۲۱ مطلب در تیر ۱۳۹۶ ثبت شده است

در حاشیه‌ی درس انتزاع

پیش‌نوشت: داشتم تمرین‌های درس انتزاع را می‌خواندم که موارد پراکنده‌ای به ذهنم رسید. شروع کردم به نوشتن‌ آنها تا شاید یک سروسامانی به آنها بدهم چون به‌نظرم آمد قطعاتی است که اگر در کنار هم قرار بگیرند، شاید بهتر بتوانم آنها را درک کنم. البته وقتی نوشتم و خودم خواندم دیدم که پراکنده‌تر از آن چیزی است که تصور می‌کردم. مطمئناً با خواندن و فکر کردن و یادگیری بیشتر در این باره، این امکان وجود دارد که در آینده متوجه شوم که این موارد هیچ ربط خاصی به هم نداشته‌اند و من به زور آنها را زیر یک چتر قرار دادم یا اینکه برداشت من اشتباه بوده است. ولی در کل همه‌ی آنچه که به ذهنم رسید را نوشتم تا بهتر و بیشتر به آنها فکر کنم.

 

  • اصل مطلب:

این‌طور که من یاد گرفتم، انتزاع، حذف کردن جزئیات و کلی‌تر دیدن هست. در مدل ذهنی هم یاد گرفتم که ما با دیدن یک سری رویدادها کم‌کم به الگو می‌رسیم و با حذف کردن استثنا‌ء‌ها و نمونه‌های نقض، از الگوها به مدل ذهنی می‌رسیم. مدل ذهنی که نوع تصمیم‌‌گیری‌ها و نگاه من به دنیای اطراف، همه نشأت گرفته از آن است.

پس مدل ذهنی که من الان دارم و با آن به‌ دنیای اطرافم نگاه می‌کنم و رویدادها را با آن توصیف می‌کنیم و یا کلاً نادیده می‌گیرم، کاملاً انتزاعی است.

آشنایی با مدل‌های بیشتر و به‌کارگیری آنها هم باعث می‌شود که در کل کمتر انتزاعی فکر کنم و مدل ذهنی خودم را کامل‌تر کنم. ولی اگر برای دیدن و درک کردن دنیای اطرافم تنها به یک مدل اکتفا کنم، در واقع دارم به انتزاعی‌ترین شکل ممکن فکر می‌کنم و می‌بینم. در این حالت حذف جزئیات و کلی‌تر دیدن باعث فهم ناقص می‌شود.

 

یک مورد جالب توجه دیگر این بود که به نظرم انتزاع دوسویه است. برخی از پدیده‌ها در دنیای اطراف ما وجود دارند و کاملاً عینی هستند. حالا من برای به تصویر کشیدن آنها از انتزاع استفاده می‌کنم.

مثلاً نقاشی‌ کشیدن یک نوع انتزاع هست. ما بارها و بارها کوه دیدیم. خانه دیدیم. رودخانه دیدیم. آن هم به شکلی کاملاً واقعی. بعد در یک نقاشی، با حذف جزئیات، آنها را ترسیم می‌کنیم. در اینجا یا ما توانایی ترسیم جزئیات را نداریم و به شکلی ساده آنها را می‌کشیم یا اگر توانایی‌های ما در ترسیم بالاتر و حرفه‌ای‌تر باشد، آنها را به سبک رئالیسم یا حتی شاید به سبک هاپیررئالیسم نقاشی کنیم.

به‌نظرم در مدل‌های ذهنی که از آن استفاده می‌کنیم هم به همین شکل برخورد می‌‌کنیم. هرچه توانایی‌های بالاتری برای درک واقعیت‌های موجود داشته باشیم می‌توانیم مدل ذهنی دقیق‌تری از واقعیت‌های موجود داشته باشیم که از بیشترین تطبیق‌پذیری برخوردار است. اگر هم توانایی‌های ما محدود باشد، مدل ذهنی ساده‌تر و انتزاعی‌تری خواهیم داشت.

