، حتی کلمات ساده‌ای مثل برخط [آنلاین]، بارگیری [دانلود]، آوابر [آیفون]، دَمابان [فلاسک]، آموزانه [حق‌التدریس] و ...، هنوز آن‌چنان برای من ثقیل و سنگین هستند و آن‌چنان از فهم معادل فارسی آنها عاجز و ناتوان هستم که فارغ از شکل ظاهری فارسی‌گونه‌ی آنها نمی‌توانم کوچکترین ارتباط ذهنی با آنها برقرار کنم.

۰ نظر
طاهره خباری

دوست عزیز. این همه دروغ نگو

چرا این همه اصرار داری:

باور کنم یه روزی در اون شرکت معتبر کار می‌کردی و برای خودت بروبیایی داشتی.

باور کنم به خارج از کشور سفر کردی و در چند شهر مختلف اروپایی چند سالی رو زندگی کردی.

باور کنم مرتب مسافرت‌های خارج از کشور می‌ری اون هم با ایرلاین‌های درجه یک.

باور کنم که انقدر وضعیت مالی خوبی داری که توی بهترین نقطه‌ی شهر یه خونه‌ی داری با یه view فوق‌العاده شگفت‌انگیز.

باور کنم به جز اون خونه، سند چند باب مغازه هم به نامت هست.

باور کنم که ماهیانه حقوقی بالای ۱۰ میلیون تومن می‌گیری و یه حساب پس‌انداز چند صد میلیونی داری.

باور کنم ماشین زیر پات مدل سال 2016 هست و ارزش بالای ۵۰۰ میلیون تومن داره.

باور کنم که در حرفه‌ی خودت بهترین هستی و در عین حال جزء استعدادهای کشف نشده و حروم شده در این مملکت هستی.

بعدش باور کنم که داری کم‌کم به کارآفرینی فکر می‌کنی و می‌خوای خودت مدیر خودت باشی و عنوان بیزنس‌من رو یدک بکشی.

باور کنم به سه زبان روز دنیا تسلط کامل داری و الان هم در حال یادگیری زبان چهارم هستی.

آیا همه‌ی اینها به این خاطر هست که اطرافیانت بیشتر دوست داشته باشن. بیشتر ببیننت و مورد توجه قرار بگیری.

آیا به نظرت این بهترین راه برای دیده شدن و ابراز وجود هست؟‌

اصلاً بهتر نه. آیا این راه مناسبی هست؟

آیا به این فکر کردی که با این کارت در واقع داری بیشترین آسیب رو به روح و روان و عزت نفس خودت می‌زنی؟

آخه این همه تنش و استرس ناشی از دروغ رو چجوری می‌تونی تحمل کنی؟

باور کن که هیچ‌کس در این دنیا کامل نیست.

همه‌‌ی ما یه سری چیزها رو داریم و چیزهای دیگری رو دوست داریم داشته باشیم ولی نداریم و در عین حال تلاش می‌کنیم که بهشون دست پیدا کنیم.

من تا به حال به خارج از کشور سفر نکردم. چون نه موقعیتش رو داشتم و نه پولش رو.

من تا به حال حقوق ماهیانه ۱۰ میلیونی رو تجربه نکردم و حساب‌پس‌اندازی در حد چند صد میلیون تومن نداشتم.

در ضمن ماشین زیر پای من تا به حال یه پراید ۱۳۲ سال ساخت ۱۳۹۰ بوده. تازه سندش هم به نام من نیست.

من تا به حال به جز سند سیم کارتم، هیچ سند دیگری به نام خودم نداشتم.

من تا به حال به جز زبان مادری‌ام، به زبان دیگری به طور کامل مسلط نبوده‌ام. همین زبان انگلیسی رو هم ناقص و دست و پاشسکته می‌فهمم.

من تا به حال حتی در حیطه‌ی رشته‌ی تخصصی خودم هم حرف درست و حسابی برای گفتن نداشتم چه برسه به اینکه بخوام یه آدم حرفه‌ای به حساب بیام و ادعایی داشته باشم.

من از این «تا به حال»ها زیاد دارم. به هر حال یه سری‌شون یا از سر اهمال‌کاری و تنبلی بوده و یه سری دیگه‌شون به دلیل اولویت نداشتن در زندگیم.

اما من خودم رو همین‌جوری که هستم پذیرفتم و دوست دارم.

دوست دارم بقیه هم منو همین‌جوری که هستم، بپذیرن و دوست داشته باشن.

همیشه هم سعی کردم روزها رو با تلاش برای رسیدن به اون چیزهایی که دوست دارم داشته باشم، به شب برسونم و شب‌ها رو با رویای رسیدن به اونها به خواب برم.

دوست ندارم بی‌خودی و بی‌جهت به خاطر تأمین نظر مثبت اطرافیانم، از کیسه‌ی عزت نفسم خرج کنم و شب‌ها رو با کابوس روزهایی تهی از واقعی بودنم، به خواب برم.

