۱۳ مطلب در مرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

به اشتراک گذاری

گاهی نوشته‌ای نوشته می‌شود

گاهی عکسی گرفته می‌شود

گاهی جمله‌ای به ناگاه بر ذهن جاری می‌شود

می‌توان آن نوشته، آن عکس یا آن جمله را با هزاران نفر در شبکه‌های اجتماعی به‌اشتراک گذاشت

و یا با عده‌ی معدودتری از خوانندگان وبلاگ

و یا با تعدادی دوست

و یا تنها با یک نفر

و یا حتی تنهایِ تنها با خودت. پیشِ خودت. برای خودت.

هر کدام لذت خاص خودش را دارد.

اما چیزی که در این میان من آن را بیشتر ترجیح می‌دهم این است که از همان ابتدا مشخص کنم که قرار است با چه گستره‌ای آن نوشته، آن عکس یا آن جمله را به اشتراک‌بگذارم.

اشتراک‌گذاری با هزاران نفر کار ساده‌ایست ولی اشتراک‌گذاری با چند نفر و یا یک نفر،‌ به‌نظرم کار بسیار سخت‌تری است. آن هم در این عصر و زمانه‌ای که در وجود خیلی‌ها تشنگی لایک باعث شده که به هر سرابی در بیابان چشم بدوزند و آن را واحه‌ای سرسبز بپندارند.

۱ نظر
طاهره خباری

#بامتمم و حاشیه‌های دوست‌داشتنی آن

۲۶ مرداد ۱۳۹۶، روزی بود که خاطرات خوش و شیرین آن‌را تا آخر عمر فراموش نخواهم کرد و آنقدر این روز به من خوش گذشت که فکر کنم تا مدت‌ها هر موقع یاد این روز بیفتم، ناخودآگاه لبخند می‌زنم.

این اولین باری بود که دوستان عزیزم را از نزدیک می‌دیدم و از دیدن تک‌تک‌شان خیلی ذوق‌زده می‌شدم.

اولین دوستی که دیدم محسن سعیدی‌پور بود و بعد معصومه خزاعی و مهشید محمدی و باران و سینا آقااحمدی. در واقع ما در یک ردیف کنار همدیگر بودیم. معصومه جان نیز که قدم به قدم تا آخرین لحظه‌ی گردهمایی در کنارش بودم و بیشترین حرف‌ها را با هم زدیم.

دیدن شهرزاد و یاور مشیرفر و علی کریمی و شاهین کلانتری و معصومه شیخ‌مرادی و لیلا و سکینه شفیعی و امین آرامش و هیوا و سامان عزیزی و حمید طهماسبی و معصومه فردوس‌مقدم (یکی از هم‌کلاسی‌های خوب دوره‌ی ارشدم) و پریسا حسینی و سینا شهبازی و نگار و سعیده و رحیمه سودمند و محمدرضا زمانی و سمیه تاجدینی و سایر دوستان عزیز و خوبم، و چند کلمه‌ای صحبت کردن با هر یک از آنها باعث می‌شد تا عمق جانم شاد شوم.

دیدن و هم‌صحبتی با دوستان افغان هم برایم خیلی دوست داشتنی بود.

از طرفی برایم جالب بود که دوستانی هم پرس و جو کنان دنبال من می‌گشتند تا از من بابت دادن امتیاز آموزنده تشکر کنند. آنها با ابراز لطف و محبت مرا خجالت می‌دادند و من هم نمی‌توانستم به‌خوبی پاسخ‌گوی این همه لطف و محبت آنها نسبت به خودم باشم.

سخنرانی‌های دوستان و سبک هر یک از آنها در ارائه‌ی مطالب برایم جالب توجه بود و موارد بسیاری از حرف‌های آنها آموختم.

البته شوق‌انگیزترین دیدار برای من، دیدن معلم عزیزم محمدرضا شعبانعلی بود که یکی از آرزوهای من بود. هرچند وقتی او را از نزدیک دیدم، از شدت شوق و هیجان، زبانم بند آمده بود و دقیقاً یادم نمی‌آید که چه گفتم و چه نگفتم.

در کل این گردهمایی و دورهمی دوستانه و صمیمی، خیلی خیلی برایم خاطره‌انگیز شد، مخصوصاً یادگاری‌های این روز: کارت نگار محمدرضا شعبانعلی، tag name، و هدیه‌ی دو دوست خوبم معصومه جان و شهرزاد جان

 

مطمئناً این تجربه‌ی منحصربه‌فرد و دوست داشتنی و خاطره‌انگیز برای ما متممی‌ها، تماماً به دلیل مدیریت و برنامه‌ریزی دقیق و تلاش شبانه‌روزی‌‌ گروه متمم عزیز و سرپرستی محمدرضا شعبانعلی عزیز، رقم خورد. برخود وظیفه می‌دانم که صمیمانه از تلاش‌های آنها تشکر و قدردانی کنم.