***

حاشیه‌ی اصل مطلب: ما به کمک انتزاع در مدل‌های شخصیت شناسی بخشی از واقعیت‌ها و استثناء‌ها را حذف می‌کنیم تا بتوانیم به یک مدل منسجم فراگیر، همراه با قابلیت پیش‌بینی برسیم. در تحقیقی که از میکال کوزینسکی خواندم دیدم که به کمک کامپیوتر می‌توان تمام آن جزئیات را حفظ کرد. چون کامپیوتر توانایی تحلیلی به نسبت بالاتری دارد و می‌تواند جزئیات بسیار بیشتری را مورد بررسی قرار داده و تشخیص به‌مراتب بهتری نسبت به انسان‌ها داشته باشد.

اگرچه چنین تشخیص‌هایی مراحل اولیه‌ی خود را طی می‌کند. ولی به‌نظرم آمد که ما انسان‌ها به دلیل محدودیت‌های ذهنی که داریم و از آن طرف میل به درک واقعیت‌های موجود هم در ما وجود دارد، به‌ناچار بخشی از جزئیات را حذف می‌کنیم، درحالیکه که کامپیوترها به دلیل توان محاسباتی بیشتری که دارند، اینگونه عمل نمی‌کنند.

 ***

یک سوی دیگر انتزاع هم به‌نظرم این است که برخی از مفاهیم اساساً انتزاعی هستند و معادلی برای آنها در دنیای واقعی وجود ندارد. در اصل همان مواردی که باید برای آنها مفهوم پردازی شود. مانند هوش، استعداد، خلاقیت، تفکر و... . هر کسی از چنین مفاهیمی انتزاعی برداشت خاص خودش را دارد و برای رسیدن به یک فهم مشترک باید مفهوم مورد نظر را برای آنها مشخص کند. در این حالت چیزی به طور انتزاعی در ذهن وجود دارد و تلاش می‌شود که تبدیل به واقعیت شود.

به طور مثال در حوزه‌ی کارهای هنری به شکل دو طرفه‌ای از این انتزاع استفاده می‌شود. بخشی از آثار هنری از دنیای واقعی الهام گرفته و بخشی از آثار هنری از دنیای ذهنی الهام می‌گیرند. به عبارتی بخشی از طرح‌های نو و بدیع هنری وجود دارند که در ابتدا انتزاعی هستند و بعد به کمک ترسیم آنها بر روی کاغذ و اجرای آن، از حالت انتزاعی خارج شده و عینی می‌شود. مانند طراحی یک ساختمان منحصربه‌فرد یا مجسمه‌سازی و ساختن تمثال. یا حتی نویسنده‌ و یا شاعری که تلاش می‌کند به کمک کلمات دنیای انتزاعی خود را برای مخاطب خود به تصویر بکشد.

فکر می‌کنم در مدل ذهنی هم به همین شکل است. بخشی از مدل ذهنی در ارتباط با پدیده‌های واقعی شکل می‌گیرد و از آنها اقتباس می‌شود و بخشی دیگر زائیده‌‌ی ذهن افراد است و معادلی برای آنها در دنیای واقعی وجود ندارد. انسان‌ها آن مدل‌ها را خلق می‌کنند تا به‌وسیله‌ی آن بتوانند دنیای بهتری برای خود بسازند.

به‌نظر می‌رسد می‌توان نگاه ایده آلیستی در تصمیم‌گیری را ناشی از چنین چیزی دانست. گروهی که یک تصویر ایده‌‌آل و انتزاعی در ذهن دارند و برای رسیدن به آن تصویر و آن مدل تلاش می‌کنند. در اینجا آن سوی انتزاع در نظر گرفته می‌شود.