تو هم اگه مایل هستی دیگه این کار رو نکن.

اگه هم مایل نیستی و باز هم ترجیح می‌دی این رویه رو ادامه بدی، خب اختیار با خودته.

ولی مطمئن باش من ثانیه‌ای از وقت ارزشمند خودم رو بابت اعتبارسنجی حرف‌های تو، هزینه نخواهم کرد و باز مثل همیشه همه‌ی آنها را «باور می‌کنم».

۷ نظر
طاهره خباری

گاهی نمی‌شود ولی این روزها می‌گذرند

گاهی انگار نمی‌شود که نمی‌شود.

گاهی نمی‌شود دغدغه‌هایت را بیان کنی.

گاهی نمی‌شود دلتنگی‌هایت را فریاد کنی.

گاهی نمی‌شود بغض فروخفته‌ای را از گلویت خارج کنی.

گاهی نمی‌شود حرفی را که از اعماق وجودت سرچشمه گرفته، بر زبان جاری سازی.

گاهی هم می‌شود، اما

یا موقعیتش نیست.

یا وقت و حوصله‌اش نیست.

و یا دوست هم‌زبان و هم‌رازی نیست.

 

***

 

این روزها می‌گذرند

با انبوهی از خاطراتِ حرف‌ها و احساس‌ها.

این روزها، با آه می‌گذرند

با بُغض

و گاهی با اشک.

این روزها می‌گذرند

فقط به جبر زندگی و نه به اختیار

این روزها همچنان یکی از پِی یکی دیگر می‌گذرند

ولی بی تو سخت می‌گذرند

این روزها می‌گذرند به این امید که

شاید ناگهان تمام شوند

و من نیز

برای همیشه تمام شوم.

۱ نظر
طاهره خباری

من رأی می‌دهم

چون به تازگی آموخته‌ام که رأی ندادن مساوی است با رأی دادن کور.

چون از تفکر سیستمی یاد گرفتم که حفظ منافع و دستیابی به دستاوردهای ارزشمند را باید در افق‌های زمانی بلندمدت‌تر و گستره‌ی وسیع‌تری دید و جستجو کرد.

چون یاد گرفته‌ام که تصمیم نگرفتن خود نوعی تصمیم‌گیری است.

چون می‌خواهم به آنچه که از کریس آرگریس درباره‌ی «نظریه‌ی مورد حمایت» و «نظریه‌ی مورد استفاده» آموخته‌ام، عمل کنم و فاصله‌ای بین این دو نباشد.

و چون نمی‌خواهم جزء آن دسته از افرادی باشم که منفعلانه گوشه‌ای می‌نشینند و می‌گویند: «هر غلطی می‌خواهید بکنید! به من ربطی ندارد».

 ***

طاهره خباری

حفظ محیط زیست با کاغذ یا با لیوان یک‌بار مصرف

همکاری دارم که به‌تازگی متوجه شده‌ام دغدغه‌ی حفظ محیط زیست را دارد ولی استدلالش برای آسیب نرساندن به محیط زیست، این است که باید جلوی مصرف بی‌رویه‌ی کاغذ در کشور گرفته شود. در عین اینکه در میانه‌ی کلامش می‌دیدم با لیوان یک‌بار مصرف آب می‌خورد.

یادم می‌آید یک‌بار از محمدرضا شعبانعلی شنیدم که در این زمان و مکان مهم‌ترین دغدغه‌ی ما باید «فهمیدن» باشد نه حفظ درختانی که با تبدیل شدن به کاغذ و کتاب می‌توانند فهم ما را افزایش دهند.

حرفی که خیلی دوست داشتم به همکارم بگویم این بود:

«دوست عزیز. بهتره چند تا درخت قطع بشه و تبدیل به کاغذ و کتاب بشه و شما اون کتاب‌ها رو بخونید و فهم‌تون یه خورده بیشتر بشه. شاید این جوری بشه بعدش این انتظار رو داشت که حین نطق کردن درباره‌ی حفظ محیط زیست لااقل با لیوان یک‌بار مصرف آب نخورید.»

پی‌نوشت ۱: اکثر اوقات من از اینکه با لیوان یک‌بار مصرف چیزی را بخورم خوشم نمی‌آید. برای همین همیشه در کیفم این فنجان کوچک را گذاشته‌ام تا هر موقع که نیاز شد از آن استفاده کنم.

پی‌نوشت ۲: البته به خوبی می‌دانم که ظروف یک‌بار مصرفی هم وجود دارند که آسیب چندانی به محیط وارد نمی‌کنند و خیلی سریع جذب محیط می‌شوند و می‌توان در صورت نیاز از آنها هم استفاده کرد. ولی به هرحال من استفاده نکردن از آنها را به استفاده کردن از آنها ترجیح می‌دهم.

۰ نظر
طاهره خباری