***

به امید رشد بیشتر #بامتمم در کنار دوستان متممی عزیز

۱۶ نظر
طاهره خباری

داستانک - سری دوم

(۱)

امروز یک روز همیشگی بود. همانند دیروز و روز قبل‌تر و روزهای قبل‌تر از آن.

او خسته شده است.

از این همه روزمرگی.

از اینکه مدتی است در چهار دیواری یکنواخت زندگی محبوس شده است.

دلش هوای تازه‌ی طبیعت را می‌خواهد: کوه. جنگل. رودخانه. گل‌ها. گیاهان. یا شاید هم آزادی.

 

(۲)

وقتی به دنیا آمد، او را در یک پارچه‌ی سفیدی پوشاندند و اطرافیانش از آمدن او خوشحال بودند.

سپس مشغول زندگی کردن روزهای زندگی‌اش شد. شکست خورد. تجربه کرد. پیروز شد.

وقتی از دنیا رفت، باز او را در یک پارچه‌ی سفیدی پوشاندند و اطرافیانش از رفتن او ناراحت بودند.

 

(۳)

بر فراز صخره‌ای بلند و در برابر چشمانش منظره‌ی شگفت‌انگیز و بدیعی می‌دید.

از هیچ‌جا آوایی به گوش نمی‌رسید. همه‌ی صداها ساکت بودند.

نسیمی ملایم و خنک وزید.

میل به پرواز در وجودش شعله‌ می‌کشید.

بالاهای نحیفش را گشود.

به افق خیره شد و اولین پرواز خود را تجربه کرد.

 

(۴)

همیشه دور و اطراف به‌نظرش تیره بود.

رنگ‌ها برایش کدر بودند.

روشنایی خورشید نیز در نگاهِ او درخشان نبود.

در کل این وضعیت برایش عادی بود.

حیف که او هیچ‌وقت نمی‌توانست بداند که دنیای واقعی این همه تیره رنگ و کدر نیست.

آخر او یک عینک آفتابی سیاه رنگ بود.

۰ نظر
طاهره خباری

رُمان همه می‌میرند

رمان همه می‌میرند، داستان مردی  به نام فوسکا است که با خوردن یک معجون، نامیرا می‌شود و عمر جاودانه‌ای پیدا می‌کند.

من هم در ابتدای داستان به اندازه‌ی او از این اتفاق خوشحال بودم. از اینکه بدنش به‌گونه‌ای نسبت به هر آسیبی آنقدر مقاوم شده بود که مردن و مرگ برایش بی‌معنا بود.

اما کم‌کم این وضعیت کسل‌کننده می‌شود. زندگی که پایانی نداشته باشد، امید و آرزو و هیجان و لذت و خوشی و ناخوشی و دوست داشتن و نفرت، همگی رفته‌رفته معنای خودش را از دست می‌دهد. زمان بی‌معنا می‌شود. گذشته و حال و آینده بی‌معنا می‌شود. رسیدن‌ها و نرسیدن‌ها بی‌معنا می‌شود و بی‌تفاوتی جای همه‌ی اینها را می‌گیرد.

از اواسط داستان دلم به حال فوسکا (مرد نامیرا) می‌سوخت. از اینکه قرن‌ها را یکی پس از دیگری طی می‌کرد، بی هیچ هدف و آرزویی. از اینکه عاشق و شیفته‌ی هرکسی که می‌شد، پس از مدتی او را از دست می‌داد، بدون آنکه خودش از دست برود.

به‌نظرم از زیباترین جملاتی که فوسکا در وصف این وضعیت خود بیان کرد، این جملات بودند:

- یک انسان فانی می‌توانست از ادامه‌ی راه خود سر باز زند، می‌توانست طغیان خود را ابدی کند: می‌توانست خود را بکُشد. اما من [فوسکا] برده‌ی زندگی بودم که مرا به‌دنبال خود، بطرف بی‌تفاوتی و فراموشی می‌کشید و می‌برد.

- آن شب برای من همان شب همیشگی تهی از شادی و رنج بود که در آن هیچ اتفاقی نمی‌افتاد. یک شب تنها، یک روز تنها که تا ابد تکرار می‌شد.

 

البته خواندن این رمان باعث شد تا یاد یکی از تجربه‌های ذهنی متمم افتادم که درباره‌ی زندگی نامحدود بر روی زمین بود.