در کل ما یک سری مفاهیم عینی داریم و یک سری مفاهیم ذهنی. به کمک انتزاع می‌توانیم موارد عینی را ذهنی کنیم و در حین ذهنی کردن به ناچار برخی از جزئیات را حذف می‌کنیم تا به یک تصویر کلی‌تر برسیم. از طرفی دیگر یک سری مفاهیم ذهنی و کاملاً انتزاعی داریم که برای عینی کردن آنها باید تلاش شود.

۱ نظر
طاهره خباری

حالِ دلِ من

پیش‌نوشت: خیلی وقت پیش این دل‌نوشته رو توی دفترم نوشتم. مرور دوباره‌اش باعث شد تصمیم بگیرم بخشی از اون رو در وبلاگم هم بذارم.

 

حال دلم گرفته است.

هر کاری هم که می‌کنم نمی‌توانم حالش را خوب کنم.

برای دلم موسیقی موردِ علاقه‌اش را پخش کردم تا با شنیدنش سرحال شود

اما فایده‌ای نداشت.

برای دلم شعر مورد علاقه‌اش را خواندم تا شاید او هم چند کلمه‌ای بگوید

اما فایده‌ای نداشت.

برای دلم قلم در دست گرفتم تا شاید او بگوید و من بنویسم تا شاید خالی شود از این همه دل‌گرفتگی

اما فایده‌ای نداشت.

برای دلم

کتابی را ورق زدم،

یادداشتی را خواندم،

عکسی را نگاه کردم،

به صدای گنجشکی گوش دادم،

لیسی به بستنی شکلاتی زدم،

[...]

هیچ‌کدام اما فایده‌ای نداشت.

کمی با دلم حرف زدم تا شاید بفهمم چه چیز باعث شده تا این همه حالش بگیرد

اما حرفی نمی‌زند.

سکوت کرده. سکوتی سنگین.

نمی‌توانم حتی بی‌خیالش شوم.

چون آخر این دلِ من است.

مگر می‌شود دل را به حال خودش رها کرد...

قرار است فردا با هم به پیاده‌روی برویم

کنارِ ساحل‌ِ رودخانه.

این آخرین راه حل است که گمان می‌کنم حالِ دلم را خوب کند.

امیدوارم که به‌زودی این دلِ گرفته، باز شود...

۴ نظر
طاهره خباری

خریدی غیرمنتظره در باجه‌ی عابر بانک

در صف عابر ایستاده بودم تا نوبتم بشه که صدای دختر جوانی رو شنیدم که گفت:«خانم. اهل مطالعه هستید؟»

با تعجب برگشتم به دختر جوان نگاه کردم.

تا به‌حال افراد مختلفی رو دیده بودم که در باجه‌های خودپرداز بانک، گدایی می‌کردند و با خواهش و التماس می‌خواستن که یه کمکی هرچند ناچیز به اونها بشه ولی ندیده بودم که کسی بیاد و کتاب بفروشه.

از کاری که اون دختر داشت انجام می‌داد خیلی خوشم اومد. از صف خارج شدم و رفتم و ازش پرسیدم که چه کتاب‌هایی داری؟

دیدم که همه‌ی کتاب‌هاش مخصوص بچه‌ها هست.

ازم پرسید که بچه‌تون چند ساله هست؟

گفتم برادرزاده‌ام تازه امسال می‌ره پیش دبستان.

به سلیقه‌ی خودش دو سه تا کتاب داستان و نقاشی رو بهم نشون داد.

از بین اونها کتابی که یه سمت اون داستان و سمت دیگرش شعر بود رو انتخاب کردم و خریدم:

بعد از همدیگه خداحافظی کردیم.

وقتی دوباره به صف عابر بانک برگشتم، دیدم که نوبتم رو از دست دادم. ولی خوشحال بودم. اصلاً انتظار چنین خریدی در چنین مکانی رو نداشتم.

من از این خرید راضی بودم. همیشه کتاب خریدن حالم رو خوب می‌کنه. مخصوصاً اگه کتابی رو که می‌خرم بخوام به کسی اونو هدیه بدم.

می‌دونم شمیم هم وقتی این کتاب رو ببینه خوشحال می‌شه و حسابی ذوق می‌کنه.