من به این تجربه‌ی ذهنی به دو شکل متفاوت پاسخ دادم. اول به‌نظرم آمد که عمرنامحدود داشتن چه جذابیت‌هایی می‌تواند داشته باشد، اینکه دیگر نگران تمام شدن وقت نیستی. اینکه می‌توانی به هرآنچه آرزو داری برسی. آن هم سرفرصت و با آرامش خاطر.

اما بعد از چند روز که بیشتر فکر کردم دیدم که نامحدود بودن منابع به‌رغم تمام جذابیت‌های اولیه‌ای که دارد، با خودش بی‌معنایی را هم به‌همراه می‌آورد.

 از طرفی یاد سریال کت جادویی هم افتادم. در این سریال نیز داستان بر سر وفور منبعی به نام پول بود که صاحب کت جادویی همیشه و به هر مقداری که می‌خواست می‌توانست آن را در اختیار داشته باشد. آنجا هم پس از مدتی، صاحب آن کت زندگی‌اش به‌سوی بی‌معنایی سوق پیدا کرد.

۰ نظر
طاهره خباری

#بامتمم

برخی از لحظات و ثانیه‌ها و دقیقه‌ها و ساعت‌های زندگی آنچنان عمق و نفوذ و اثری در کل زندگی می‌گذارند که نمی‌توان به‌راحتی آنها را وصف کرد.

۲۶ مرداد ماه قرار است ۱۱ ساعت خاطره‌انگیز را این‌گونه زندگی کنم.

۱۱ ساعت همراه با محمدرضا شعبانعلی، معلمِ دوست داشتنی و دوستانِ دوست داشتنی بودن، برای من که گرمای حضورِ فیزیکی‌شان را برای اولین بار قرار است تجربه کنم، خیلی لذت‌بخش و شیرین و خوشایند و شادی آفرین خواهد بود.

بی‌صبرانه و مشتاقانه منتظر رسیدن روز پنج‌شنبه هستم  :)

۲ نظر
طاهره خباری

ایستگاهِ سومِ کتابِ «عقلانیت و توسعه یافتگی ایران»

در ابتدای این هفته، هدیه‌ای ارزشمند از دوست خوبم معصومه خزاعی به دستم رسید: کتاب عقلانیت و توسعه یافتگی ایران

کتابی که آن را در ابتدا یاور مشیرفر عزیز خوانده و سپس برای معصومه جان فرستاد. او هم آن را خواند و برای من فرستاد. حال من سومین نفر هستم که این کتاب را به دست می‌گیرم و می‌خوانم.

کتاب خواندن برای من لذت‌بخش‌ترین کار دنیاست. در این میان اگر کتابی را هم که به‌دست می‌گیرم، کتابی باشد که دو دوستِ خوب و عزیزم آن را قبلاً خوانده باشند، لذتِ خواندن آن کتاب دو صد چندان می‌شود.

 

قسمت تقدیم این کتاب نیز به‌نظرم بسیار منحصربه‌فرد و زیبا نوشته شده است:

۴ نظر
طاهره خباری

دنیای آبی شمیم، رنگ‌ها و رنگ‌آمیزی

تا یک‌سال پیش،‌ برای شمیم همه‌ی رنگ‌ها آبی بود. نه اینکه رنگ آبی را بیشتر از سایر رنگ‌ها دوست داشته باشد، بلکه هر رنگی که نشانش می‌دادیم، می‌گفت این رنگ آبی است.

هر بار هم که با یکدیگر رنگ‌ها را یک به یک کنار هم می‌گذاشتیم و نام آنها را با هم می‌گفتیم،‌خوب جواب می‌داد ولی بعد از مدتی دوباره همه‌ی رنگ‌ها برایش آبی می‌شدند.

مادرم تعریف می‌کند که من هم برای یادگیری سه رنگ پرچم ایران مشابه چنین اشتباهی را داشتم. هر وقت از من می‌پرسیدند رنگ‌های پرچم ایران را بگو، جواب می‌دادم: قرمز، سفید، آبی!

در واقع سبز برای من آبی بود و آنقدر خاله‌ام با من تمرین کرد تا بالاخره توانستم رنگ سبز را هم از سایر رنگ‌ها تشخیص دهم.

اینکه در کل بچه‌ها چگونه رنگ‌ها را یاد می‌گیرند و چگونه می‌توانند بین آنها تمایز قائل شوند را به‌درستی نمی‌دانم. ولی دنیای رنگ‌ها از همان کودکی برای من دنیای زیبا و آرمش‌بخشی بوده است.