۴ نظر
طاهره خباری

امید

می‌گویند با رنج‌هاست که انسان‌ها به پختگی می‌رسند؛

با رنج‌هاست که انسان‌ها می‌شکنند و دوباره می‌ایستند و می‌سازند؛

با رنج‌هاست که عیارِ آدم‌ها محک خورده می‌شود.

اما با تمام این حرف‌ها به‌نظر می‌رسد که باید در وجود انسان چیزی به نام امید وجود داشته باشد تا انسان را از توقف کردن و درجازدن و ماندن در این رنج‌ها، باز دارد.

امید است که پس از هر رنجی می‌تواند انسان را به پختگی یا دوباره ایستادن و ساختن، برساند.

به قول حضرت حافظ:

داغ دل بود به امید دوا باز آمد

۳ نظر
طاهره خباری

ارباب زمان

اکثر اوقات عادت دارم که داستان‌های بلند و رمان‌ها را کم‌کم بخوانم و جلو بروم، ولی روزی که رمان ارباب زمان را به‌دستم گرفتم و شروع به خواندن کردم، نتوانستم لحظه‌ای آن را زمین بگذارم. بی‌وقفه آن را خواندم تا تمام شد.

داستان روان و ساده‌ و گیرایی بود درباره‌ی زمان. دو شخصیتی که هر کدام به زمان و وقت به شکل‌های متضادی نگاه می‌کردند. یک نفر که دوست داشت فراتر از زمان و عمر محدود خود برود و دیگری همین عمر و زمان محدود را هم نمی‌خواست و ارباب زمانی که تلاش کرد به هر کدام از آنها مفهوم واقعی زمان را بفهماند.

هر چند در این داستان، دو دیدگاه متفاوت متعلق به دو شخص کاملاً متفاوت بود ولی به‌نظرم در زندگی لحظاتی پیش می‌آید که گاهی زمان بیشتری را طلب می‌کنیم و گاهی شاید تمایلی به داشتن زمان بیشتر نداشته باشیم.

هرچه هست طبیعت ماده، همواره یک پایش فرو رفته در زمان و پای دیگرش فرو رفته در مکان است.

البته در داستان ارباب زمان، اسیر و گرفتار بودن در زمان را ناشی از تلاش مصرانه و بی‌وقفه‌ی انسان‌هایی می‌داند که اندازه و اندازه‌گیری را دوست داشتند و با شمارش لحظه‌های روز و ماه و سال قصد داشتند تا تسلط خود را بر محیط‌شان بیشتر و بیشتر کنند. حال در پی این تلاش، انسان‌ها خود را اسیر اختراع خود می‌دیدند و دیگر نمی‌توانستند ذهن‌شان را از درگیر شدن با زمان، بازدارند.

 

  • چند پاراگراف‌ دوست داشتنیِ من از این کتاب:

 

پرنده‌‌‌ها دیر نمی‌کنند. یک سگ ساعتش را چک نمی‌کند. آهو نگران این نیست که روز تولد کسی را از یاد ببرد.

فقط بشر است که زمان را اندازه‌ می‌گیرد.

فقط بشر است که ساعت را به صدا درمی‌آورد.

و به همین خاطر، فقط بشر است که از ترسی فلج‌کننده رنج می‌برد که هیچ موجود دیگری متحمل آن نمی‌شود.

ترس از تمام شدن وقت.


چیزی که بشر را از روشنایی ساده‌ی هستی وارد ژرفای تاریکی وسواس‌های خود کرد.

زمان.


با درگیر شدن ذهن بشر با ساعت‌ها، غم زمان از دست رفته، یک حفره‌ی دایم در قلب انسان ایجاد کرد. مردم بابت فرصت‌های از دست رفته و روزهای ناکارآمد غصه می‌خوردند. مدام نگران هستند که چه‌قدر زنده خواهند ماند، زیرا شمارش لحظه‌های زندگی به‌طور اجتناب‌ناپذیری آن‌ها را به سمت شمارش معکوس برای زندگی خودشان سوق داد.


هیچ‌وقت خیلی دیر یا زود نیست. هر چیزی در زمان خودش اتفاق می‌افته.


سپس، ریاضی‌دانی فرانسوی‌تبار، بندی را به ساعت بست، آن را دور مچش گذاشت و این‌گونه شد که بشر ساعت را روی بدنش هم بست.


آدم بدون خاطرات مثل پوسته‌ی بدون هسته می‌ماند.


وقتی قلب آدم می‌شکند، سنگین‌تر می‌شود. مثل یک هواپیمای سقوط کرده، قلب شکسته در سینه تکه‌تکه می‌شود.


همواره در جست‌وجوی دقیقه‌ها و ساعت‌های بیش‌تر بودیم تا به چیزهای بیش‌تری در هر روز دست یابیم. لذت ساده‌ی زندگی بین دو طلوع از بین رفته بود.


«... زمان چیزی نیست که بخوای پسش بدی. شاید یک لحظه بعد جواب دعاهات باشه. رد کردنش یعنی دست کشیدن از مهم‌ترین قسمت آینده.»

«چه قسمتی؟»

«امید.»

۵ نظر
طاهره خباری

کسی که نیست و کسی که هست

احساس می‌کنم، کسی که نیست، کسی که هست را از پا در می‌آورد.

گروس عبدالملکیان

۱ نظر
طاهره خباری

فلسفه‌ی کمک کردن به دیگران

به نظرم هر کسی در زندگی خودش، چه آگاهانه و چه ناآگاهانه، فلسفه‌ای برای انجام کارهایش دارد. به عبارتی بر اساس باورهای که یا خودش شخصاً به آنها رسیده و یا اینکه از دیگران یاد گرفته است، کارهایی را انجام می‌دهد و بر همین اساس از انجام آن کارها احساس رضایت می‌کند.

کمک کردن یکی از کارهایی است که به نظرم هر کسی برای انجام آن فلسفه‌ی خاص خودش را دارد.

برخی افراد با تکیه به باورهای مذهبی و نگاه‌هایی مثل پاداش اخروی و یا باقیات الصالحات، به دیگران کمک می‌کنند.

برخی دیگر برای رضایت درونی خود و فارغ از پاداش، چه در این دنیا و چه در آخرت، به دیگران کمک می‌کند.

برخی دیگر نیز به این دلیل به دیگران کمک می‌کنند تا شاید در آینده بتوانند متقابلاً از کمک آنها به نفع خودشان بهره ببرند.

و برخی دیگر شاید به این دلیل است که با کمک کردن به دیگران می‌خواهند به منافع و خواسته‌های بیرونی و ظاهری و مطرح شدن نامشان بین دیگران و دیده شدن، برسند.

به هر حال هر چه هست، هر کسی در امر کمک رسانی به دیگران، توجیه و توضیح و تفسیر خاص خودش را دارد. اینکه حالا به چه قصد و نیتی افراد به هم کمک می‌کنند شاید در نگاه اول زیاد اهمیت نداشته باشد و همین نفس کمک‌کردن و کمک‌رسانی است که مهم است.

۲ نظر
طاهره خباری

سلیقه‌ی موسیقی: دو سبک متفاوت از یک شعر

  • اول اینکه:

داشتم به وب‌سایت بیپ‌تونز یک نگاهی می‌انداختم که صفحه‌ی پرفروش‌ترین‌ها نظرم را جلب کرد. آلبومی به نام مرگ خاموش، در رتبه‌ی دوم قرار داشت. کنجکاو شدم چند تا از ترانه‌های آن را گوش بدهم و ببینم آیا از آن‌ها خوشم می‌آید یا نه؟

راستش بعد از دو سه مورد، از هرچه موسیقی، دلم زده شد. آنقدر ضرب آهنگ ترانه‌ها زیاد و شدید بود که مفهوم شعر در میان هیاهوی آن گم شده بود.