اخیراً که به کتاب‌فروشی رفته بودم، کتاب‌هایی با عنوان «شکوه آرامش - تمدد اعصاب با رنگ‌آمیزی» نظرم را به‌خودش جلب کرد. کتاب‌هایی که در آن طرح‌های آماده‌ای وجود دارد و می‌توانیم به سلیقه‌ی خودمان آنها را رنگ کنیم.

من کتابی که طرح‌های سنتی اسلیمی و بته جقه و گل‌های ختایی را داشت خریدم:

این کتاب برای من دوست‌داشتنی است. چون من واقعاً از رنگ‌آمیزی لذت می‌برم. مخصوصاً با مداد رنگی. حتی بوی مداد رنگی هم برایم خاطره‌انگیز و خوشایند است.

لابه‌لای انبوهی از مشغله‌های نفس‌گیر روزمره، لحظاتی را نشستن و مشغول چنین سرگرمی شدن، به‌ نظر می‌تواند یکی از گزینه‌های مناسب و مطلوبی برای تمدد اعصاب باشد.

۳ نظر
طاهره خباری

خواننده‌ی اسفنجی یا خواننده‌ی غربالی

تفکر نقادانه از آن سری درس‌های سخت اما شیرینی است که همیشه پیگیر آن در متمم هستم.

پس از معرفی کتاب راهنمای تفکر نقادانه، سه چهار روزی است که مشغول خواندن این کتاب هستم. کتابی که به‌نظرم باید آن را کم‌کم خواند و جلو رفت و تمرین‌های آن را انجام داد. تا به این شکل بتوان آن سوال‌های به‌جا و درست را پرسید و پاسخ آنها را جستجو کرد.

در فصل اول کتاب گفته شده که دو روش مختلف فکر کردن وجود دارد که با توجه به آنها می‌توان خواننده‌ها و شنودگان مطالب مختلف را به دو دسته‌ی کلی تقسیم کرد:

۱. اسفنجی

۲. غربالی

در روش اسفنجی مطالب را می‌خوانیم و آنها را به‌راحتی جذب می‌کنیم. این روش چون آسان است نیازی به تلاش فکری آنچنان زیادی هم ندارد. فقط کافیست خوانده‌ها و شنیده‌های خود را به حافظه بسپاریم تا در مواقع لزوم از آنها استفاده کنیم.

در روش غربالی باید پس از خواندن و شنیدن حرف‌ها و نظرات، از خود سوالاتی بپرسیم و سپس تصمیم بگیریم که آیا استدلال‌های به‌کار رفته در این مطلب قابل قبول است یا اینکه نمی‌توان به آنها استناد کرد و باید آنها را رد کنیم. به عبارتی در این روش ما از حالت منفعلانه خارج شده و در وضعیتی فعال قرار می‌گیریم و با توجه به معیارهای مشخصی، تصمیم به قبول یا رد یک مطلب می‌گیریم.

روش اسفنجی در واقع روش مرسوم و متدوالی است که اکثر افراد از آن استفاده می‌کنند ولی تفکر نقادانه به ما کمک می‌کند تا از اسفنجی فکر کردن فاصله گرفته و رفته‌رفته به غربالی فکر کردن، برویم.

حاصل غربالی فکر کردن نیز این است که هم حرف‌ها و نظرات خودمان از پایه‌های قوی‌تر استدلالی برخوردار می‌شود و هم می‌توانیم استدلال‌های محکم و قوی را به‌خوبی تشخیص دهیم و به این شکل اجازه ندهیم هر گونه اطلاعاتی به‌راحتی وارد مغز ما شود.

۳ نظر
طاهره خباری

برای متمم، یک دوستِ خوب و صمیمی

سه سال پیش، تقریباً در چنین روزهایی بود که کاملاً تصادفی با تو آشنا شدم.

حرف‌های خیلی خوبی می‌زدی. حرف‌هایی که تا به حال به آن شکل از کسی نشنیده بودم. حرف‌هایی که شنیدن همه‌ی آنها، آن هم در چنان فضایی، برایم آموزنده و دوست‌داشتنی بود.

طی یک ماه، آنچنان برایم خواستنی شده بودی که تصمیم گرفتم یک ماه دیگر را خیلی جدی‌تر با تو سپری کنم.

در آن ماه دوم، بیشتر و بیشتر پای حرف‌هایت نشستم و گوش سپردم.

هنوز ماه دوم تمام نشده، تصمیم جدی گرفتم تا تو را دوست و هم‌نشین همیشگی خود کنم.