یکی از ترانه‌ها «به رقص‌آ» نام داشت. یاد شعر مولانا که به همین نام است افتادم. وقتی آن را پخش کردم دیدم که دقیقاً همان شعر مولانا است ولی به‌نظرم به شکل خیلی بدی خوانده شده بود. اصلاً برای من قابل درک نبود که چرا چنین شعر زیبایی باید به این شکل خوانده شود. با نگاهی به توضیحات آلبوم متوجه شدم که سبک آن راک است.

اصلاً کنار هم قرار گرفتن این سبک با آن فضای شعری، برایم غیرقابل درک و هضم است.

هیچ‌گاه نشده که بتوانم چنین سبک آشوبناکی را در موسیقی تحمل کنم. همیشه دوست داشته‌ام اگر موسیقی و ترانه‌ای گوش می‌دهم، آرام و ملایم باشد و خود شعر و ترانه در میان ضرب آهنگ‌ها گم نشوند تا هم بتوان شعر را درک کرد و هم اینکه لطافت موسیقی بر روح و جان آدم بنشیند.

البته قبول دارم که حتماً کسانی وجود دارند که سبک راک بر روح و جان آنها می‌نشیند و طرفدار پر و پا قرص چنین سبکی هستند. ولی به‌‌هرحال این سبک با ذائقه‌ی موسیقی من سازگار نیست.

برای همین به جهت تعدیل ذائقه رفتم و یکی دو بار به ترانه‌ی «به رقص‌آ» با صدای محسن چاووشی گوش دادم تا کمی حالم بهتر شود، چون به‌نظرم چاووشی این شعر را خیلی بهتر خوانده، به شکلی که می‌توان هم موسیقی و هم شعر را به خوبی شنید و لذت برد و آن را هضم و درک کرد.

 

  • دوم اینکه:

پس از معرفی ترانه‌‌ی حوالی تو با صدای هوتن هنرمند توسط محمدرضا شعبانعلی، تصمیم داشتم که کل آلبوم هوتن هنرمند به نام «من همانم» را تهیه کنم. تقریباً یک ماهی است که به این آلبوم گوش می‌دهم. تمامی آهنگ‌های آن را دوست دارم مخصوصاً ترانه‌ی «مرا نرهان» که به نظرم خیلی زیباست. هم موسیقی و هم شعرش را خیلی دوست دارم، مخصوصاً این قسمت از شعر:

«مرا نرهان زخود

زخود نکنم جدا

جدا نشوم زتو

که مرا رهایی نیست

رهایی نیست.»

۴ نظر
طاهره خباری

کتاب‌های قطع جیبی

اینکه بتوانم خارج از خانه هنگامی که منتظر کسی یا چیزی هستم، بنشینم و کتاب بخوانم برایم دوست داشتنی است.

بهترین انتخاب در چنین مواقعی برای من کتاب‌های قطع جیبی است و ترجیحاً کتاب‌هایی با حجم کم و روان و ساده که موقع خواندن، نیاز به تمرکز خیلی خاصی نباشد.

از جمله کتاب‌هایی که به این شکل تا کنون خوانده‌ام و از خواندن آنها لذت بردم، سری کتاب‌های کوچک زندگی‌نامه‌ی بزرگان به روایت محمود نامنی و همچنین کتاب‌های شعر و نثر عرفان نظرآهاری بود. هر کدام از آنها بسته به موقعیت، چند ماهی در کیفم بودند و هر جایی که می‌رفتم، حتماً یکی از آنها را با خودم می‌بردم.

طولانی مدت‌ترین کتابی که با خودم حمل کردم هم مربوط به کتاب داستانی از میخاییل زوشنکو به نام حمام‌ها و آدم‌ها بود که تقریباً شش ماهی در کیفم بود و این ماندگاری باعث شده بود که داستان‌های آن را چندین بار بخوانم.