مرا ببخش. شاید از همان روزهای اول باید این تصمیم را می‌گرفتم. ولی از آنجا که من آدم بسیار درون‌گرایی هستم، آن هم با ملاحظات و محافظه‌کاری‌های خاص خودم، همیشه برایم سخت بوده که کسی را در همان برخوردهای اولیه، به عنوان یک دوست انتخاب کنم.

دلیل حرف نزدن‌ها و سکوت من در روزهای اول نیز، همین درون‌گرایی و ناآشنایی به چنین فضای دوستانه‌ای بود که تو آن را فراهم کرده بودی.

اما بعد کم‌کم، صمیمت تو، مرا وادار کرد که با تو حرف بزنم. اینگونه تو نیز مرا کم‌کم شناختی.

من برایت از ضعف‌ها، مشکلات، اشتباهات، آرزوها و خواسته‌هایم می‌گفتم و تو می‌گفتی: «ایرادی ندارد.همه‌ی ما دارای ضعف‌هایی هستیم و با مشکلات و سختی‌هایی دست و پنجه نرم می‌کنیم.»

به من گفتی:

«می‌توانی بهتر شوی.

می‌توانی انسان موفق‌تری باشی.

می‌توانی مهارت‌هایت را گسترش دهی.

می‌توانی رضایت بیشتری را در زندگی تجربه کنی.

همه‌ی اینها را می‌توانی، به شرطی که خودت نیز بخواهی.

خودت نیز به فکر توسعه‌ی مهارت‌هایت باشی.»

و در ادامه گفتی:

«خیالت نیز آسوده باشد. چون من در کنار تو هستم و در این مسیر تو را تنها نخواهم گذاشت.»

الان سه سال است که از این همراهی و دوستی با تو می‌گذرد و من خوشحال و راضی هستم. چون توانستم مزه‌ی شیرین تغییر و پیشرفت را، بیش از پیش، در زندگی‌ام احساس کنم. توانستم خودم و محیطم را نسب به قبل، بهتر بشناسم. توانستم آروزها و ایده‌ها و افکار بلندپروازانه‌تر و بلندمدت‌تری داشته باشم و از شوق رسیدن به آنها تلاش بیشتری کنم.

متمم عزیز، تو دوستِ خوب و صمیمی من هستی.

راستش به بودن در کنار تو عادت کرده‌ام و همنشین روزها و شب‌های من شده‌ای.

دیگر به‌خوبی می‌دانم اگر مشکلی برایم پیش بیاد، بهترین جایی که می‌توانم پاسخی برای آنها بیابم، پیش توست.

از طرفی، دوستی با تو باعث شد با افراد دیگری نیز آشنا و دوست شوم. دوستانی که آنها را با دل و جان دوست دارم و از بودن در کنارشان بسیار خرسند و شاد هستم.

وجود تو در زندگی‌ام نعمتی است که همیشه شاکر آن بوده و هستم و خواهم بود.

اینها را هم به این خاطر نوشتم که از روزهای خوش سپری شده با تو، یادی کرده باشم. هرچند که هنوز از خوبی‌های تو، نگفته‌های بسیاری دارم. اما به‌خوبی می‌دانم که تو، از همین گفته‌ی اندک، می‌توانی همه‌ی آن نگفته‌ها را نیز بخوانی.

۵ نظر
طاهره خباری

زمین‌ تخت‌باوران

شاید باورش کمی سخت به نظر برسد که با وجود این همه پیشرفت در علم، هنوز عده‌ای معتقد به تخت بودن زمین هستند و به شواهد و حقایقی که همگی باور آنها را نقض می‌کند، توجهی نشان نمی‌دهند. جالب اینکه حتی برای ترویج این باور خود انجمن‌هایی تاسیس کرده‌اند که در آن زمین را کاملاً مسطح نشان می‌دهند (+،+):

در صورتی‌ که، ۲۵۰۰ سال پیش، آناکسیماندر پی برد که زمین معلق است و بعد از آن فیثاغورث نشان داد که زمین کروی شکل است.

البته به‌نظر می‌رسد اینکه تمام شواهد علمی را نادیده گرفت و بر باورهای کهنه‌ و قدیمی پافشاری و اصرار کرد، تنها شامل مسطح بودن زمین نمی‌شود. چنین مسأله‌ای می‌تواند ده‌ها و صدها یا شاید هم هزاران مصداق کوچک و بزرگ در زندگی افراد داشته باشد.

پذیرش پیشرفت‌های علمی و همگام با آن، تغییر در نگاه‌مان به دنیا باعث می‌شود درک بهتری هم نسبت به خودمان و هم میحط اطراف‌مان پیدا کنیم.

۲ نظر
طاهره خباری