وجود چنین کتاب‌هایی باعث می‌شود که هنگام انتظار کشیدن کمتر احساس کنم، وقتم در حال تلف شدن است.

۱ نظر
طاهره خباری

مدل ذهنی آقای ژوزه

مدتی است به این موضوع حساس شده‌ام که در پشت هر رفتاری چه نوع مدل ذهنی نهفته است. اینکه اگر از شخصی حرفی یا نظری شنیدم یا خواندم و یا از او رفتاری دیدم، به این مورد دقت کنم که آن شخص بر اساس چه مدل ذهنی چنین رفتاری را از خود نشان داده است.

به نظرم یکی از مواردی که می‌توان از تعقیب رفتارها و حرف‌ها، سرنخ‌هایی درباره‌ی مدل‌های ذهنی مختلف به‌دست آورد، داستان‌های بلند و رمان‌ها هستند.

به‌تازگی رمان همه‌ی نام‌ها اثر ژوزه ساراماگو را خوانده‌ام. روی‌هم رفته برای من داستان جالبی بود. اینکه یک کارمند ثبت احوال به نام آقای ژوزه چگونه درگیر یافتن صاحب یک نام می‌شود بدون آنکه از قبل شناختی نسبت به او داشته باشد. این درگیر شدن نیز به شکلی بود که حتی خود آقای ژوزه هم نمی‌دانست بفهمد چرا و چگونه پیش آمده و اصلاً چرا تا این اندازه حاضر است برای پیدا کردن صاحب آن نام تلاش کند و موقعیت خود را به‌خطر بیاندازد.

دو نکته‌ی در منش و شخصیت آقای ژوزه وجود داشت که برای من خیلی جالب بود.

اول اینکه او در ابتدا برای رسیدن به یکی از اهدافش از پنهان‌کاری خیلی شدیدی استفاده کرد و چون آن پنهان‌کاری‌ها موفق از آب درآمد، دوباره همان روش را برای پیگیری هدف دیگرش، یعنی پیدا کردن صاحب نام مورد نظر در پیش گرفت. در صورتی که به نظرم تا این اندازه مخفی‌کاری نیاز نبود و او از راه‌های ساده‌تر و کم دردسرتری می‌توانست به هدفش برسد،‌ همانطور که خودش در قسمتی از داستان، از زبان یک پیرزن متوجه شد که چه راه سختی را انتخاب کرده است.

نکته‌ی دوم اینکه او آدم بسیار بدبینی بود. به شکلی که در هر واقعه و پیشامدی، آنها را به بدترین شکل ممکن تفسیر می‌کرد. ساختن دیالوگ‌هایی در ذهنش برای وقایعی که اصلاً رخ نداده بودند، آن هم به بدترین شکل ممکن، به نظرم باعث یک نوع خودآزاری بود که موجب شده بود سایه‌ی نگرانی بیش از حدی بر جان او بیفتد. در واقع هر حرکت و هر حرف در ذهن او نشان از یک تهدید بر علیه او و مانعی برای رسیدن به هدفش بود.

اگر چه در نظر گرفتن احتمال پیشامدهای گوناگون، حتی بدترین نوع آنها می‌تواند موجب آمادگی برای رویارویی با آنها شود، ولی به‌نظرم آمد آقای ژوزه بیش از حد ذهنش را درگیر چنین پیشامدهای ناخوشایندی می‌کند و به همین نسبت باعث می‌شود تا مراقبت و نظارت‌های بیش از اندازه‌ای در رفتار و حرف‌هایش داشته باشد.

چون نمی‌توان گفت مدل‌ها غلط هستند یا درست و تنها می‌توان درباره‌ی مفید یا غیرمفید بودن آنها اظهار نظر کرد، به نظرم مدل ذهنی دائم النگران، همیشه نمی‌تواند مفید باشد چون باعث می‌شود انرژی ذهنی ما تحلیل برود و جایی ناخواسته دچار اشتباه شویم.

۰ نظر
طاهره خباری